قابل توجه تمامي كاربران و علاقمندان مطالب اين سايت:
مجموعة مقالاتي كه در اين صفحات بهطور تدريجي و در قالب كتاب الكترونيك ميآيند، مجموعهاي از كتابهايی تحت عناوین زیرند:
۱- "خصوصی سازی": انتشارات دانشگاه تهران؛
۲- "همگرایی اقتصادی": انتشارات سمت؛
۳- "آزادسازی اقتصادی": انتشارات سمت؛
و سرانجام، "جهانی سازی" كه توسط نويسندة اين سطور به زيور طبع آراسته گرديده و برای علاقمندانی منعکس ميشوند که دسترسی به این كتابها برایشان مقدور نیست. بنابراين ضمن استقبال فراوان نويسندة در زمينة استفاده از مقالات اين سايت توسط دانشجويان و دانشپژوهان، انتظار ميرود كه هرگونه نسخهبرداري با ذكر كامل منبع و مأخذ صورت گيرد تا ضمن رعايت در امانت، خدشهاي غيراخلاقي يا آكادميك به تحقيقات انجامشده توسط كاربران وارد نشده تا بعدها مورد سؤال قرار گيرند. اينجانب آمادگي خود را براي راهنماييهاي بعدي علاقمندان براي ارايه مطالب تكميلي اعلام ميكنم.
ادامه مطلب
بنابراین مشاهده میشود که آمریکا دلیل اصلی به تعویق افتادن عضویت بسیاری از کشورهای درحال توسعه در WTO است. اما برخي دیگر از تعويقها براي به عضويت درآمدن درWTO به خاطر خود كشورهاست. گاهي اوقات كمبود حمايتهاي سياسي داخلی عامل اصلی چنين تعويقی است. در بيشتر اوقات هم عدم وجود يك بوروكراسي كارا، باعث كند شدن الحاق مي شود. متأسفانه، در اجلاس جدید WTO که در قرن جديد برگزار خواهد شد، مسلماً درخواست اصلاحات بیشتر اقتصادی کشورهایی که خواهان عضویت هستند، خواهد شد. دراین رابطه، يك راه حل جزئي همانا افزايش كميت و كيفيت سياستگذاريها در ساختارهای تجاری واقتصادی از یکطرف و سرمايههاي ملي بويژه آموزش نیروها از طرف دیگر است. اما آموزش بيشتر، تنها نيازمند نهاد WTO نيست، بلکه درتواناييهاي تحليلي و مهارتها براي آزاد سازي بازارها نیز، نياز به آن میباشد. ولی نهادهای سياسي داخلي ممكن است موضوع فوقالذکر را حمایت نکنند، كه باز در اين مورد بايد پرسيد كه آيا كمك هاي مالي بینالمللی میتوانند در راستای کمک به آن عمل نماید؟
سرانجام باید به چالشي كه براي برخی از اعضاي WTO كه در ترتیبات همگرايي منطقه اي (RTAs ) شركت دارند ـ برای مثال، امضاء كنندگان جنوب شرق آسيا در توافقات تجارت آزاد ((آسه آن)) (AFTA)ـ اشاره نمود. این کشورها بايد از یکطرف از توافقات RTA پيروي كنند و ازطرفی دیگر به الزامات تجارت و سرمايه گذاري آزاد گردن نهند. براي اعضاي جديد AFTA كه كانديداي الحاق به WTO هستند (كامبوج، لائوس و ويتنام)، تعهدات AFTA فرصت مناسبي را براي آزادسازي بازارها به عنوان زيرمجموعه شركاي تجاري WTO ایجاد ميكند. البته انتخاب محصولات براي آزادسازي و سختگیری ((قوانين مبدأ))، تعیینکنندة آن خواهد بود که چنین اقدامی موجب ابداع تجاري مي شود يا انحراف تجاري. حتی اگر توجه مذاكره كنندگان تجاری از تجارت همه جانبه (برای مثال WTO ) به توافقات تجاري یکجانبه و یا منطقهاي منحرف شود، بهدلیل تفوق انحراف تجاری بر ابداع تجاری، رفاه كاهش ميیابد. بنابراین اقتصاد هر کشور و كل جهان زمانی با رفاه و منفعت مواجه میگردد كه به طور نسبي ابداع تجاریِ حاصل از مشارکت در ترتیبات چندجانبة تجاری بر انحراف تجاری به دلیل گرایش در ترتیبات منطقهای (بهجای مشارکت در موافقتنامههای چندجانبه) تفوق یابد. البته این درصورتی است که کشور امکان مشارکت در ترتیبات چندجانبه را داشته باشد.
