4- قرن نوزدهم :
در ادامه بررسي اثرات خوشهبندي بر روند جهانيسازي، ميتوان به بررسي جامع دو مشخصة بارز قرن نوزدهم، يعني: "طلوع دنیای جدید" و رشد "شهرنشینی[1]" پرداخت.
الف- توسعه اقتصادي دنیای جدید:
بهدنبال کاهش نسبی و مطلق اقتصادهای آسیایی، تغییر اساسی دیگري در جغرافیای اقتصادی قرن نوزدهم رخ داد كه همانا طلوع دنیای جدید، بويژه تسلط ایالات متحدة آمريكا بود. آمريكا از 1913، پيشقراول تولیدکننذگان صنعتی و صادرکنندة موفق کالاهاي كارخانهاي بود. در واقع، صنعتیشدن اين كشور از وراي دیوارهای بلند تعرفهاي[2] تحقق يافت كه بر "کمربند ساخت کالاهای كارخانهاي " شمال شرق اين كشور كه منطقهای بود با بالاترین تولید ناخالص داخلي سرانه در جهان، تمركز داشت. اتفاقي كه وقوع آن هرگز در 1860، تصور نميشد؛ يعني زمانیکه نقش آمریکا در اقتصاد دنیا بهمثابه كشوري كه با فراواني منابع طبيعي[3] روبهروست و بنابراين صادرکنندة بزرگ محصولاتي است كه منابع طبیعیبرند[4]، درنظر گرفته ميشد.
واقعيتهاي بالا، دو سؤال اساسي را در ذهن بهوجود ميآورد: نخست آنكه چرا كشور ایالات متحدة آمريكا در مقايسه با كشورهاي متعدد آمریکای لاتین، منطقهای شد که در توليد ناخالص داخلي از انگلستان و بقیه اروپا پیشی گرفت؟ سؤال دوم اینکه چرا ایالات متحدة آمريكا تنها کشور غیراروپایی شد که موقعیتی ممتاز را در صادرات خالص کالاهای كارخانهاي كسب کرد؟ مشاهدات نشان ميدهند در 1913، در حالیکه كشورهاي کانادا، آمریکای لاتین و اقیانوسیه از خالص واردات كالاهاي كارخانهاي به ارزش 525، 828 و 361 ميليون دلار بهترتیب برخوردار بودند، خالص صادرات ايالات متحدة آمريكا، ارزشي معادل 368 ميليون دلار داشت، ضمن آنكه سومین سهم در صادرات جهاني کالاهاي كارخانهاي را به خود اختصاص داده بود.[5]
بررسي و دقتنظر در تقابل با تجربه کلی آمریکای لاتین قابل ملاحظه است. قرن نوزدهم را ميتوان دورهای بهحساب آورد كه در آن، آمریکای لاتین (و البته بسياري كشورهاي جنوب و غرب آسيا ازجمله ايران) بهطور جدی از مسير توسعه عقب افتادند؛ هرچند تنها نمونة موفق در اين منطقه طي دورة 1913، آرژانتین بود كه طي چندین دهه، از رشد اقتصادي سریعي برخوردار شده و سطح درآمدی بالاتر از بسیاری از کشورهای اروپایی را تجربه كرد. البته آرژانتین هرگز توفيق رقابت با آمریکا را در قرن نوزدهم پيدا نكرده و از موقعیت برابربودن درآمد سرانه با آمریکا که در1800 ميلادي داشت، بهرهاي نبرد.[6] آمریکای لاتین درمجموع که در 1820 ميلادي نسبت به ايالات متحدة آمريكا سهم بيشتري از تولید ناخالص داخلي جهاني را در اختيار داشت، در 1913 ميلادي تنها 5/4 درصد از توليد جهاني را در مقایسه با ایالات متحدة آمريكا كه معادل 1/19 درصد از كل توليد دنيا را در اختيار داشت، عرضه ميكرد.
تفسیر تاريخي از توسعة اقتصادي در آمریکای شمالی و جنوبی بر تفاوت نقش نهادها و بنگاهها و اشكال اقتصاد سیاسی که در اين دو منطقه از آنها ناشی شدند، تأکید میکند. انديشمندان بسياري به میراث تأسفانگیز استعمار اسپانیا كه متعاقب آن تأسیس و ايجاد ساختارهای سیاسی مطمئن برای رشد اقتصادی در آمریکای لاتین با شكست مواجه شد، اشاره كرده و درمقابل، نقش انگلیس را در آمریکا که به پيدايي قانون اساسی با حمایت قوی از حقوق مالکیت خصوصي انجاميد، مورد تأكيد قرار ميدهند.[7] آنها قوياً خاطرنشان ميسازند كه اگر دستاوردها و شرايط اقتصادي- اجتماعي آمريكاي لاتين تحت تأثير، تهاجم، سوءاستفاده و نفوذ استثمارگران خارجي قرار نميگرفت، چه بسا كه براي مثال اكنون، كشور آرژانتين همپاي ايالات متحدة آمريكا، ثروتمند و پيشرفته بود.[8]
اقتصاددانان ديگري استدلال کردهاند که موقعيت نهادهاي اقتصادي- اجتماعي تمامي تفاوتهای توسعه و نتايج حاصل از آنرا میان آمریکای لاتین و شمالی را بيان ميكند، اما درعينحال بر نقش اولية فراواني عوامل[9] در خلق اختلافها يا تباعد[10] نهادها که نمايانگر چگونگي شكلگيري نهادهاي وابسته در دو منطقه هستند، تأكيد میکنند.[11] براي مثال، یکی از مصاديق قابل توجه در بررسيها از طریق استنباطهاي مختلف از جریان نیروی کار با مزارع فاميلي كوچك در آمریکای شمالی بوده که سبب ايجاد نهادهای مناسب و تساوی بیشتر ثروت و قدرت سیاسی شده که ايندو به رشد سریع و مهاجرت بالا انجاميد.
اقتصاددانان ديگري بهطور مشابه به جنبههای متعدد نهادهای آمریکایی و سیاستهایشان برای بهرهبرداری از منابع فراوان[12] که به توليد اولية كالاهاي متكي بر منابع معدني و پيدايي فنآوري منابع طبيعيبر[13] در آمریکا منجر شد. تأكيد و گسترش اين جنبه از توسعة اقتصادي و افزايش سرمايهگذاري در تحقيق و توسعه درنهايت باعث شد که اين كشور در مرکز پیشرفت فنآوري در ابتدای قرن بیستم قرار گيرد.[14] بخش مهمي از سرمايهگذاري در تحقيق و توسعه در ايالات متحده شامل موارد زير ميشدند: ترویج، گسترش و توسعة آموزش و تحقیقات علمی در رشتههاي مربوط؛ پرداخت يارانه و حمايت از: نقشهبرداريهاي زمينشناسي[15] و تحقيقات مربوط به حمل و نقل؛ و پشتيباني از حقوق مالکیت معادن بدون آنكه دولت براي خود حق امتيازي قايل شود. بدینترتیب، سازماندهي مواهب طبیعی در آمریکا به ايجاد مسیر فنآوريي انجاميد که هیچ کشور اروپایی نمیتوانست با آن رقابت کند.
هرچند موارد بالا كه از سوي تعدادي از اقتصاددانان مطرح شده، كاملاً بحثانگيز است، اما میتوان اين قبيل از موارد را در چارچوبة مطالعات جغرافيايي قرار داد، چراكه در مطالعات اخير نئوكلاسيكها، "اندازه[16]" و "بازدهی فزاینده نسبت به مقیاس" از اهميت بالايي برخوردار شده است. جدول 4 برخی از اطلاعات مربوط به اندازه آمریکا در مقایسه با سایر اقتصادهای پيشروِ دنیای جدید و انگلستان را نشان میدهد. پرواضح است که از 1870، يعني زمانی که هزینههای حمل ونقل بینالمللی بهسرعت کاهش یافتند، آمریکا از اندازه اقتصادي بسیار بزرگي برخوردار بود.
[1] - urbanization
[2] - tariff walls
[3] - natural resources abundant nation
[4] - natural resources intensive goods
[5] - Yates (1959)
[6] - Coatsworth (1998)
[7]- North et al. (2000)
[8] - Ibid., p. 19
[9] - factors endowments
[10] - divergence
[11] - Engerman and Sokoloff (1997)
[12] - abundant resources
[13] - resource intensive technology
[14] - David and Wright (1997)
[15] - geological surveys
[16]- size
ب- مطالعات نظري از منظر تاریخي:
طرح سؤالي در ابتدا به فهم موضوع مورد بحث كمك بيشتري خواهد كرد. نیروهای خوشهبندی[1] مورد بحث در بخش پيشين، اگر در يك مدل كامل تعادل عمومی[2] "تجارت" و "مکان" مطرح شوند، چه اثراتي بر فرايند جهانیسازی خواهند داشت؟ "كروگمن و ونابلس"[3] مدلي را طراحي كردند كه در آن، اثرات کاهش هزینههای تجارت بر مکانِ صنعت و سطوح درآمد بررسي میشوند. مدل آنها مثل بسياري از مدلهاي تجارت بينالملل، به بررسي دو کشور (N و S) پرداخته كه هر دو با مقادیر يكسان نیروی کار غیرمتحرک[4] بینالمللی مواجه هستند. همچنين مدل داراي دو بخش تولیدی است كه شامل بخش کشاورزی و كارخانهاي با مشخصة رقابتی کامل[5] ميشود. بخش تولیدات كارخانهاي از بازده فزاینده نسبت به مقیاس برخوردار بوده، بهصورت "رقابت انحصاری" مدل سازی شده و اتصالات (پيوندهاي) پسين و پيشين آن به اين صورت مدلسازي شده كه شرکتها از محصولات كارخانهاي دركنار نیروی کار برای تولید محصولات برای استفادة سایر بنگاهها و همچنين مصرف نهایی استفاده میكنند.
نتايج مدل نشان ميدهند كه در هزينههاي بسیار بالای تجارت، اقتصاد دو كشور از نرخهای دستمزد يكساني برخوردارند (WN=WS) ،که نمايانگر آنستكه دو كشور از هر جهت با يكديگر یکسان[6] هستند. اتصالات میان بنگاههای كارخانهاي، نیرویی را برای "تجمع"[7] ايجاد كرده، اما زمانیکه هزینههای تجارت بالاست، بنگاهها مجبور ميشوند كه در هر کشور تنها به تأمین نياز مصرفکنندگان داخلي بپردازند. اما وقتیکه هزینههای تجارت کاهش یابند، امکان تأمین نياز مصرفكنندگان از طریق تجارت بیشتر ازتولیدات داخلی گسترش يافته و بنابراين، نیروهای خوشهبندی بهطور نسبي از اهميت بيشتري برخوردار میشوند. مدل همچنين نشان ميدهد اگر دستمزدها در كشور S كاهش يافته و هزینههای تجارت نيز کاهش یابد، حمل کالاهای واسطهای[8] ارزانتر شده و بنابراين، اتصالات اهمیت كمتري پيدا كرده و "مکانِ ساخت کالاهاي كارخانهاي" به تفاوتهاي قیمت عوامل[9] حساستر میشود. در اين حالت، توليدكنندگان كارخانهاي به كشور S نقلمكان كرده و بنابراين، يكبار ديگر شکاف دستمزدهای تعادلی کم شده تا دوباره در دو كشور يكسان شود. در این مدل، وقتي تجارت كاملاً آزاد باشد، "شکاف دستمزد"[10] بهسمت "برابري قیمت عوامل"[11] حرکت میکند كه اصطلاحاً بيان ميشود: "مرگ مسافت"[12] رخ داده است.
نتايج مدل بالا با مباحثي كه پيرامون الگوهای تغییرات فضایی[13] قبلاً بيان شد، ارتباط آشكاري را نشان ميدهد. کاهش هزینههای تجارت كه با اتصالات صنعتي عجين شود، توضيح مناسبي را برای هر دو موضوع "تمرکز فعالیت كارخانهاي[14]" و پراکندگی آن ارائه میدهد. زمانیکه هزینههای تجارت از مقادير بسیار بالا به سطوح پایینتري برسد، "غیرصنعتیشدن[15]" برخی مناطق و افزايش شکافهای درآمدی پديدار شده كه آن، نخستين مرحلة "تمرکز فعالیتها" را نشان ميدهد. در سطوح پایینتر هزینههای تجارت، صنایع فعاليتهاي خود را در مكانهايي گسترش ميدهند كه از هزينههاي پايينتري برخوردار باشند.
ذكر يك نكته در اينجا خالي از فايده نيست. مدل مورد بحث، فرض ميكند كه نيروي كار از تحرك بينالمللي برخوردار نبوده درحاليكه مهاجرت نیروی کار میتواند بهمثابه نیرویي ديگر برای "تجمع" چه در سطح شهري يا منطقهای يا بینالمللی بهحساب آيد، که اين موضوع از نظر تاریخی بهويژه در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم ميلادي حايز اهمیت است. بهعلاوه لازم است كه مدل، کشورهای بيشتر، بخشهای متعدد و دیگر مکانیزمهای خوشهبندی را دربرگیرد. چراكه اگر تعداد زیادی کشور وجود داشته باشد، فرايند همگرایی[16] ديگر آنچنان هموار نخواهد شد و بهجاي آنكه صنعتيشدن يكنواخت آنها را دنبال كند، دربرگيرندة افزایش تعداد مکانهاي صنعتي خواهد بود. سایر فرايندهای خوشهبندی ممکن است با هزینههای تجارت به طرق مختلف، در تقابل باشند. براي مثال، قدرت نیروهای خوشهبندی كه ملهم از مهارتهای بازار نیروی کار است، احتمالاً از هزینههای تجارت تأثیر كمتري میپذیرند. پس، در بخشهایی که اهميت این موضوع نمايان ميشود، کاهش هزینهها "مرگ مسافت" را بهدنبال نخواهد داشت و خوشهها[17] احتمالاً در "مکان" باقی خواهند ماند.[18]
[1] - clustering forces
[2] - general equilibrium
[3] - Krugman and Venables (1995)
[4] - immobile labor
[5] - perfectly competitive
[6]- identical
[7] - agglomeration
[8] - intermediate goods
[9] - factor price differences
[10] - wage gap
[11] - factor price equalization
[12] - death of distance
[13] - changing spatial patterns
[14] - concentration of manufacturing activity
[15] - de-industrialization
[16] - convergence
[17] - clusters نمونهاي آماري كه به معناي برداشتن خوشههايي از يك جامعه آماري و بررسي آنهاست.
[18] - Fujita, Krugman and Venables (1999)
بخشي از سهم ادبیات جدید در فرايند مطالعات جهانيسازي، شناسایی موقعیتهایی است که تحت آنها چنین پيوندهايي به خوشهبندی فعالیتها انجاميده و تا اندازهای که آنها از تفاوتهای دستمزد میان مکانها حمايت كنند. در ادامه خواهيم گفت كه نتايج (محصولات) به سطح هزینههای تجارت وابستهاند، پس خوشهبندی فعاليتها در برخی سطوح هزینههای تجارت رخ داده، و پراکندگی در سطوح دیگر.
در كنار عوامل دیگري كه بر خوشهبندی فضاییِ[1] فعالیتها تأثير ميگذارند، به دو فرايند اشاره كرده و آنرا با نقلقولي از مارشال زينت ميبخشيم:
"صنایع متمرکزشده با توجه به این واقعیت که بازاری مداوم برای مهارتها ایجاد میکنند، از مزيت بزرگي برخوردارند. کارفرماها تمايل به مراجعه به جاهايی را دارند كه بتوانند نيازشان را با گزینههای مناسب کارگران با مهارت خاص، پيدا کنند؛ در حالیکه افراد بهطور طبیعی برای جستجوی کار به مکانهایی مراجعه میکنند که کارفرماهای زیادی كه نیاز به مهارتهای آنها دارند، وجود داشته باشد و جاییکه احتمالاً بازارخوبی یافت شود. مالک کارخانهاي منزوي و متروك حتی اگر دسترسی خوبی به عرضه فراواني از نیروی کار عمومي داشته باشد، اغلب در خواستة خويش بهسوي نيروي كار با مهارت "خاص" تغيير جهت داده و بنابراين زمانيكه کارگري ماهر از کار بیرون انداخته می شود، پناهگاه امنی نخواهد داشت."
مطلب بالا هرچند بدون شک از اهمیت بالايي برخوردار است، اما توجه کمتری را در ادبیات مدرن کسب کرده، و تنها "کروگمن"[2] مدلي مقدماتی براي آن نوشته است.
سومین فرايند اختصاص به تأثيرات (سرريزهاي) خارجي فنآوری[3] دارد که از نظر جغرافیایی متمرکز شدهاند. مارشال مينويسد:
" رموز تجارت دیگر رمز نیست[4]، اما همانطور که مشهود است کار خوب بهدرستي قدرداني ميشود و ابداعات[5] وپیشرفتها در ماشین آلات، در روندها و سازماندهي کلی داد و ستدها، مدنظر قرار ميگيرند. زمانی که فردی ایده جدیدی را شروع میکند، توسط دیگران اقتباس شده و با پیشنهادات و نظریات آنها ترکیب ميشود و بدینترتیب، منشأ ایدههای جدید بعدي قرار خواهند گرفت."
نگرش بالا در اغلب ادبیات منطقهای و شهری بهکار گرفته شده[6] و بهعلاوه، نشانههاي فراواني از آنرا ميتوان در ادبیات كلاسيك تجارت جستجو كرد.[7] دركنار موارد يادشده بايد به اصرار "آدام اسميت" در خصوص "تقسيم كار بينالمللي"[8] و مفهوم "تخصصگرايي"[9] كه بر توليد بينالمللي كالاها بر اساس "اصل مزيت" تأكيد دارد، اشاره كرد. انديشهاي كه بهطور صريح، جهانيكردن توليد را عامل افزايش رفاه كشورها دانسته و مهر تأييدي بر فرايند جهانيسازي ميزند. مطالعات نظري بالا خاطرنشان ميسازند كه انديشة جهانيسازي با پيدايي علم اقتصاد مورد توجه پدران علم اقتصاد قرار گرفته و با تحول و كوين آن، از ژرفنگري بيشتري برخوردار شده است.
[1] - spatial clustering
[2] - Krugman (1991b)
[3] - technological externalities
[4] - mysteries of the trade become no mystery
[5] - inventions
[6] -
[7] - Ethier (1979)
[8] - international division of labor
[9] - specialization
از مطالب بالا دو استنباط گرفته ميشود: نخست آنكه "اندازه" داراي اهمیت است؛ يعني مکاني كه از بازاري بزرگ بهرهمند باشد، فعالیتهای كارخانهاي را جذب خواهد كرد که دراينصورت ممكن است دستمزد را در مکان افزایش دهد. دومین استنباط از ترکیب موضوع بالا با جابجايي نیروی کار حاصل میشود. اگر نیروی کار بتواند ميان مكانها جابجا شود، بنابراين جذب مكانهايي خواهد شد كه از دستمزدهای بالاتري برخوردارند و همين امر سبب گسترش بيشتر بازار ميشود. چنین تعامل بین بنگاهها، باعث میشود که بنگاهها در بازارهای بزرگ مستقر شده و از کارگران بخواهند با گسترش فعاليتها، بازار را گسترش داده تا پایهای برای فرايند عليت تراکمی فراهم شده و به تمرکز فضایی فعالیت ها منجر شود. "کروگمن"[1] نشان میدهد که اگر هزینههای حمل و نقل به اندازه کافی پایین باشند، چگونه جابجايي عوامل ميتوانند در "یک مکان" تجمع پيدا كنند.