5 –اتحادیة همکاری اقتصادی کشورهای آسیا و اقیانوسیه
نخستین اجلاس ((اتحادیة همکاری اقتصادی کشورهای آسیا و اقیانوسیه))[1] موسوم به APEC در سال 1989برگزار شد. هدف از تشكيل اين اجلاس، بالا بردن همكاري بين اقتصادهاي آسيا و پاسیفیک (اقيانوسيه) بود. اجلاس مزبور توسط "باب هاوك"[2] نخست وزير استراليا، راهاندازی شد. موضوعات اجلاس بهطور مشترک بهتوسط استراليا وژاپن مطرح گردید. تكوين APEC به شرايـط خاص اواخر دهة 1980 برمیگردد. اتحادیة اروپا EU سعي در قدرت بخشيدن به ((اتحادية گمرکی)) و تشكيل ((بازار واحد اروپائی)) SEM بود؛ كانادا و ايالات متحدة آمریکا در مورد گسترش منطقه آزاد تجاري به شكل NAFTA با يكديكر مذاكره میكردند، و همزمان مذاکرات ((دور اروگوئه)) فعال شد. در این ایام، اقتصادهاي آسيايي احساس میکردند که از وجود RTA در دوره اي كه نظام تجاري چندجانبه به عنوان يك تهديد جدي شكست خورده بود، محروم ماندهاند. همچنین استراليا نگران آن بود كه از بدنه منطقهاي آسيا كه توسط مالزي پيشنهاد شده بود، دور مانده است.[3]
اتحادیة APEC كار خود را ضعيف شروع كرد و البته در ابتدا شك زيادي در تشکیل آن وجود داشت. در ابتدا، اهداف پايه اي APEC برمبناي رايزنيها و همكاريهاي اقتصادي استوار بود. هرچند APEC بهمثابه يكی از ترتيبات منطقهاي متولد شده بود، ماموريت مقابله با ((منطقهگرائی ترجيحي)) امری دشوار بود. بنابراين، اعضاء روشهاي گوناگوني را براي ایجاد یک منطقهگرايي باز، تجربه كردند. چنانکه قبلاً گفته شد، منطقهگرائی باز برای نخستین بار، توسط CER بهمورد اجراء گذاشته شد.
ادامه مطلب
البته در بسیاری از اوقات تبیین اینکه چه امری خصوصی و یا عمومی است، ریشه در رشتة تحصیلی و آموزش، افکار و عقاید و فرهنگ و تربیت افراد دارد. بنابراین تمایز میان آنها به حالات فکری افراد متفاوت بازمیگردد. فعالیتها و کارهای زندگی خصوصی چه زمانی جنبة عمومی پیدا میکنند و بالعکس؟ آیا بهرهبرداری خصوصی از آندسته از منابع عمومی که برای عموم آماده شده است، حکم مالکیت خصوصی موقت را دارد؟ این سؤالات و دهها سؤال مشابه دیگر، مفهوم خصوصیسازی را از جنبة اقتصادی محض خارج کرده و ابعاد دیگری به آن اضافه میکند. آیا ((عمومی)) در مقابل ((خصوصی))، بهمثابة شفافیت مقابل تیرگی؛ آگاهی مقابل اختفا؛ باز مقابل بسته؛ و کل مقابل جزء است؟ آیا چنین تقسیمبندیهایی که ریشه در ساختارها و بنیانهای فکری جوامع مختلف دارند، در اصل قابل قبولاند؟
آیا میان دو واژة ((عمومی)) و ((دولتی)) تفاوتی وجود دارد؟ برای مثال وقتی گفته میشود: ((بهداشت عمومی))، ((منافع عمومی))، ((افکار عمومی))، ((فرهنگ عمومی))؛ آیا منظور همان ((دولتی)) است؟ بدیهی است که واژة ((عمومی)) در اینجا به معنای ((مشترک)) است و حکایتی از ((دولتی)) ندارد. از طرفی مشاهده میشود که در ادبیات جدید، بویژه ادبیات اقتصادی، دو واژة عمومی و دولتی بارها بهجای یکدیگر بهکار برده میشوند، بهگونهای که شاید نتوان وجه تمایزی میان آندو قائل شد. بعضی وقتها عمومی بهمعنای ((رسمی)) است. برای مثال، وقتی گفته میشود ((اقدام عمومی))، منظور همان اقدام رسمی کارگزاران دولتی است که حتی اگر محرمانه هم نباشد، جنبة ((عمومی)) و یا ((همگانی)) پیدا نمیکند. از طرفی گفته میشود که ((خصوصی)) به حالتی اطلاق میشود که ((شغل عمومی)) یا ((منصب رسمی)) را احاطه نکرده باشد. میتوان گفت که ((خصوصی)) به گونهای در مقابل ((عمومی)) قرار میگیرد و نشاندهندة آن استکه عمومی ((ورای مرزهای جغرافیایی کشور)) و با عواملی همچون ((بازار)) و ((خانواده)) مشخص میشود.
تفاوت میان ((عمومی)) و ((خصوصی))، منازعاتی را در خصوص اینکه هر کرانه با چه عواملی تبیین میشود، بهوجود میآورد. یکی از مباحث قابل بحث، به ((موقعیت بازار)) برمیگردد. از نظر اقتصاددانان، ((محل بازار)) از لحاظ جوهری، خصوصی است؛ اما از دیدگاه جامعهشناس و یا انسانشناس، که با فرهنگ و آداب و رسوم جوامع سروکار دارند، ((محل بازار)) از لحاظ جوهری، عمومی است. درحالیکه اقتصاددان از تفاوت میان ((عمومی)) و ((خصوصی)) برای تمایز میان ((دولت)) و ((بازار)) استفاده میکنند، تحلیلگرانی که با فرهنگ و قوانین و روابط میان زن و مرد و بهطور کلی انسانها سروکار دارند، حوزة عمومی را برای دربرگرفتن بازار و سیاست، و در مقابل قراردادن آندو با قلمرو خصوصی خانواده، مورد استفاده قرار میدهند. بنابراین ملاحظه میشود که تفاوت میان عمومی و خصوصی به حوزة مرزهای مجادلهآمیز معرفت بشری که دربرگیرندة اقلام متعددی است، برمیگردد.