البته در حالیکه جابجايي نیروی کار پایهای برای تجمع فعالیتها فراهم ميآورد، ولی شرط لازم برای وقوع آن نیست. تمامي تقاضا برای محصولات بنگاهها از سوي مصرف کنندگان نهایی صورت نميگيرد بلکه توسط بنگاههایی است که کالاها و خدمات واسطهای را خریداری میکنند. پس، وقتی بنگاههای پاییندستی به مکانی نقلمکان میکنند، بازار را برای بنگاههای بالادستی گسترش میدهند؛ و زمانیکه بنگاههای بالادستی جابجا میشوند، آنها عرضه را افزایش داده و سبب كاهش قیمت کالاهای واسطهای میگردند. این تعامل میتواند سبب پيدايي عليت تراكمي و خوشهبندی[2] فعالیتهای صنایع مرتبط در یک مکان شود.[3] این روند چیزی بیش از یک تعامل پسين و پيشين اتصالات (پيوند)[4] نیست که بخش قابل توجهي از مقالات توسعة اقتصادي در دهة 1960 را بهخود اختصاص داد. منشأ چنين نگرشي را در ميان اقتصاددانان حداقل ميتوان به "مارشال"[5] نسبت داد. او در سال 1890 مينويسد:
"تجارتهای وابسته[6] در همسایگی یکدیگر رشد كرده، به تهية ابزار و مواد اهتمام ورزيده، حمل و نقل آنرا سازماندهی كرده، و بهصورتهاي متفاوت رهبريت اقتصاد را بهعهده ميگيرد..... . اقتصادی که از ماشینآلات گرانقیمت استفاده میکند گاهی اوقات میتواند به حد بسیار بالایی از ناحیهای برسد که در آن، تجمع گسترده تولیدات مشابه وجود دارد..... صنایع وابسته[7] هرکدام خود را وقف شاخهاي کوچک از فرايند تولید كرده، و این کار را برای تعداد زیادي از همسایگانشان میکنند، و بدینترتیب قادرند که به استفاده مداوم از ماشینآلات با سطح بسیار بالایی از تخصص ادامه داده تا آنها هزینههایشان را تأمين كنند...... "
[1] - Krugman (1991a)
[2] - clustering
[3] - Venables (1996)
[4] - linkages
[5] -
[6] - subsidiary trades
[7] - subsidiary industries
مكانيابي بر مبناي تئوریهای سنتی تجارت بينالملل، بهطور عمده بر موجودي عوامل تولید اوليه (كشاورزي، منابع خام) تأكيد دارد. از موارد خاص این رویکرد ميتوان به مدل تجارت هکچر – اُولین[1] (با تعداد برابر کالاها و عوامل) و مدل "ریکاردو– واینر"[2] با تعداد بیشتري از عوامل نسبت به کالاها، اشاره كرد. اين دو مدل نئو-كلاسيكي نشان می دهند که چگونه با قیمتهای دادهشدة جهانی قادر به توضيح ساختار تولید، درآمد و صادرات مبتني بر عوامل فراوان[3] هر کشور هستند. حال سؤال اينجاست كه پيشبيني اين مدلها پيرامون اثرات جهانيسازي چيست؟ نخستين پيشبيني آنستکه، آزادسازی تجارت[4] کالاها به کشورها اجازه میدهد تا مزیتهای نسبیشان را بهطور كامل كشف كرده، و بنابراین انتظار داشته باشيم که کشورهای با فراواني زمینهای كشاورزي، در تولیدات کشاورزی تخصص پيدا كرده، محصولات آنرا به ساير كشورها صادر كنند و كشورهاي با فراواني عامل سرمايه، به تخصص و صادرات در توليد كالاهاي سرمايهبر اهتمام ورزند و قسعليهذا. دومین پیش بینی از این واقعیت سرچشمه میگیرد که عموماً جابجايي عامل[5] و تجارت کالاها، جانشین یکدیگرند. يعني، آزادسازی تجارت کالاها، تفاوتهاي قیمت عوامل[6] ميان کشورها را کاهش داده و بدینترتیب، انگیزه برای مهاجرت[7] نيروي كار و حرکت سرمایه[8] راکاهش خواهد داد.[9] برعکس، سهولت جابجايي عوامل توليد موجب كاهش جریانهای تجاري ميشود چراكه معمولاً عوامل به کشورهایی گسيل ميشوند که در آنجا نسبتاً کمیاب هستند و بنابراین تفاوتهای مواهب[10] را كه دليل تجارت ميان کشورهاست، کاهش میدهد.
بررسي مباني نظري نشان ميدهد كه، رویکرد سنتی[11] بر بازدههای ثابت نسبت به مقیاس[12] در توليد استوار بوده، درحالیکه تئوریهای جدید تجارت بر اساس بازدههای فزاينده نسبت به مقياس[13] در داخل بنگاهها و كل اقتصاد، توضيح داده ميشوند. در اين راستا، تحلیلها بر مكان تصمیمات بنگاهها و کارگران متمرکز میشوند. ژرفنگري و گسترش نظريههاي تجارت بينالملل در دهههای 1970 و 1980، خاطرنشان ميكنند كه بر مبناي نظريههاي جديد نئوكلاسيكي، تولید كالاهاي كارخانهاي بهصورت بازدههای فزاینده نسبت به مقیاس در بازارهاي رقابت ناقص[14] (معمولاً رقابت انحصاری[15])، مدلسازی شدهاند. در تجارت بينالصنايع[16] که بنگاهها با قيد هزینههای حمل ونقل و موانع تجاري[17] روبهرو هستند، تولیداتشان را در بازارهاي خارجي عرضه میكنند. اما در اينجا چه عاملي معلوم میکند که كدامين کشور "مکانی" سودده برای استقرار یک بنگاه اقتصادي است؟ همانطور كه نظريههاي سنتی[18] نشان ميدهند، قیمت عوامل و عرضة عوامل[19] مهم هستند كه بر اهميت جغرافیاي اقتصادي تأكيد ميكند؛ يعني بنگاهها در جستجوی مکانهایی هستند که به بازارهای بزرگ و منابع مناسب عرضه دادههای واسطهای[20] نزديك باشند. واقعیت این مطلب که مکانها با دسترسی مناسب به بازار جذاب ميشوند، به این معنا استکه چنین مکانهايي عمدتا سهم بالاي بیتناسبي از بنگاههای كارخانهاي در اختيار گرفتهاند و در مقايسه با مناطق دور از دسترس[21] میتوانند دستمزدهای بالاتري بپردازند.[22]
[1] - Hecksher-Ohlin
[2] - Ricardo–Viner model
[3] - abundant factors
[4] - trade liberalization
[5] - factor mobility
[6] - factor price
[7] - migration
[8] - capital movement
[9] - Markusen (1983); Venables (1999)
[10] - endowment differences
[11] - traditional approach
[12] - constant returns to scale
[13] - increasing returns to scale
[14] - imperfectly competitive markets
[15] - monopolistic competition
[16] - intra-industry trade
[17] - trade barriers
[18] - traditional theory
[19] - factor supplies
[20] - intermediate input supply
[21] - remote regions
[22] - Davis and Weinstein (1997); Venables (2000)
از روشهای مشابه برای بررسي انواع دیگر تعامل های اقتصادی استفاده شده كه برخی از نتایج در ستونهای باقیماندة جدول شمارة 3 خلاصه شده است . "پورتز و ری"[1]، با استفاده از اطلاعات آماري 14 کشور كه حدود 87 درصد از بازار جهانی داراييهاي سرمایهاي طي سالهاي 96- 1989 را در اختيار داشتند، به بررسي معاملات داراييهاي بينمرزي[2] پرداختند. تخمينهاي اولية آنها نشان ميداد كه کشش معاملات نسبت به مساحت در حدود 85/0- بود؛ بنابراين جریانهاي ارزش داراييها در مسافت 8000 کیلومتری، کمتر از یک پنجم مقادير در مسافت 1000 کیلومتری است. جریانهای سرمایه گذاری مستقیم خارجی توسط "دیمائورو"[3] که کشش نسبت به مساحت را حدود 42/0- به دست آورد، مورد بررسي قرار گرفت. همچنين، تأثیر مساحت بر جریانهای فنآوری توسط "کلر"[4] مطالعه شد. او وابستگی "بهرهوری كل عوامل توليد"[5] را بر سهمهاي[6] تحقیق و توسعه[7] برای 12 صنعت در کشورهای گروه هفت[8] طي سالهاي 95-1971 مطالعه کرد. سهمهاي تحقیق و توسعه دربرگيرندة سهام کشور داخلي و سهام کشور خارجی است که بر اساس مسافت وزن داده شدهاند. سهام کشور داخلي و کشور خارجی هر دو تعیینکنندههای معنيداري از بهرهوری هر کشور و تأثير فاصله هستند؛ يعني سهمهاي تحقیق و توسعه در اقتصادهای دور نسبت به نقشی که سهمهای تحقیق و توسعه در اقتصادهای نزدیکتر ایفا میکنند، تأثیر کمتری بر بهرهوری دارند؛ بهعبارت ديگر همانطوركه جدول شمارة 3 نشام ميدهد، تأثیر در مسافت 8000 کیلومتری تنها 5 درصد تأثیرش در مسافت 1000 کیلومتری را دارد.
3- مکان و هزینه های تجارت: نظريه
حال بايد پرسيد تغییر هزینههای تعاملهای فضایی، جغرافیای فعالیتهای اقتصادی جهان را چگونه شکل ميدهد؟ در ادامه ضمن بررسي اين موضوع، نشان خواهيم داد كه از منظر تئوری، چگونه کاهش هزینهها میتوانند تمرکز و پراکندگی دورههاي مورد بررسي را توضیح دهند.
الف- مکانيابي فعالیتها از منظر مباني نظري:
از منظر تئوري به دو دسته از ملاحظات كه تعيينكنندة ساختار تولید و سطح درآمد کشور یا منطقه هستند، ميتوان اشاره كرد. دسته نخست، ظرفیت داخلی است كه به موجودي ذخایرعوامل تولید، مهارتها[9]، دانش و زیرساختار اجتماعی[10] بستگي دارد. دسته دوم، به رابطه با سایر کشورها يا مناطق، جغرافیای آن يا بهعبارت ديگر، امکان دسترسی به بازارهای جهاني و به عرضهکنندگان خارجی کالاها، عوامل و دانش، مربوط ميشود.
[1] - Portes and ray (1999)
[2] - cross-border equity transaction
[3] - Di Mauro (2000)
[4]- Keller (2000)
[5] - Total Factor Productivity (TFP)
[6] - stocks
[7] - Research and Development (R&D)
[8] - G-7
[9] - skills
[10] - social infrastructure
ب– تاریخچه هزینههای حمل و نقل[1]:
هرچند مسافت[2] همچنان بهمثابه مانعي جدي در قرن بیستويكم باقی مانده است، انقلاب ارتباطات[3] از برجستهترین ويژگيهاي دو قرن گذشته بهشمار ميرود. جدول شماره يك هزینههاي واقعي کشتیرانی[4] برای سالهای منتخب از 1750 ميلادي تا 1990 را نشان میدهد. هزينهها طي دورة 1830 و 1910 از کاهش اساسی برخوردار شد و در اواخر قرن بیستم، نرخهای کشتیرانی در مقادیر واقعیشان، حدود يكششم سطوح اوايل قرن نوزدهم بودند. کشتیرانی بويژه براي قرن نوزدهم، تنها بخش کوچکي از سناريو است، چراكه در این دوره، هزینههای حمل و نقل زمینی بهطور مشخص طي سالهاي 1800 تا 1910 ميلادي، بیش از 90 درصد کاهش یافت.[5] بعد از جنگ جهانی دوم، شیوههای جدید حمل ونقل از اهمیت برخوردار شده و از 1980 ميلادي، هزینههای واقعی حمل و نقل هوایی به يكچهارم مقادير اوايل جنگ جهانی دوم، نزول پيدا كرد.[6]
در اين راستا، ضروري است روند موانع تجاري که توسط سیاستگذاران ایجاد شده، در مطالعات مد نظر قرار گيرند، هرچند كه در برخی مواقع جزئیات چندان روشن نيستند. تعدادي از اقتصاددانان[7] متوسط غیروزنی نرخ تعرفه[8] جهاني را تخمين زده و نشان دادند که اين نرخ از 12 درصد در 1865 ميلادي به 17 درصد در 1910، افزایش پيدا كرد. طي دوران جنگ داخلی در آمريكا و در زمانیکه کاهش هزینههای حمل و نقل متوقف شده بود، جنگهای تجاری نرخ تعرفه را تا 25 درصد در دهة 1930 افزایش داد. بهعلاوه، محدودیتهای مقداری تجاري[9] بر كاهش بيشتر 50 درصدي تجارت جهانی اضافه كرد.[10] نرخ تعرفه پس از جنگ دوم جهانی در محدوده 15-12 درصدي قرار گرفت که اين مقدار تا دهة 1970 ميلادي باقی مانده و سپس تا اواخر دهة 1990، به سطح 8-7 درصد کاهش یافت. همچنين، محدودیتهای مقداری[11] دهههای 1930 و 1940 ميلادي در میان کشورهای اروپایی عضو "سازمان همكاري اقتصادي و توسعه"[12] در فرايند آزادسازی اقتصادي پس از جنگ جهاني دوم، بهطور گستردهاي برداشته شد و علیرغم احياء نظرية "موانع داوطلبانة صادرات"[13] طي دهههاي 1970 و 1980 ميلادي، پس از نشست "دور اروگوئه" محدوديتهاي مقداري به پایینترين سطح نسبت به هر زمان دیگری از زمان جنگ جهانی اول رسیدند.[14]
همگام با تغییرات در هزینههای تجاري و تعرفهها، جهان شاهد تغییرات در نسبت تجارت خارجی به تولید ناخالص داخلي دنیا بود. (جدول شماره 2) مطالعات كاربردي نشان ميدهند كه در اوايل قرن نوزدهم ميلادي، هزینههای تجارت بسيار بالا و حجم تجارت پایین بود (حدود يك درصد تولید ناخالص داخلي)، ضمن آنکه توليد بیشتر محصولات نزدیک بازارهای محلی انجام ميشد. چنین محدوديتي طي قرن نوزدهم به تدريج كاهش يافته، و اجازه داده شد تا "تجمع کالاهاي كارخانهاي"[15] صورت گيرد. بعد از پايان جنگ داخلی در آمريكا، رشد تجارت نسبت به درآمد ازسرگرفته شد و دوباره "جغرافیای اقتصادی[16]" توسعه یافت.
معهذا مسافت همچنان در قرن بيستويكم مانعي قدرتمند بر سر راه تعاملهای اقتصادي محسوب ميشود. نتايج حاصل از "مدلهای جاذبه"[17] نشان ميدهند که: مسافت عاملي مؤثر در كاهش تجارت ميان کشورهاست. کشش جریانهاي تجارت[18] نسبت به مسافت، بهطور معمول بین 9/0- و 5/1- تخمین زده ميشود كه تأثير آنرا بر حجم تجارت در ستون اول جدول شماره 3 ميتوان مشاهده كرد. نتايج نشان ميدهند، چنانچه كشش 25/1- باشد، حجم تجارت در 4000 کیلومتر 82 درصد (18/0-1) و در 8000 کیلومتر 93 درصد (07/0-1) كاهش مييابد.
[1] - transport costs
[2] - distance
[3]- Communications Revolution
[4]- ocean shipping
[5] - Bairoch (1990), p. 142
[6] - Dollar (2001)
[7] - Clemens and Williamson (2001)
[8] - tariff rate
[9] - quantitative trade restrictions
[10] - Gordon (1941)
[11] - quantitative restrictions
[12] - Organization for Economic Co-Operation and Development (OECD)
[13] - voluntary export restraints
[14] - Daly and Kuwahara (1998)
[15] - agglomeration of manufacturing
[16] - economic geographies
[17] - gravity models
[18] - elasticity of trade flows
چندي است كه موضوع "همگرايي اقتصادي" ميان كشورهاي اسلامي و كشورهاي آسياي ميانه مطرح شده و انديشمندان زيادي را وادار به تعمق و تحقيق پيرامون اين موضوع بسيار مهم كه نقشي مهم در آيندة اقتصادي- سياسي- اجتماعي و فرهنگي كشورها دارد، كرده است. هرچند در گذشته مقالات متعددي را پيرامون اين موضوع نوشته و كتاب مستقلي را تحت عنوان: "همگرايي اقتصادي: ترتيبات تجاري منطقهاي و بازارهاي مشترك" توسط انتشارات سمت در سال 1385 بهچاپ رساندم[1]، اما با توجه به اهميت مطلب، تصميم دارم سلسله مقالاتي را از كتاب چاپنشدهام تحت عنوان: "كشورداري همينجوري"[2] خدمت خوانندگان ارايه داده، تا زواياي پنهان ادغام يا همگرايي اقتصادي[3] ميان كشورهاي يادشده را روشن كنم. اميدوارم اين سلسله مقالات مورد توجه تمامي دوستان قرار گيرد. به بخش چهارم اين سلسله مقالات توجه كنيد:
بخش چهارم: همگرايي ميان كشورهاي اسلامي؟
حال ميتوان سؤال را بهگونهاي ديگر مطرح كرد. آیا همگرایی میان کشورهای اسلامی یک سراب است یا واقعیت دارد؟ آیا واقعاً کشورهای درحال توسعه، بویژه کشورهای اسلامی میتوانند همگرایی اقتصادی تشکیل دهند و درنهایت، مقدمات ورود به فرآیند جهانیشدن را فراهم کنند؟ بهراستی چرا در ملاقاتهای سران کشورهای اسلامی، بهطور معمول ایدة همگرایی میان کشورهای اسلامی تکرار شده و متعاقب آن، منابع فراوانی را در اختیار مراکز تحقیقاتی و سازمانهای آن کشورها برای بررسی امکان تحقق آن قرار میدهند؟ یا کشورهایی (ازجمله اتحادیة اروپا) که درنهایت توانستند ایدة همگرایی را به واقعیت برسانند، از چه شرایطی برخوردار شدند و چه مسیرها و مراحلی را طی کردند؟
سؤالات مهمیاند که ذهن اندیشمندان بسیاری را درگیر کرده و از دیرباز بهدنبال پاسخی مناسب برای آنها بودهاند. در یک بررسی کلی میتوان شرايط ايجاد همگرايی اقتصادی را به قرار زير خلاصه كرد:
1- كشورهاي عضو از لحاظ بُعد مسافت و جغرافيايی به هم نزديك باشند تا بدينوسيله بر محدوديت هزينههای حمل و نقل كه مانع جدی بر سرراه تجارت آزاد است، فائق آيند؛
2- كشورهای عضو از خصوصيات مشترك فرهنگی، سياسی، نژادی، زبانی، تاريخی و... برخوردار باشند. ايجاد همگرايی اقتصادی زمانی كه كشورها منازعات و كشمكشهای سياسی، فرهنگی و... با يكديگر داشته باشند، عملاً امكانپذير نيست؛
3- كشورهای عضو از لحاظ تعداد و اندازه زياد و بزرگ باشند تا بدينوسيله بتوانند از مزيتهای «مقياس اقتصادی»، «رقابت» و كاهش هزينههای توليدی بهرهمند شوند؛
4- كشورها بهطور بالقوه و بالفعل آمادگی ايجاد روابط اقتصادی و تجاری گستردهای را با يكديگر داشته باشند تا بدينوسيله از فرصتهای اقتصادی در جهت افزايش رفاه و رشد اقتصادي بهره جويند؛
5- از همه مهمتر، اقتصاد كشورهای عضو بهجای آنكه مكمل يكديگر باشد، در رقابت با يكديگر قرار داشته باشد.
پنج اصل فوقالذكر در ايجاد همگرايي اقتصادي بسيار حائز اهميتاند و عدم وجود هر یک از آنها، موفقيت و پايداری همگرايی را با ترديد روبرو خواهد كرد. مطالعات نشان میدهند که اکثر کشورهای اسلامی، از اکثر شرایط بالا برخوردار نیستند، بویژه آنکه اقتصاد اکثر آنها در وضعیت رقابتی با یکدیگر قرار نداشته و بنگاههای اقتصادی آنها که اکثراً وابسته به شرکتهای خارجیاند و در شرایط مونتاژ، کالا تولید میکنند، قادر به رقابت با شرکتهای کشورهای دیگر نیستند.
همچنین کشورهای اسلامی با یکدیگر، سهم اندکی از تجارت بینالملل را انجام داده و بخش قابل ملاحظهای از تجارت خارجی آنها، با کشورهای غربی است. بهعلاوه، هرچند که آنها از دین مشترکی (اسلام) برخوردارند، اما اختلافات مذهبی و فرهنگی عمیق میانشان، مانعی جدی برای ایجاد همگرایی بهشمار میآید. باید دانست که لازمة موفقیت همگرایی اقتصادی میان کشورها، همگرايی سياسی- اجتماعی بين آنهاست، اقدامی که در کشورهای درحال توسعه، به سختی امکانپذیر بوده و موانع بسیاری که از سوی گروههای سیاسی- فرهنگی ایجاد میشوند، ایجاد یک همگرای باقوام و دامنهدار را مشکل میکند.
در يك بررسی اجمالی، همگرايی را ميتوان مجموعهای از فرآيندها محسوب داشت كه به ايجاد تداوم نظامی هماهنگ در سطح بينالمللی بيانجامد. بهعبارت ديگر، همگرايی فرآيندی است كه بهواسطة آن، كشورها از تنظيم و هدايت مستقل سياستهای خارجی و داخلی خود صرفنظر کرده و به تصميمات مشترك و جمعی، گردن مینهند. در چنين فرآيندی، سياستگذاران و بنگاههای ملی، نگاه خود را به مراكز فراملی معطوف کرده و مقدمات ادغام در جامعة جهانی را فراهم میکنند. چنانچه همگرايی سياسی را بخشی از همگرايی بينالمللی بهحساب آوريم، كشورها ضمن اعتناء به تصميمگيريهای جمعی، براي ايجاد جوامع سياسی كه آرمانها و اهداف مشترك و جمعی دارند، تلاش ميکنند.