از طرفی دیگر برخی اوقات، ((عمومی)) به کالاها و خدماتی اطلاق میشود که از طرف ((دولت)) در اختیار مردم قرار میگیرد و بهطور همگانی میتوانند از آنها بهرهمند شوند. ((پارک عمومی))، ((وسایط نقلیة عمومی))، ((معابر عمومی))، ((کتابخانههای عمومی))و... از آندستهاند. گاهی اوقات هم از ((عمومی))، ((دولت)) استنباط میشود. یعنی آندسته از فعالیتهایی که مستقیم از طرف دولت انجام میگیرد، کلیة بخشهای اقتصادی میتوانند مشمول آن شوند. در ادبیات اقتصادی، مترادف بودن ((عمومی)) و ((دولت)) در این بخش مشاهده میشود، بنابراین وقتی گفته میشود ((بخش عمومی اقتصاد))، یعنی بخشی که کلیة فعالیتهای درآمدزا و هزینهبر دولت درآن تحقق مییابد.
با توجه به تعاریفی که از بخش ((عمومی)) و ((دولتی)) ارائه شد، در یک تعریف، خصوصیسازی را میتوان کنارهگیری از تمامی انواع قلمروهای عمومی که قابل تصور باشد، دانست. برخی اعتقاد دارند که خصوصیسازی هرچه بیشتر نیازهای خصوصی بشر و انتقال منابع به این بخش در جهت تقویت آن، بهمعنای اختصاص منابع کمتر به ((فرهنگ عمومی))، تضعیف و بیتوجهی نسبت به آن است. بنابراین از این دیدگاه میتوان گفت که خصوصیسازی عبارت است از انتقال درگیریهای فردی از ((کل)) به ((جزء))، یعنی از فعالیت عمومی به توجهات خصوصی. بدینسان در این نوع از انتقال، چرخش از علاقهمندی اجتماعی به منافع شخصی خواهد بود. بدیهی است چنین تعریفی، خاص اصحاب رشتههای تاریخ و جامعهشناسی و امثال آن است، هرچند که مفهوم اقتصادی ((کمیابی منابع)) در اختصاص به دو بخش خصوصی و عمومی، رعایت شده باشد.
از منظر برخی از اقتصاددانان، خصوصیسازی عبارت است از کنارهگیری دولت هم از درگیریهای فردی، هم از دارائیها، وظایف و تمامی بنگاهها. در این تعریف، هر دو نوع خصوصیسازی، یعنی خصوصیسازی درگیریهای فردی دولت و خصوصیسازی دارائیها و وظایف اجتماعی در ارتباط با یکدیگرند. اطمینان از تعقیب منافع خصوصی به نظم بیشتر اجتماعی میانجامد که پیامد آن تأئیدی برای رفتار شخصی و بنگاههای خصوصی خواهد بود.
ادامه مطلب
5- ارتباط ميان جهانيسازي و نابرابري
جهانيسازي از سه كانال بر افراد تأثير ميگذارد كه عبارتند از: 1- درآمد نيروي کار آنها را تغيير ميدهد، 2- قيمتهاي نسبي و درنتيجه، مصرف را تغيير ميدهد و 3- تصميمات توليدي خانوار را تغيير ميدهد.
بسياري از تحقيقات، با شاخصهاي مبتني بر نابرابري دستمزد و درآمد، متوجه راه نخست هستند. در نتيجه، قسمتهاي مختلف اين بخش، اختصاص به اراية شواهدي در رابطه با تأثيرات درآمد نيروي کار يعني كانال نخست دارد. چون افزايش پاداش مهارت بهعنوان يکي از عمدهترين عوامل افزايشدهندة نابرابري دستمزدها بيان شده، توضيحات افزايش پاداش مهارت را در دستور كار قرار داده و سپس، در مورد ساير راههايي که ممکن است جهانيسازي از طريق آن بر توزيع درآمد اثر گذارد، بحث خواهيم کرد که عبارتند از بيکاري انتقالي[1]، تغييرات دستمزدها در صنعت، عدم اطمينان[2] و اثرات بالقوه بر استانداردهاي بازار نيروي کار. در ادامه، تأثيرات جهانيسازي بر تصميمات مصرفي و توليدي خانوار مورد كنكاش قرار خواهد گرفت.