همگرايی سياسی را همچنین از ديدگاه «فدرالگرايی»، «كاركردگرايی»، «نوكاركردگرايی» و «كثرتگرايی» ميتوان مطالعه كرد. انديشه كاركردگرايی به يك حكومت جهانی ميانديشد و بر رفاه اقتصادی و اجتماعی و ناديده گرفتن مرزهای ميان كشورها و همچنين ايجاد سازمانها و نهادهای بينالمللی كه با فعاليتهای مختلف، بهدنبال برآوردن نيازهای اقتصادی و اجتماعی جوامع باشند، تأكيد ميورزد.
اندیشة کارکردگرایی، ایدهای آرمانی است و شاید با واقعیات امروز جوامع بویژه جوامع اسلامی، فاصلة بسیار زیادی داشته باشد، هرچند یکی از آرزوهای اندیشمندان و برخی از رهبران سیاسی ازجمله چرچیل که به ایالات متحدة اروپا میاندیشید، بوده است. «گروه فعالها» و «گروه نظريهپردازها» در ديدگاه «فدرالگرايی» بر ايجاد ساختارهای قانونی، شبيهسازی تقاضاها و انتظارات جوامع مختلف و رشد نهادها و ساختارهای جوامع اصرار دارند. کاربرد این نظریه در مقایسه با اندیشة کارکردگرایی بیشتر بوده و طی فرآیندی طولانی از طریق نزدیککردن تقاضا و انتظارات جوامع به یکدیگر، امکان همگرایی بیشتری فراهم خواهد آمد، هرچند که ممکن است مورد نقد گروههای فرهنگی و اجتماعی قرار گیرد.
در انديشة نوكاركردگرايی، ضمن قبول نظريات كاركردگرايان، واقع گرايی، بيشتر بهچشم ميخورد. اين دو بر جوامع كثرتگرا كه در آن افراد و گروهها ميتوانند فعاليت خود را دگرگون سازند، تأكيد ميکنند و بر نقش تكنوكراتها اصرار ميورزند. امروزه تعداد قابل توجهی از دگراندیشان در کشورهای اسلامی، با توسل به این اندیشه، خواستار دگرگونیهای وسیع سیاسی در جوامع خود هستند، ولي به سبب ضعف مباني نظري از يكطرف و قوت تفكر همينجوري كه ريشه در جزمگرايي و خودمحوري دارد،با موفقيت روبهرو نبودهاند.
باید دانست که يكی از شاخصههای مهم همگرايی اجتماعی، "نظرية ارتباطات" است، نظریهای که هنوز میان کشورهای اسلامی قوام پیدا نکرده و آنها چالشها فراوانی را پیش رو دارند. در اين نظريه، جامعه به دو دسته جامعة مركب و جامعه كثرتگرا تقسيم ميشود. در جامعة مركب، چند كشوری كه قبلاً مستقل بودند، در يك جامعه مشترك و بسيط متحد شده و ضمن ایجاد همگرایی اجتماعی- سیاسی میان خود، از همگرایی اقتصادی نیز بهرهمند خواهند شد. بدیهی است ایجاد جامعة مرکب میان کشورهای اسلامی، امکان عملی بسیار کمی داشته و شرایط سیاسی موجود در این کشورها بهشدت مخالف چنین ایدهای است. جوامع كثرتگرا در حاليكه استقلال و جدايی مرزهای جغرافیایی میان خود را حفظ کرده، ضمن پرهیز از ایجاد هرگونه تنش و ناآرامی که به جنگ منجر شود، خواهان همگرایی سیاسی- اجتماعیاند.
شاید به نظر آید که اندیشة جوامع کثرتگرا مقبولیت و کاربرد بیشتری نزد کشورهای اسلامی داشته باشد، اما باید دانست که در این اندیشه، همگرایی سیاسی دارای شرایط سختی است که کمتر کشوری به آن تن خواهد داد؛ ازجمله: قبول تساهل و تسامح در مباني اخلاقی و ايدئولوژيكی؛ پرهيز از اختلافات نژادی، قومی و فرهنگی؛ دوری جستن از انديشة ناسيوناليسم و گرايش به تفكر اينترناسيوناليسم؛ مشاركت نهادها و سازمانهای فراملی در تصميم سازيهای ملی؛ قابليت انطباق و سازگاری ارزشهای ملی با ارزشهای فراملی (جهانی)؛ قبول چند گانگی در روابط بينالمللی و اعتناء به كثرت ارتباطات و مبادلات در سطح جهانی؛ تحرك و مشاركت افراد و نخبگان سياسی در مجامع بينالمللی؛ قبول پيوندِ انتظارات، شيوة زندگي، رفتار اجتماعي و سياسی و بالاخره اخلاق ملی با موارد مشابه در سطح بينالمللی و قبول عضويت در خانواده و دهكدة جهاني.
البته شرایط بالا، تنها برای همگرایی سیاسی در جوامع کثرتگرا تبیین نشدهاند، بلکه میتوان آنها را بخشی از شرایط "جهانیشدن" قلمداد کرد، اما نکتة مهم آنست که کشورهای اسلامی دارای هیچکدام از شرایط همگرایی سیاسی- اجتماعی نیستند و بنابراین امکان همگرایی اقتصادی میان آنها قابل مشاهده نیست. مطالعات نشان میدهند که کشورهای اسلامی برای ایجاد همگرایی، باید مسیری طولانی را طی کرده و مقدمات فراوانی را فراهم سازند كه مهمترينشان حذف تفكر همينجوري در ابعاد سياسي- فرهنگي و اقنصادي است، همانطور که کشورهای عضو اتحادیة اقتصادی اروپا، از چنین مسیر طولانی گذشتند تا امروز بالاخره توانستند از پولی واحد برخوردار شده و عملاً تمامی محدودیتها را از میان بردارند.
اين كشورها اما در نخستين قدمها به حقوق و مالكيت خصوصي شهروندان خود احترام گذاشتند تا توانستند گامهاي بلندي را در مسير همگرايي با ساير كشورها بردارند. بديهي است كه عدم رعايت حريم خصوصي افراد در ابعاد مختلف، امكان قرارگرفتن در مسير توسعه جهاني را با اختلالات شديد مواجه ميكند؛ بويژه آنكه كشوري بر اقتصاد دولتي پافشاري كرده و با ابزار مختلف در جهت توسعه و تعميق آن برآيد، نشانهاي كه در اقتصادمداري همينجوري بهروشني قابل مشاهده است.
[1] - دوستان براي آشنايي با اين كتاب به سايت تخصصي اقتصاد بينالملل با آدرس: http://inter-economics.blogfa.com/post-12.aspx مراجعه نمايند.
[2] - نميدانم اين كتاب بسيار با ارزش اصلاً توفيق چاپشدن در شرايط سياسي كنوني را داشته باشد يا همچنان بايد در محاق فراموشي و بياعتنايي، روزگار بگذارند؟
[3] Economic Integration
الف- محل تولید: بررسي 3 دوره
مشاهدات تاريخي نشان ميدهند كه سه دورة عمده برای تعيين سهمهای كشورها از توليد محصولات صنعتی وجود دازد. نخستين دوره، نمايانگر پیشرفت انگلستان و اروپای غربی و در مقابل، پسرفت شديد چین و هند از1820 ميلادي تا اواخر نوزدهم است. این دوره نشان میدهد که نهتنها توليد محصولات صنعتی در كشورهاي چین و هند نسبت به دنیا به شدت افت پيدا كرد، بلكه توليدات اين كشورها با کاهشي مطلق روبهرو شد بهگونهاي كه سطوح دهة 1830 تا دهة 1930 هرگز بدست نيامد.[1] دوره دوم، طوع آمریکای شمالی است كه سهم آن از محصولات صنعتی دنیا از زمان جنگ داخلی ايالات متحدة آمريكا تا شروع بحران بزرگ با سرعت بیشتری افزایش یافت و تا مدت كوتاهي پس از جنگ جهانی دوم، به حداكثر ممكن رسيد. مشاهدات آماري خاطر نشان ميكنند كه دورة سوم از 1998 آشکار شد، اما به تحقيق اين دوره ريشه در " عصر طلائی[2] رشد" پس از جنگ جهاني دوم داشته، یعنی دورهاي كه در آن، سهم كشورهای ژاپن، چین و سایر کشورهای شرق آسیا در توليد ناخالص داخلي جهاني و تولیدات صنعتی دنيا به سرعت افزايش پيدا كرد.[3]
بهطور كلي از منظر مطالعة تغییرات جغرافیای اقتصادی در جهان ميتوان گفت كه دورة نخست با تمرکز فعالیتهاي اقتصادي در انگلستان و اروپای شمال غربی مطابقت داشته و سپس با 2 دوره متفاوت از پراکندگی يعني دورة دوم با آمریکای شمالی و دورة سوم با بخشهایي از آسیا (بهطور عمده، جنوب شرقي آسيا) همخواني دارد. مشاهدات سهم جمعيت در نقاط مختلف جهان نشان ميدهند كه: تمایل بيشتر بهسمت "تمرکز"[4] بویژه در تولیدات صنعتی بوده که از قرن نوزدهم به بعد، ابعاد وسيعتري پيدا كرد. درحالیکه طي دهة 1820 ميلادي، كشورهاي چین و هند اندکی بیش از نصف جمعیت جهان و اندکی کمتر از نيمي از تولید ناخالص داخلي و محصولات صنعتی دنیا را در اختيار داشتند، در 1913 ميلادي، اروپای غربی و آمریکای شمالی با يكپنجم جمعیت دنیا، بيش از نيمي از توليد ناخالص جهاني و حدود سهچهارم محصولات صنعتی دنیا را تولید ميکردند. در 1998 ميلادي، درحاليكه سهم اين كشورها از جمعیت جهان كاهش يافت، اما توليد بیش از نیمی از محصولات صنعتی دنیا را در اختيار داشتند، ولي كشورهاي هند و چین با بیش از 40 درصد جمعیت جهان، تنها 8 درصد محصولات صنعتی را تولید ميکردند.
تمركز فعاليتها در بخش صادرات محصولات كارخانهاي[5] مشهودتر است. در اواخر قرن نوزدهم، انگلستان درحاليكه 5/2 درصد از جمعيت جهان را در اختيار داشت اما بیش از يكسوم کل صادرات را بهخود اختصاص داده بود. در اواسط قرن بيستم، آمريكاي شمالي با تنها 6 درصد جمعيت جهان، جانشين انگلستان شده بهطوريكه در سال 1955 ميلادي، يكچهارم از صادرات دنيا را در كنترل داشت. ويژگي و مشخصة بارز دهة پاياني قرن بیستم را ميتوان ظهور و طلوع اقتصاد و گستردگي قابل توجه صادرات كارخانهاي چین، ژاپن و سایر كشورهاي شرق آسیا دانست که طليعة اميدبخشي برای "کشورهای تازه صنعتی شده"[6] بهحساب ميآمدند.