1-5- توضيحاتي براي افزايش پاداش مهارت
هر توضيحي که براي شکاف رو به گسترش دستمزدها بين کارگران ماهر و غيرماهر در کشورهاي درحال توسعه ارايه شود، بهنظر ميرسد اکثراً با اين موافق باشند که افزايش پاداش مهارت، توسط افزايش تقاضا براي کارگران ماهر ايجاد شده است. مطالعاتي که نشان دادهاند، دستمزدها و اشتغال در گروههاي مختلف مهارتي، همجهت با هم حرکت کردهاند و درنتيجه، تقاضا هم به تبعيت از آن تغيير ميکند، بهترين شواهد براي چنين نتيجهاي هستند.[3] مباحثات در رابطه با اين موضوع مانند بررسيهايي است که در مورد نابرابري در کشورهاي توسعهيافته بهکار ميروند، اما اين مطالعات اگر در مورد کشور هاي درحال توسعه مورد استفاده قرار گيرند، متقاعدکنندهتر هم هستند؛ زيرا بسياري از اين کشورها (بويژه کشورهاي آمريکاي لاتين)، افزايش در عرضة کارگران تحصيلکرده را مانند ايالات متحده و کشورهاي آسياي شرقي تجربه نکردهاند.[4] با اين حال، دلايل افزايش تقاضاي کارگران ماهر، بهدفعات در مطالعات اقتصادي مورد توجه قرار گرفته است.
(1) اثرات استاپر- سامئلسون
مستقيمترين ارتباط ميان آزادسازي تجاري و تغيير در پاداش مهارت، توسط معروفترين مدل تعادل عمومي در تجارت بينالملل، يعني مدل هکشر- اُولين ارائه شده است. عليرغم اينکه تاكنون بسياري از نارساييهاي عملي و نظري اين مدل معلوم شده، اما اين مدل در دهههاي قبل تفکر موجود در مورد اثرات توزيعي بازبودن تجارت را تغيير داد. از جنبة نظري، این مدل به فرضیات بهشدت محدودکنندهای متکی است؛ مثل رقابت کامل[5]، تحرک کامل[6] نیروی کار و سرمايه در یک کشور و فنآوری ثابت[7]. از جنبة كاربردي، حمایت اندكی برای پیشبینی های مدل، حداقل در سطح محدود شده آن، وجود دارد اين مدل در نسخه ساده 2x2 خود، پيشبيني ميکند، کشورهايي که از نيروي کار غيرماهر نسبتاً بيشتري برخوردارند، در توليد کالاهاي كاربرِ غيرماهر[8] تخصص پيدا ميكنند. ارتباط با توزيع درآمد توسط يكي از مدلهاي منشعبشده از مدل هكشر- اُولين يعني قضيه استاپر- سامئلسون[9]، بسط داده شده كه ميان تغييرات قيمتهاي محصولات با تغييرات در بازدهي عوامل توليد، ارتباط ايجاد ميكند.
طبق اين قضيه، يک آزادسازي تجاري كه به افزايش قيمت توليدات کاربر غيرماهر بيانجامد، بايد موجب افزايش بازدهي عامل ضروري در توليد اين محصولات يعني نيرويکار غيرماهر شود. در مقابل، کاهش قيمت مورد انتظار کالاهاي وارداتي کاربر ماهر[10]، بايد منجر به کاهش دستمزد نيروي کار ماهر شود. بر اساس اين قضيه و شواهد كاربردي، كشورهاي درحال توسعه بهطور نسبي از نيروي کار غيرماهر برخوردار بوده و بنابراين ميتوان انتظار داشت، تغييرات توزيعي كه توسط آزادسازي تجاري در اين كشورها انجام ميشود، به نفع کارگران غير ماهر است. موثرترین مقاله در این مورد توسط "كروگر[11]" ارائه شده که عامل حجم تجارت در تولید كالاهاي كارخانهاي را برای تعداد زيادي از کشورهای درحال توسعه در دهه 1970 برآورد كرد و نشان داد که بخش صادرات اين كشورها خیلی کمتر مهارتبر است تا بخش جانشين واردات. این نتایج نيز در بسیاری از مطالعات دیگر تأيید شدهاند.[12] تنها نکتة قابل ملاحظة این مطالعات اينست كه آنها دو دهة آخر هزارة دوم را پوشش نداده و شامل اطلاعات تا اواسط دهه 1980 هستند. بهعلاوه، آنها تفاوتي ميان الگوهای تجاری با مهارت بیشتر و مهارت کمتر برای هر یک از کشورهای درحال توسعه قائل نشدهاند.
[1] - transitional unemployment
[2] - uncertainty
[3] - Robbins (1996), Sanchez-Paramo and Schady (2003)
[4] - Attanasio and Szekely (2000)
[5] - perfect competition
[6] - perfect mobility
[7] - fixed technology
[8] - unskilled-labor intensive goods
[9] - Stolper-Samuelson theorem
[10] - skilled-labor intensive goods
[11] - Krueger et al (1981)
[12] - Wood (1999)
ادامه مطلب
3-2- تجربة سایر کشورها
یکی از موضوعات مهم سیاستهای تعدیل ساختاری، عبارت از: نزدیک کردن قیمتهای داخلی به قیمتهای جهانی و حذف مقررات دست وپاگیر بازار و بازاریابی میباشد. تعدیل و اصلاح قیمتها در بخشهای مختلف اقتصادی بسیار حائز اهمیت است. در شرایط کنونی کشورهای درحال توسعه (بالخصوص در کشورهای درحال توسعة با درآمد پائین) منجمله ایران، تعدیل قیمتها در بخشهائی چون: انرژی و کشاورزی از اهمیت ویژهای برخوردار میباشد. در همین رابطه کشورهائی چون: چین، غنا، گینه، نیجریه و زیمبابوه در فرآیند اجرای سیاستهای تعدیل ساختاری، پیشرفتهای حائز اهمیتی را در اصلاح قیمتهای محصولات کشاورزی کسب کردهاند.
تجربه کشورها نشان داده است که استفاده از سیاستهای ارزی در کشورهای دارای ((تورم مزمن)) با پیآمد کسری در موازنة تجاری[1] و موازنة (تراز) پرداختها همراه بوده است. هنگامی که دولت بخواهد نرخ ارز را کنترل و یا حتی کاهش دهد، میتواند از کاهش نرخ بهره استفاده کند. کاهش نرخ مزبور، به کاهش هزینههای مصرف فعلی نسبت به مصرف آتی منجر میشود، در نتیجه تقاضای داخلی برای کالاهای وارداتی و داخلی افزایش مییابد. افزایش تقاضا برای کالاهای وارداتی، به افزایش کسری موازنة تجاری میانجامد؛ درحالیکه افزایش تقاضا برای کالاهای داخلی میتواند به گسترش تولید داخلی منجر شود. امّا باید توجه داشت که افزایش مازاد تقاضای کل برای کالاهای داخلی در شروع برنامة آزادسازی و اصلاحات اقتصادی، به افزایش نرخ تورم کالاهای داخلی منجر خواهد شد و چون نرخ تورم مجموعهای است از نرخ تورم کالاهای داخلی و کالاهای وارداتی، بنابراین مُدل مزبور نشان میدهد که استمرار ((تورم مزمن))، در نتیجة عدم اعتماد عمومی نسبت به سیاستهای دولت است.
میان آهنگ نرخ تورم و نرخ کاهش ارزش پول داخلی، همگرائی آهستهای وجود دارد. بنابراین با فرض اینکه سیاستهای مکمل، در کنار سیاستهای ارزی، مورد استفاده قرار میگیرند، استفاده از سیاستهای درآمدی نیز اجتنابناپذیر خواهد بود. همچنین اعتماد مردم به سیاستهای ارزی دولت و پیآمدهای آن، در کنترل تورم عامل مؤثری است. اگر مردم باور کنند که دولت قابلیت مهار نوسانات نرخ ارز و حتی کاهش آن را دارد، تورم به سرعت سیر نزولی را در پیش خواهد گرفت. ولی اگر مردم به سیاستهای ارزی دولت اعتمادی نداشته باشند و در انتظار افزایش نرخ ارز باشند، مهار نرخ تورم از کارآئی لازم برخوردار نخواهد بود و بیهوده است.
ادامه مطلب
گروهی از کشورها خود را در WTO منزوي میبینند که شامل كشورهاي كمتر توسعه يافته (LDCs)[1] به خصوص آنهايي كه هنوز به عضویت WTO درنیآمدهاند، میشوند. براي آنها هزينة فرآيند الحاق به WTO و بعد از آن ابقاء در هيات ژنو، به اندازهاي زياد است كه بدون كمكهای تكنيكي و پولي وارد WTO نخواهند شد. دراین رابطه، برنامة كمكهاي چندجانبه به كشورهاي LDCs از طرف WTO وپنج آژانس بينالمللي ديگر، در اكتبر 1997 در دستور کار قرار گرفت.[2] هرچند بسياري از برنامههاي كمكهاي چندجانبه هنوز وجود دارد، ليكن با افزايش كشورهاي جديدي كه بهدنبال عضوشدن هستند و فزونی رئوس برنامههائی که پس از ((دور اروگوئه)) مطرح میشوند، نياز است تا بودجة مزبور گسترش يابد، به خصوص اگر قرار باشد که دور جديدي در WTO تشكيل شود.
علاوه بر 30 كشوري كه براي عضويت در انتظار هستند، و الحاق 20 كشور جدید، میتوان نتيجه گرفت که طی يك دهه، تعداد اعضاي WTO، همانند سازمان ملل خواهد شد. سلف WTO , GATTبهمثابه ((کلوپ كشورهاي صنعتي)) كار خود را شروع كرد اما با شروع دور اروگوئه، كشورهای مزبور يك چهارم كشورهای عضو را شامل مي شدند که این رقم ميتواند در دور بعدي به يك ششم تقلیل یابد. براي درك چگونگي مديريت WTO به صورت جهاني بايد در مورد چهار پرسش انديشه كنيم. اقتصادهاي كمـــتر پيشرفته به چه اندازه اي: (الف)تجارتشان را باز ميگذارند، (ب) قادر هستند صادراتشان را به بازارهاي كشورهاي پيشرفتهتر بفرستند، (ج) در فعاليتهاي WTO، مانند بهبود قوانين مشارکت دارند و (د) قادر هستند سريع به سازمان بپيوندند؟
در خصوص سئوال نخست، مشاهدات نشان میدهند که بسياري از کشورهای در حال توسعه و در حال گذار، تلاش فراوانی را برای باز كردن پايدار اقتصادشان مبذول میدارند. طي دهة گذشته و حتی قبل از آن، تعداد زيادي از كشورهاي درحال توسعه ـشامل كشورهاي آفريقايي ـ آزادسازی تجارت خارجي و سرمايهگذاريشان را تجربه كردهاند. البته برخي از کشورهای مزبور، برنامههاي اصلاحي را براي برخورداری از شرایط وام بانك جهاني و يا IMF، با بيميلي پذيرا شدند، در حالي كه تعداد ديگری از كشورها، به طور يكجانبه و بدون توجه به اين شرايط، تصميم به اصلاح ساختاری گرفتند. اگرچه اين ريسك وجود دارد که کشورها پس از عضويت در WTO، دوباره به وضعیت برنامههای اقتصادی پیشین رجعت نمایند. بنابراین لازم است برخلاف شرایطی که در دور اروگوئه وجود داشت و تعرفة كشورهاي درحال توسعه چند برابر سطح نرخهاي جاری بود، تعرفهها در سطح نرخهاي جاری، جدی گرفته شوند.