[1] - Bairoch(1982)
[2] - golden age
[3] - Dowrick and DeLong (2001)
[4] - concentration
[5] - manufacturing export
[6] - Newly Industrialized Countries (NICs)
قابل توجه دانشجويان محترم دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران: به استحضار ميرساند كه انشاءالله و به حول و قوة الهي، قرار است برنامة درسي اينجانب در نيمسال دوم سال تحصيلي 86- 87 به قرار زير باشد.
1- همگرايي اقتصادي و جهانيسازي: شنبه- دوشنبه، ساعت 8:00 - 9:15
براي مشاهدة سيلابس درس، لطفاً بر آدرس زير كليك كنيد:
http://inter-economics.blogfa.com/post-1.aspx
2- مالیه بينالملل كارشناسي: شنبه- دوشنبه، ساعت: ۴۵/۱۴- ۳۰/۱۳
براي مشاهدة سيلابس درس، لطفاً بر آدرس زير كليك كنيد:
http://inter-economics.blogfa.com/post-5.aspx
3- تجارت بينالملل كارشناسي ارشد: شنبه- دوشنبه ساعت ۱۵/۱۱- ۱۰
برای مشاهدة سيلابس درس، لطفاً بر آدرس زير كليك كنيد:
http://inter-economics.blogfa.com/post-2.aspx
اغلب تحلیلهای مرسوم اقتصادي بر پاية مدلهای اقتصادی[1] بنا شده که از مشخصة بازدههای نزولی[2] نسبت به فعالیتها برخوردارند. بنابراين، مهاجرت نيروي كار سبب ميشود كه سطح دستمزد در کشور میزبان كاهش يافته، و افزایش در محصولات تولیدی، افزايش در هزینهها را جبران كند. البته بايد توجه داشت که امکان تحليل بسياري از جنبههای مهم توسعة اقتصادی تنها در چارچوب مدلهاي سنتي و مرسوم امكانپذير نبوده و لازم است كه به نظريههاي جديد اقتصاد نئوكلاسيك نيز توجه كافي مبذول داشت. ازجمله، "تئوری جدید تجارت" و "نظرية جديد جغرافیای اقتصادی" که در آنها به نقش بازارهاي ناقص[3] در سطح خرد كه میتوانند موجب بالارفتن بازدههای صعودی[4] در سطح کلیتری شوند، توجه داشت. توازن میان بازدههای نزولي و صعودي در این مدلها، به تعاملهای فضایی (براي مثال وسعت و مقياس بازار ) بستگی داشته و تغییرات در این تعاملها میتوانند دربرگيرندة اثرات مهمي باشند. جهانیسازی سبب پيدايي فرايندهای عليتي تراکمی[5] شده که باعث ميشود توسعهاي یکنواخت در سطوح گوناگون و متفاوت فضایی – شهری ، منطقهای و بینالمللی پديد آيد.
2. موقعیت (مکان ) و هزینه های تجارت: گزارش تاریخی
در 1750 ميلادي، بیش از 50 درصد از محصولات صنعتی دنیا در كشورهاي چین و هند و كمتر از 18 درصد در اروپای غربی توليد ميشد. از اوايل قرن بيستم، جهان شاهد انقلاب صنعتی مجددي بود كه در آن، محصولات صنعتی اروپای غربی به بيش از دو برابر و محصولات انگلستان بهتنهايي به بيش از هفت برابر افزايش پيدا كرد، درحاليكه طي همين ايام، محصولات صنعتی در كشورهاي چین و هند از افزایش 20 درصدي برخوردار بود. هرچند هدف در اينجا بررسي منشأ انقلاب صنعتی[6] نیست، اما مطالعة تغییرات جغرافیای اقتصادی جهان از اين منظر، كمك فراواني به تحليل جامع جهانيسازي خواهد كرد. تغییرات فنآوري که يكي از نتايج ارزشمند انقلاب صنعتی بود و در مراحل نخستين بهصورت پيدايي و بكارگيري نیروی بخار[7] ظاهر شد، نهتنها به افزايش شديد محصولات صنعتی اروپا انجاميد، بلکه هزینههای حمل و نقل زمینی و دریایی از طریق ایجاد راه آهن و کشتی بخار را بهطور محسوسي كاهش داد.
[1] - economic models
[2] - diminishing returns
[3] - market imperfection
[4] - increasing returns
[5] - cumulative causation processes
[6] - industrial revolution
[7] - steam power
براي جهانیسازی تعاريف مختلفي عنوان شده، اما اكثر تعاريف در خصوص كاهش هزينههاي مبادلاتي در سطوح بينالمللي اتفاق نظر دارند. يكي از اين بررسيها، از منظر تاريخي و مسافت جغرافيايي مدنظر قرار گرفته و دو اقتصاددان وابسته به مدرسة اقتصاد در لندن اضافه ميكنند: منظور از "جهانيسازي" كاهش هزینههای تعاملهاي متقابل اقتصادی[1] در مسافتهاي جغرافيايي (خارج از مرزهاي ملي) و بررسي تأثیرات چنين تغییراتي بر پراکندگی جغرافیایی فعالیتهای اقتصادی است. بررسيها نشان ميدهند كه تغییرات فناوری، اين هزینهها را طي سدههاي متوالی بهطور منظم و ثابت، کاهش داده، هرچند مداخلات سیاستی[2] گهگاه به افزايش هزينهها منجر شدهاند. تغییرات در جغرافیای اقتصادی[3] جهان اقتصاد در طول تاريخ پیچیدهتر شده، يعني در دورههایی، فعالیتهاي اقتصادي اغلب به طور یکنواخت در فضا توزیع شده بودند و دورههایی که فعالیتها از مرکز استقرارشان به دیگر مناطق و کشورها گسترش پيدا كرده و بنابراين، این تفاوتهاي فضایی[4] به حداقل ممكن كاهش يافتند.
بهعبارت ديگر ميتوان گفت كه جهانيسازي عبارت است از مکانیزمی که سبب سيالشدن چنین تغییراتي شده و بنابراين در كنار ساير موضوعات، جابجایی افراد، سرمایه (تمامي عوامل توليد)، کالاها و خدمات ميان مرزها آسانتر صورت ميپذيرد. در اينجا سؤالهاي متعددي مطرح ميشوند، از قبيل: چرا موقعیت فعالیتهای اقتصادی از تکاملي اين چنين برخوردار شد؟ چرا بعضي از تفاوتهای جغرافیای اقتصادی با مراکز متفاوت تولید، یا با فعالیتهایی که یکنواختترتوزیع شده باشند، گسترش نيافتند؟ براي پاسخ به اين قبيل پرسشها، عوامل متعدد مهمي را ميتوان درنظر گرفت كه يكي از آنها، نقش و اهميت "جغرافيا"ست. هرچند جغرافيا شامل "طبیعت اولیة[5]" جغرافیای اقیانوسها ، رودخانهها، كوهها و مواهب طبیعی[6] میشود، اما "طبیعت ثانویة[7]" جغرافیای تعاملهای فضایی[8] میان بنگاههای اقتصادی بايد درنظر گرفته شود چراكه، جوهرة جهانیسازی، تغييردادن این تعاملهای فضایی است.
[1] - economic interactions
[2] - policy interventions
[3] - economic geography
[4] - spatial differences
[5] - first nature
[6] - endowments
[7] - second nature
[8] - spatial interaction
بخش پایانی
قدم مهم ديگر، آزاد گذاشتن بازارها براي صادرات كشورهاي درحال توسعه توسط كشورهاي ثروتمند از طريق كاهش موانع تعرفهاي و غيرتعرفهاي و يارانههاي داخلي (بويژه روي كالاهاي كشاورزي، منسوجات و پوشاك) است كه باعث میشود تا کشورهای كمتر توسعهيافته بتوانند سود كامل را از نظام تجارت جهاني ببرند. از كشورها خواسته شود تا با رعايت استانداردهاي زيست محيطي و نيروي كار، از اثرات منفي جهانيسازي بويژه در كشورهاي فقير، كاسته شود. چنين تلاشهايي سبب ميشود كه كشورهاي درحال توسعه بتوانند فاصلة خود را با كشورهاي غني كاهش دهند.
بهبود در ساختارهاي ماليه بينالملل براي كاستن از بحرانها و كاهش هزينههاي آنهاست. كارشناسان صندوق بينالمللي پول ادعا ميكنند كه تلاشهاي گستردة اين نهاد براي كمكردن فاصلة ميان كشورهاي فقير و غني، دربرگيرندة تببين راهكارهايي مبتني بر مشاركت بخش خصوصي، "ايجاد سیستمهای از پیش هشدار دهنده"[1] و تهية "تأمين مالي خط اعتباري احتياطي"[2] براي كاهش اثرات منفي جهانيسازي است. هرچند بازكردن بازار ماليه دربرگيرندة منافع قابل توجهي است، اما بايد توجه داشت كه آزادسازي اقتصاد بايد پس از تحكيم و قدرتمندكردن نهادهاي مالية[3] داخلي از طريق نظارت[4]، قانونمندي[5]، شفاف سازی[6]، و تثبيت اقتصاد كلان[7] صورت داد.
در مجموع ميتوان گفت كه هرچند در فرايند جهانيسازي بايد مديريت صحيح آنرا از نظر دور نداشت و توجه لازم به كاستيها و اثرات منفي آن داشت، اما منافع گستردهاي حتي براي كشورهاي فقير بههمراه دارد. براي مقابله با چالشهاي جهانيسازي ميتوان توسط سياستهايي که بهطور صحيح طراحي ميشوند، با فقر مقابله كرده، كاهش آنرا در دستور كار قرار داد، ضمن آنكه نوسانهاي بازارهاي ماليه را تحت كنترل درآورد. بايد توجه داشت كه هرگونه ايستادگي در مقابل و ممانعت از روند رو بهجلوی جهانيسازي، پيشرفت و تعالي جهاني را بهشدت آسيبپذير كرده، آنرا كاهش ميدهد؛ بهطوريكه اثرات ناخوشايندي را بر تمامي اقشار جامعه از فقیر و غنی، برجاي میگذارد.