در مورد سئوال دوم در خصوص چگونگی دستيابي تولیدات كشورهاي در حال توسعه به بازارهای کشورهای صنعتی، بايد گفت كه آنچه انجام شده است، كافي نمیباشد. در دو بخش سودآور كشورهاي درحال توسعه، یعنی در بخشهای كشاورزي و منسوجات، سطوح حمايتي کشورهاي پيشرفته براي اقلام مزبور، ده برابر حمايتي است كه بهطور متوسط از كالاهاي ديگر بهعمل ميآید. حتي تعهدات ((دور اروگوئه)) براي كاهش موانع وارداتي منسوجات و محصولات كشاورزي، بهطور عملی، كمترين نتايج را در برداشت. چانه زني براي باز كردن بازارها، استراتژي با ارزشي بود كه كشورهاي صادركنندة محصولات كشاورزي موسوم به ((گروه کرنس))[3]، در دور اروگوئه انجام دادند. نام گروه مزبور از نام شهری در استراليا كه نخستین جلسة آن در سال1986 در آنجا تشكيل گردید، گرفته شده است. اين گروه شامل 15 كشور است كه دولتها و تصميمگيرندگان كشاورزي آنها بهوسيلة چانهزنيهاي تجاري چندجانبه، در پي كاهش نرخهاي فوقالعاده بالاي حمايتي كشاورزي در تعداد زيادي از كشورهاي OECD که محصولات جانشینی فوق را تولید میکنند، هستند.
در مورد سئوال سوم، پاسخ آن است درحالیکه فرصتهاي متعددی براي کشورهای درحال توسعه جهت فعاليت درWTO همچون شركت در كميسيونهای مختلف وجود دارد، اما آنها در این فعالیتها آنچنات فعال نیستند. دراین رابطه "مايكلاپولس"[4] اضافه ميكند: حتی اگر كشورهاي فقير و به خصوص كوچك نماينده اي هم در ژنو داشته باشند، هم تعدادشان كم است و آنهايي هم که بهکار مشغول هستند بهدلیل دراختیار نداشتن منابع مکفی، نميتوانند كاري صورت دهند. تلاشهاي فراگير توسط اعضا در ایجاد گروهها – فیالمثل همان کاری که اعضای ASEAN انجام میدهند- يكي از راههاي پاسخگويي به كشورهاي قدرتمندتر است. البته شايد كمكهاي بيشتر مادي براي كشورهاي كمتر توسعه يافته و كوچكتر، با افزايش كيفيت وكميت نمايندگي آنها تضمين شود.
در مورد سئوال آخر كه در ارتباط با ملحق شدن اعضاي جديد است، پاسخ مبهم است. مطمئناً يك زمان متوسط 6 ساله براي عضويت در WTO، به نظر طولاني ميآيد و سياستها ممكن است به تاخير بيفتد، آنچنان كه براي چين رخ داد. بهويژه، اظهار نگراني ايالات متحد درباره موضوع حقوق بشر در چين به معناي متضاد بودن نگاه كنگره ايالات متحد با این کشور است. بنابراین ظهور تقاضا براي اصلاح سياستگذاريها در چين از یکطرف و درخواست بازكردن بازار این کشور از طرف دیگر، منجر به آن شد كه ايالات متحدة آمریکا در مورد ورود چين به WTO، دست به چانهزني متقابل بزند. در مورد عضويت ويتنام و لائوس باید اضافه کرد که به دليل حساسيت دولت آمریکا درخصوص سربازان ناپدیدشدة این کشور پس از شكست در جنگ ويتنام، تقاضاهاي آنها براي پيوستن به WTO با مشكل روبرو شد. در مورد عضویت ایران در WTO باید گفت که هنوز ایالات متحدة آمریکا نسبت به این کشور با سوءظن و تردید نگاه میکند و بدینسان میتواند بهمثابة سدی برای عضویت کامل ایران در WTO محسوب شود.
[1] - Less Developed Countries (LDCs)
[2] - OECD, 1998.
[3] - Cairns Group
[4] - Michalopoulos (1998a)
ادامه مطلب
از همه مهمتر، خصوصیسازی باید با برنامة از پیشتعیینشده و منسجم فرهنگی همراه باشد، یعنی در باور مردم جای گیرد و آنها نسبت به آثار مثبت آن در اقتصاد، اعتماد و ایمان داشته باشند. بدون پشتوانة مردمی و اصلاح ساختار حقوقی و قانونی و همچنین ((سیاسی نشدن)) فرایند خصوصیسازی، حتی در صورت پیاده شدن، موقتی است و از استمرار و موفقیت برخوردار نخواهد بود.
خصوصیسازی، فرایند اقتصادی انتقال داراییهای بخش عمومی (دولتی) به بخش خصوصی است. فرایند معکوس را ((ملیگرائی))[1] میگویند. از لحاظ تئوری، خصوصیسازی به استقرار ((بازار آزاد)) و افزایش ((رقابت)) در اقتصاد یاری میرساند. بالعکس، ((سوسیالیسم)) نظر منفی نسبت به چنین اندیشهای ابراز میدارد و معتقد است که خصوصیسازی به کاهش کنترل خدمات ضروری جامعه از طرف دولت میانجامد. درحالیکه مأموریت دولتهای مردمسالار انعکاس خواستة عموم مردم است، مدیریت منابع از طرف دولت نشاندهندة چالشی قابل توجه است. در جایی که هر شهروندی مالک بخشی از منابع عمومی است، هیچ هویت واحدی – برای مثال دولت- نمیتواند بهطور مطلق بر تمامی منابع جامعه سیطره و کنترل ایجاد کند.[2]
خصوصیسازی مفهومی است که اغلب عکسالعمل شدید دولت و دولتمردان را دربردارد.[3] این مفهوم دامنة وسیعی از نظرها و سیاستهای نظری و یا کاربردی را پوشش میدهد. از یک منظر خصوصیسازی از تعریفی اعتباری برخوردار است، پس در این وضعیت تعریفی روشن و گویا نمیتوان برای آن قائل شد. اگر ارادة دولت بر واگذاری استوار شود و درعین حال زمینة بازگشت داراییها را به بخش دولتی در هر زمان مهیا کند، تعریف خصوصیسازی با ایهام بیشتری مواجه خواهد شد. بااینهمه، اهداف سیاسی خصوصیسازی که در دامنة وسیعی، همچون از مخالفت قاطع بر کنترل دولت بر منابع، تا راهکارهای ملایمتر واگذاری گسترده، آشکار است.
برخی از طرحهای خصوصیسازی لزومی ندارد در واگذاری خدمات دولتی به بخش خصوصی خلاصه شوند، بلکه درپی خلق انواعی ا ز روابط بازارند که بتوانند بر برنامههای ارائهشدة مرسوم دولتی تفوق ایجاد کنند. بنابراین از چنین منظری، خصوصیسازی تنها به عکسالعمل در مقابل کنترلهای دولتی و هزینههای مترتب از آن، اطلاق نمیشود، بلکه موج جدید خصوصیسازی، فصل نوینی را در منازعه بر روی توازن بخش دولتی و خصوصی میگشاید.
1-2-2- تفاوت میان بخش خصوصی و بخش عمومی
واژههای بخش عمومی و بخش خصوصی در هر جامعه با فرهنگ و زبانی متفاوت، میتواند دارای معانی ویژه و منحصر بهفردی باشد. با وجود اختلافات معانی در فرهنگهای گوناگون، هنوز تمیز میان این دو بخش در جوامع مختلف دارای بیشترین منازعات نظری و عملی است. موارد متعددی میتوانند در حوزة عمومی و خصوصی در زمانهای یکسان با درجات متفاوت و صور گوناگون جای گیرند. از این جهت، گاهی اوقات تمایز واقعی میان برخی فعالیتها و نهادها که آیا در حوزة خصوصی قرار دارند یا باید در قلمرو بخش عمومی (دولتی) طبقهبندی شوند، بسیار مشکل و منازعهآمیز است. مشاهده شده که ادعا میشود این گروه ((نیمهخصوصی)) و آن گروه ((شبه دولتی)) است. چنین ادعاهایی بهطور قطع نمیتوانند از پایههای نظریة علمی برخوردار باشند، و گرایشهای ایدئولوژیکی و منافع گروهی و سیاسی در آن نقش فراوان دارند. تبیین واژههای ذکرشده تنها از راه نگارشهای ادبی که جذابیت فراوانی برای طبقات خاصی از جامعه دارد، صورت میگیرد و البته صفحات فراوانی را در تعریف آنها میتوان سیاه کرد، اما باید درنظر داشت که هیچکدام از آن مبانی، با نظریههای رایج علمی مطابقت ندارند و شفافیت تمایز میان بخش عمومی و خصوصی را تیره میکند.
[1] - Nationalization
[2] - Max Vilimpoc, Privatization, Government, and Economics
[3] - Paul Starr, "The Meaning of Privatization," Yale Law and Policy Review 6 (1988): 6-41. This article also appears in Alfred Kahn and Sheila Kamerman, eds., Privatization and the Welfare State (Princeton University Press, 1989).
ادامه مطلب
4- شناسايي اثرات سياست تجاري
مطالب قبلي دلالت داشتند بر اينکه بسياري از کشورهاي درحال توسعه که بيشتر در معرض جنبههاي مختلف جهانيسازي قرار گرفته، افزايشي در نابرابري را تجربه کردهاند. اما اگر بخواهيم با استفاده از شواهد كاربرديِ معتبر، رابطة عليّ بين جهانيسازي و نابرابري ايجاد کنيم، با چالشهاي بيشتري مواجه ميشويم. در ادامه، به بررسي مباحث مربوط به سياست تجاري پرداخته، اگرچه در مورد ساير جنبههاي جهانيسازي هم، مسائل مشابهي مطرح است.