* با تشکر از خانم آزاده عباسی
[1] Enhanced early warning systems
[2] - Contingent Credit Line facility
[3] - financial institution
[4] - supervision
[5] - regulation
[6] - transparency
[7] - macroeconomic stability
بخش نهم
توصيههاي سياستي براي هموارسازي مسير جهانيسازي:
اكثر كارشناسان صندوق بينالمللي پول، بانك جهاني و نهادهاي معتبر اقتصاد بينالملل بر اين اعتقادند كه دولتها بايد با كمك نهادهاي مالية بينالمللي، چالشهاي پيشرو جهانيسازي را به مقابله بنشينند.[1] تداوم فقر، نياز به چترهاي حمايتي اجتماعي مناسب براي كاهش اثرات منفي بر اقشار تهيدست جامعه را الزامآور و تدبير مناسب براي استفادة بهينه بر محرومترين بخشهاي اقتصادي مثل آموزش عمومي، بهداشت و امنيت را اجتنابناپذير كرده تا فرصتهاي يكسان براي آحاد جامعه ایجاد شود. از طرفي، رقابت مالياتي[2] (بويژه، گرايش سرمايه- بهمثابه سيالترين عامل- به فرار از پرداخت ماليات بالا) دولتها را براي افزايش درآمد در تنگنا قرار ميدهد كه بدينترتيب تأمين مالي چترهاي حمايتي، كار سادهاي براي اكثر كشورهاي درحالتوسعه نخواهد بود.
سابقاً صندوق بينالمللي پول با استفاده از برنامة "تأمين مالي فراگير تعديل ساختاري[3]" به كمك كشورهاي فقير ميشتافت و بخشي از منابع مالي ايجاد چتر حمايتي آنها را تأمين ميكرد. اين برنامه با تغيير نام به "تأمين مالي رشد و كاهش فقر[4]" و با همكاري برنامهاي تحت نظر بانك جهاني موسوم به "كشورهاي فقير با بدهكاري سنگين"[5] بنيادي تأسيس كردند تا از بار بدهي كشورهاي فقير كه قادر به بازپرداخت بدهيها نيستند، بكاهد. در سال 2005، برنامة بانك جهاني، ضميمة برنامة گستردة ديگري موسوم به "ابتكار چندجانبة تخفيف بدهي[6]" شد كه با كمك "صندوق بينالمللي پول"، "مؤسسة توسعة بينالمللي"[7] و "بانك توسعة آفريقايي"[8] ، 100% از بدهيهاي واجد شرايط را مشمول بخشودگي قرار دادند.
"ميسون" ادعا ميكند كه صندوق بين المللي پول همراه نهادهاي بينالمللي پيشگفته، ميتواند از طريق تأمين مالي سياستهاي اقتصادي مرتبط و اراية مشاورههاي فني[9] براي ظرفيتسازي در جهت تحكيم چارچوب نهادهاي مناسب اقتصادي- اجتماعي مشاركت كند. سياستهاي اقتصادي مرتبطي كه در راستاي تأمين ثبات در اقتصاد كلان وضع ميشوند، قادرند به درمان بيكاري و كاهش دستمزدهايي كه منتج از ركودهاي اقتصادي بودهاند و همچنين تأثيرات ناخواستة تورم كه اثرات منفي شديدي روي فقرا دارد، كمك كند.
[1]- Mason, Paul(2001)
[2] - tax competition
[3] - Enhanced Structural Adjustment Facility (ESAF)
[4] - Poverty Reduction and Growth Facility (PRGF)
[5] - Heavily Indebted Poor Countries (HIPC)
[6] - Multilateral Debt Relief Initiative (MDRI)
[7] - International Development Association (IDA)
[8] - African Development Bank (AfDB)
[9] - technical assistance
بخش هشتم
مشاهدات خاطرنشان ميكنند كه جهانيسازي، همگرايي درآمدي[1] (سرانه) ميان كشورهاي فقير و غني را به جلو مياندازد. چنانچه گفته شد، درآمد سرانه در كشورهاي در حال توسعهاي كه در فرايند جهانيسازي شركت جستهاند، سريعتر از كشورهاي غني رشد كرده است (5 درصد در مقابل 2/2 درصد در هر سال در دهه 1990). برعكس، در كشورهايي كه فرايند جهانيسازي را طي نكردند، درآمد سرانهشان از افزايش قابل قبولي برخوردار نبود كه سبب افزايش اختلاف درآمدي آنها با كشورهاي ثروتمند شده است. بنابراين، اختلاف در عملكرد، عدم همگرايي درآمدي ميان كشورهاي فقير و غني را دامن زده و البته استمرار نابرابري ميان كشورهاي فقير و غني، ميتواند عامل مهمي براي افزايش مهاجرت به كشورهاي ثروتمند باشد. بالدوين و مارتين (1999) خاطرنشان كردند كه دورة جهانيسازي قبل از جنگ جهاني اول، شاهد موانع رسمي كمتري براي مهاجرت و درنتيجه، جريان بيشتري از مهاجران بوده است. هرچند موانع رسمي معمولا" مؤثر نبوده و اين جنبة جهانيسازي تا زمانيكه انگيزة اقتصادي براي مهاجرت وجود داشته باشد، از اهميت بالايي برخوردار خواهد بود.
نوسان
دومين چالش پيشرو جهانيسازي، نوسان در بازارهاي ماليه يا نوسان فعاليتهاي اقتصادي بوده كه بهنظر ميرسد حاصل بازشدن به بازارهاي سرمايهاي جهاني است. دهة 1990 شاهد يك سري از بحرانهاي ماليهاي بود كه كشورها، مناطق و حتي بازارهاي مالية جهاني را تحت تأثير قرار داد. بحرانهاي ماليه بينالملل اوايل 2000، نتيجة آسيبپذيري اقتصاد داخلي كه به ضعف نهادهاي ماليه، نرخهاي ارز زياده ارزشگذاريشده و شرايط مالي ناپايداري كه بهطور معمول از شرايط ناپايدار بازارهاي ساير كشورها متأثر ميشود، بود. تجارب بهدست آمده از اين بحرانها، تغييرات شديد در نرخهاي ارز و انحراف تراز حسابهاي جاري[2] از تعادل اوليه كه با انقباضهاي شديد اقتصادي همراه بود، را سبب شد.
بعد ديگر جهانيسازي، يعني گسترش انقلاب فنآوري اطلاعات[3]، ارتباطات واقعي و ماليهاي ميان كشورها را تحكيم بخشيده است.[4] قيمت فراوردههاي فنآوري اطلاعات هر ساله با چنان تغييرات شديدي مواجه ميشوند كه ناپايداري در درآمدهاي صادراتي در تعدادي از كشورهاي آسيايي و ديگر كشورها را دامن زده است. بهعلاوه، در نتيجة اهميت يافتن فراوردههاي فنآوري اطلاعات براي كشورها، چرخههاي (دورهاي) تجاري[5]،جريان سرمايهگذاريهاي مستقيم خارجي و شاخصهاي قيمتهاي سهام، هماهنگ شدهاند. نوسان حاصل از ارائة كالاهاي فنآوري اطلاعات به بازارهاي جهاني، بههمراه عدم اطمينان از رشد بهرهوري[6] (با توجه به سرعت بالاي نوآوري[7] در عرصة فنآوري اطلاعات)، نياز احتياط بيشتر در تبيين سياستهاي كلان اقتصادي را بازگو ميكند.
[1] - convergence
[2] - current account balance
[3]- Information Technology (IT)
[4] - chapter 3,World Economic Outlook, October, 2001
[5] - business cycles
[6] - productivity
[7] - innovation
چندي است كه موضوع "همگرايي اقتصادي" ميان كشورهاي اسلامي و كشورهاي آسياي ميانه مطرح شده و انديشمندان زيادي را وادار به تعمق و تحقيق پيرامون اين موضوع بسيار مهم كه نقشي مهم در آيندة اقتصادي- سياسي- اجتماعي و فرهنگي كشورها دارد، كرده است. هرچند در گذشته مقالات متعددي را پيرامون اين موضوع نوشته و كتاب مستقلي را تحت عنوان: "همگرايي اقتصادي: ترتيبات تجاري منطقهاي و بازارهاي مشترك" توسط انتشارات سمت در سال 1385 بهچاپ رساندم[1]، اما با توجه به اهميت مطلب، تصميم دارم سلسله مقالاتي را از كتاب چاپنشدهام تحت عنوان: "كشورداري همينجوري"[2] خدمت خوانندگان ارايه داده، تا زواياي پنهان ادغام يا همگرايي اقتصادي[3] ميان كشورهاي يادشده را روشن كنم. اميدوارم اين سلسله مقالات مورد توجه تمامي دوستان قرار گيرد. به بخش سوم اين سلسله مقالات توجه كنيد:
بخش سوم: همگرايي سياسي لازمة همگرايي اقتصادي
فرضية تحليل در اينجا عبارت است از اينكه: "بدون همگرايي سياسي و برقراري شاخصهاي آن، همگرايي اقتصادي امكانپذير نيست". در بخشهاي بعد در مورد همگرايي سياسي صحبت خواهد شد، اما خارج از مباحث سخت نظري، ايجاد همگرايي سياسي ميان كشورها مستلزم شرايطي است كه شرايط اجتماعي- سياسي و فرهنگي كشورها را به چالش ميكشاند و از آنجاييكه همة كشورها از شرايط يكساني در مواجه با همگرايي سياسي برخوردار نيستند، كار دشوارتر ميشود، بويژه آنكه همگرايي ميان كشورها زماني با موفقيت روبهرو ميشود كه عقلانيت و اعتبار بهجاي شعار و چانهزني در تعاملات بينالمللي قرار گيرد.
ذكر اين نكته هم خالي از فايده نيست كه تجربة همگراييهاي موفق و "مؤثر" نشان دادهاند كه قبل از آن، كشورها مبادرت به ايجاد همگرايي سياسي ميان خود مبادرت ورزيده و بسياري از اختلافات تأثيرگذار را حل و فصل نمودند و شايد به جرأت بتوان ادعا كرد كه بدون همگرايي سياسي، كشورها هرگز نخواهند توانست از همگرايي اقتصادي پايدار و دامنهدار برخوردار شوند.
يكي از كليديترين شرايط همگرايي سياسي، قبول تساهل و تسامح در مباني اخلاقي و ايدئولوژيكي ميان كشورهاست، اصلي كه در كشورهاي با نظامهاي همينجوري ناشناخته بوده و آنها نميدانند كه اعتقاد به اين اصل بهمنزلة صرفنظر از آيينهاي ديني و اعتقادي كشورها نيست، بلكه بر آندسته از گرايشهاي اخلاقي تأكيد دارد كه مورد قبول تمامي ملتهاست تا فرآيند همگرايي سياسي را تسهيل كند.