با اينکه سياست تجاري از راههاي مختلفي ميتواند نابرابري در داخل کشور را تحت تأثير قرار دهد، اما يک شيوه رايج در بسياري از فرايندها که در مطالعات نظري در مورد آن بحث ميشود اينستکه، سياست تجاري از طريق تغييردادن تقاضاي نسبي براي نيروي کار ماهر[1]، بر نابرابري دستمزدها اثر ميگذارد. مهمترين چالش كاربردي مربوط ميشود به اينکه، چگونه اثرات تجاري را از ساير تغييراتِ همزمان در محيط اقتصاد که ممکن است موجب انتقال عرضه و تقاضاي نسبي نيروي کار ماهر ميشوند، تفکيک کنيم. معمولاً دولتها در کشورهاي درحال توسعه، اصلاحات تجاري را همزمان با تغييرات ساير سياستهاي اقتصادي، از اصلاحات بازار کار گرفته تا لغو مجوزهاي صنعتي، اصلاحات مالياتي و خصوصيسازي انجام مي دهند؛ يعني اغلب اصلاحاتي که ممکن است تأثيرات مغشوشکنندهاي بر نابرابري دستمزدها داشته باشند.
1-4- رويکرد تعادل عمومي
هر مطالعهاي که بخواهد به اين سؤال نهايي بپردازد که: "تأثير کلي آزادسازي تجاري بر نابرابري در يک کشور چيست؟"، به مدلسازي قوي و فروض مشخصکنندهاي نياز دارد كه در اين ميان، مطالعات "پورتو[2]" را ميتوان نمونة موفقي بهحساب آورد. او تأثيرات اصلاحات تجاري در آرژانتين را بر روي افزايش رفاه خانوار، در يک مدل تعادل عمومي[3] تجاري بررسي ميکند. طبق فرضيات او، سياست تجاري از طريق تغييردادن قيمت نسبي کالاها و درنتيجه، تأثيرگذاشتن بر درآمد نيروي کار و مصرف، رفاه خانوار را تحت تأثير قرار ميدهد. ازآنجاييكه سبد مصرف و وضعيت تحصيل بين خانوارهاي طبقاتِ مختلف رفاهي قبل از اصلاحات متفاوت است، تأثيرات تغيير قيمت نيز بر آنها متفاوت خواهد بود. براي مثال، خانوارهاي که در دهکهاي پايين رفاهي قرار دارند، سهم بيشتري از بودجه خود را صرف کالاهاي ضروري از جمله غذا كرده و نسبت به خانوارهاي ثروتمندتر، از سطح تحصيلات پايينتري برخوردارند. اين مدل، بههمراه پيشبينيهاي تغيير قيمتهاي کالاهاي تجاري[4]، تخمين کشش قيمتي دستمزد و تخمين تأثيرپذيري قيمت کالاهاي غيرتجاري[5] از قيمت کالاهاي تجاري، به شبيهسازي تأثير تغييرات سياست تجاري بر روي توزيع رفاه خانوار (يعني مخارج سرانه خانوار) ميپردازد.
بزرگترين مزيت اين رويکرد آنست که جوابي براي اين سؤال مهم ارايه ميدهد که اصلاحات تجاري چگونه تحت يک الگوي تعادل عمومي که براي ارتباط بين کالاهاي واسطه و کالاهاي غيرتجاري بکار ميرود، توزيع رفاه در يک کشور را تحت تأثير قرار ميدهد . با اين حال ، پيشبينيهاي اين مدل قطعاً به تخمين پارامترهايي وابستهاند که شناخته نشدهاند؛ از قبيل کشش قيمتي دستمزد، کشش قيمت کالاهاي غيرتجاري نسبت به قيمت کالاهاي تجاري و درجه تأثيرگذاري تغييرات سياست تجاري بر قيمت محصولات. تخمينزدن اين پارامترها بصورت سازگار، با دادههاي سري زماني از دستمزدها و قيمتها، وقتي بقيه سياستها بهطور همزمان با تجارت تغيير ميکنند، بسيار مشکل است. بهعلاوه، اگر فرض کنيم نيروي کار و سرمايه داخل کشور تحرک دارند، که اين وضعيت اغلب در مدلهاي تجاري تعادل عمومي بلندمدت اتفاق ميافتد، در اينصورت براي تحقق رويکرد تعادل عمومي به تجميع صنايع احتياج داريم و اين دلالت ميکند بر اينکه اطلاعاتِ مشخصکنندة ارتباط ميان سياست تجاري و متغيرهاي سود (قيمتها ، دستمزدها و ...) از تنوع کافي برخوردار نيستند. براي مثال، در مدل هکشر- اُولين[6]، نيروي کار ماهر و غيرماهر، هر دو کاملاً متحرک فرض شدهاند، بهطوريکه (مهم نيست سياست حمايت تجاري و آزادسازي از چه الگوي ميانبخشي پيروي ميکنند)، دستمزدهاي نيروي ماهر و غيرماهر بايد در بخشهاي مختلف يک اقتصاد با هم برابر شوند. در صورت تحقق اين امر، ديگر احتياجي به استفاده از تفاوتهاي ميانبخشي در موانع تجاري و دستمزدها براي پيدا کردن ارتباط ميان تجارت و تغيير قيمتها نيست.