بهعلاوه پرهيز از اختلافات نژادي، قومي و فرهنگي نقش مهمي را در تعاملات بينالمللي دارد، چراكه بسياري از تنازعات، پيرامون عدم اجتناب از اختلافات يادشده است. كشورهاي عضو "اتحادية اقتصادي اروپا" كه يكي از تجربههاي بسيار موفق همگرايي اقتصادي را تجربه ميكنند، قبل از آن با حل اكثر اختلافات قومي و نژادي پيشين، زمينة لازم را براي برقراري همگرايي سياسي پايدار فراهم كرده بودند.
در كنار موارد بالا، ميتوان به موارد ديگري بهقرار زير اشاره كرد: دوري جستن از انديشة ناسيوناليسم و گرايش به تفكر اينترناسيوناليسم بهمنظور پرهيز از افراطيگري در قالبهاي مختلف و اعتناء به منافع تمامي انسانها در اقصاء نقاط عالم؛ مشاركت نهادها و سازمانهاي فراملي در تصميم سازيهاي ملي؛ قابليت انطباق و سازگاري رويههاي ملي با هنجارهاي جهاني؛ قبول چند گانگي در روابط بينالمللي و اعتناء به كثرت ارتباطات و مبادلات در سطح جهاني؛ تحرك و مشاركت افراد و نخبگان سياسي در مجامع بينالمللي؛ قبول پيوندِ انتظارات، شيوة زندگي، رفتار اجتماعي و سياسي و بالاخره اخلاق ملي با موارد مشابه در سطح بينالمللي و قبول عضويت در خانواده و دهكدة جهاني. شرايطي كه در كشورهاي با نظامهاي سياسي- فرهنگي و اقتصادي همينجوري اصلاً قابل رؤيت نيستند، درحاليكه قبول شاخصهاي بالا از سوي كشورها امري اجتنابناپذير است و كشورهايي موفقترند كه بتوانند مؤلفههاي مزبور را هرچه سريعتر با شرايط فرهنگي- اجتماعي و سياسي خود مطابقت داده و آنها را در تعاملات بينالمللي بهكار بندند.
كشورهاي عضو آ- سه- آن، قبل از ايجاد همگرايي اقتصادي، سالها براي ايجاد يك همگرايي سياسي موفق تلاش كردند و بالاخره، پس از موفقيت نسبي در برقراري شاخصهاي همگرايي سياسي، يك همگرايي "مؤثر" اقتصادي را پايهريزي كردند. هر چند انديشة همگرايي از اوايل قرن نوزدهم در اروپا شروع شد ولي تا قبل از جنگ جهاني دوم، بسياري از موضوعات همگرايي منطقهاي محصول تفكر گروههاي سياسي بود. پس از جنگ، انديشة حكومت جهاني، ذهن بسياري از متفكرين و نظريه پردازهاي غربي را به خود مشغول كرد. اما امروزه، نظرية همگرايي را تنها در قالب يك نظرية سياسي نبايد پنداشت كه بايد بخش مهمي از راهبرد ديپلماسي كشورها باشد، حداقل كشورهايي كه از اقتصادمداري همينجوري برخوردار نيستند.
از طرفي، تفكر ديپلماتيك مدتهاست در كشورهاي درحال توسعه (كشورهاي با نظامهاي سياسي- فرهنگي و اقتصادي همينجوري) درجا ميزند و آماتورها جاي حرفهايها را گرفتهاند. آماتورهايي كه نه از همگرايي سياسي و اقتصادي تصوير روشني دارند و نه لزوم آنرا براي تحقق منافع ملي درك كردهاند و تنها بر ايدئولوژيهاي موهوم و سليقهاي پافشاري كرده و براي تحقق آن، هزينههاي جاني و مالي فراواني را به ملتها تحميل ميكنند. اينها كسانياند كه بهراحتي در كرسيهاي مختلف جامعه جلوس كرده و اگر امروز در بخش بهداشت كار ميكنند، فردا در مسند سفارت و روز ديگر در حوزههاي صنعت، كشاورزي، امنيت ملي و.... نظريهپردازي كرده و خود را مفسر دين و شريعت دانسته و ضمن عضويت در شوراها، جلسات و مجامع مختلف كه البته هيچكدام هم از يك سنخ نيستند، راهبردهاي سياسي- اجتماعي- فرهنگي و اقتصادي كشور را از ديدگاه ايدئولوژيكي خاص خود تعيين و تفسير ميكنند. در چنين فضايي، بهطور مسلم ايجاد همگرايي سياسي و به تبع آن، همگرايي اقتصادي با ساير كشورها، امري خيالي و موهوم است.
سياستمدار حرفهاي ميداند كه شناخت شرايط سياسي و روابط اقتصادي با ساير كشورها، دستيابي به بازارهاي مطمئن، ايجاد امنيت سياسي- اجتماعي در داخل، اعتناء به روابط اقتصادي و تجاري كشورهاي شمال- جنوب كه از ضروريات مسلم پيشرفت اقتصادي تمامي كشورهاست و مواردي از اين سنخ، هشياري بيشتري را در همه زمينهها طلب ميكند بهخصوص كه رويكرد به همگرايي سياسي و پذيرش مؤلفههاي آن، بهمعناي ترويج نظام مردمسالاري و دوري جستن از رژيم دولتمحوري و كنترلي نيز هست كه البته سياستمداران جنوب، معمولاً با چنين رويكرد و تفكري بيگانهاند و همانطور كه بيان شد تنها بهدنبال تحقق آمال ايدئولوژيكي خويشاند.
اما نكتة تأملبرانگيز آنست چنانچه منافع شخصي اين افراد اقتضاء كند كه به پذيرش ايدههاي جديدي كه سابقاً به شدت با آن مخالفت ميكردند، تن دردهند، با تغيير موضع ناگهاني آنرا به جان و دل ميخرند و بهتعبير "بارونس استاكس" : "آنچه را كه تا ديروز گناه مىخواندند، امروز بيان شخصيت و احساسات خود مىدانند." و البته اين همان خطرناكترين موضعي استكه رهبران سياسي جوامع همينجوري از خود بروز ميدهند، چراكه در كنار تحميل انواع هزينههاي فراوان بر جامعه، خصيصة ازخودبيگانگي و چندگانگي شخصيت را به مردم تعليم داده و جامعهاي سرگردان و بيهويت ميسازند.
مردمي كه ديگر صواب را از ناصواب تشخيص نداده و هرروز براي كسب منافع شخصي خود، رنگي بر صورت ميزنند. نميخواهيم حرف "لورنس دورل" را كه معتقد بود: "تاريخ تكرار بىپايان خطاهاى زندگى است"، باور كنيم چراكه ملتها هميشه بهدنبال پرهيز از خطاهاي بزرگ و تحقق رؤياهاي شيرين و تعامل و ايجاد رابطة صلحآميز و بدون تنش ميان كشورها و ساير ملتها هستند تا با آرامش و رفاه، گذران زندگي كنند، ايدهآلي كه كمترين سياستمدار كشورهاي عقبافتادة فرهنگي و اقتصادي كه امروزه به "درحال توسعه" شهرت يافتهاند، به آن وفادار و پايبندند.
[1] - دوستان براي آشنايي با اين كتاب به سايت تخصصي اقتصاد بينالملل با آدرس: http://inter-economics.blogfa.com/post-12.aspx مراجعه نمايند.
[2] - نميدانم اين كتاب بسيار با ارزش اصلاً توفيق چاپشدن در شرايط سياسي كنوني را داشته باشد يا همچنان بايد در محاق فراموشي و بياعتنايي، روزگار بگذارند؟
[3] Economic Integration
بخش هفتم
5. مشکلات، كاستيها و چالشهاي پيشرو جهانیسازی
با اینکه جهانیسازی عموماً با منفعت همراه بوده، اما با كاستيها و مشکلاتی نيز همراه هست که نگرانیهای محكمهپسندي را پديد ميآورد. در كنار تأثيرات فرهنگی، زیست محیطی و سیاسی دو نگرانی عمدة ديگر عبارتند از: نابرابری (درون و ميان کشورها) و نوسان (در بازارهای مالیه و فعاليتهای اقتصادی). نابرابری درآمدي در جهان (چه در ميان کشورها يا در بين تعدادی از آنها) کاهش نیافته و بحرانهای مالیهای بازارهای نوظهور، ریسک استفاده از بازارهای سرمایهای بینالمللی را بهوضوح نشان دادهاند. براي چيرهشدن به اين كاستيها، ضروري است دولتها براي سودبردن از منافع جهانيسازي، بهبود سیاستهای اقتصادي و چگونگي تعامل با اقتصاد بینالملل را درسرلوحة اقدامات خود قرار دهند.
نابرابری
نابرابری جهانی را از دو منظر ميتوان مطالعه كرد كه عبارتند از: نابرابری در داخل و در میان کشورها. درحالیکه درآمد سرانه در جهان افزایش یافته، اما تمامي كشورها از رشد قابل قبولی برخوردرا نبوده و در نتیجه، علیرغم اختلاف ميان کشورهای پیشرفته[1]، متوسط درآمد سرانه ميان همه کشورها (پیشرفته و درحالتوسعه[2]) اختلاف زیادی را نشان ميدهد.[3] بهعلاوه نابرابري در بعضی از کشورها، طی دو دهة 1980 و 1990، افزايش یافته است. (جدول شمارة 4) درنتيجه، نابرابری درآمد در جهان (بادرنظر گرفتن تأثيرات توسعهاي در و ميان كشورها) طی دوره بعد از جنگ جهانی دوم (و سدة قبل از آن) افزایش یافته و از دهة 1990 به بعد، این روند بهنحوی تثبيت شده است.[4]
دلایل افزایش نابرابری مجادلات فراواني را دامن زده است. ادعا ميشود كه نابرابري در کشورهای صنعتی به سبب شكاف ميان گستردگي مهارتها بوده که خود را بهصورت اختلاف زیاد بین دستمزد نیروی کار ماهر و غیر ماهر نشان داده است كه چنين ادعايي را برای افزایش نابرابری در انگلستان و ایالات متحدة آمريكا مورد استناد قرار ميدهند. (جدول 4) شواهد نشان میدهند که این موضوع بهدلیل تغییرات فنآوري بوده و نه به سبب تجارت با کشورهای در حال توسعهای که از دستمزدهاي پایین برخوردارند و به گستردگي بيشتر شكاف دامن ميزنند.[5] بنابراین، دلايل قابل قبولي وجود ندارند كه نشان دهند افزایش بازشدن تجارت و کاهش موانع تجاری از عوامل اصلي و مؤثر افزایش نابرابری در درون کشورهای پیشرفتهاند. مضاف بر این، طی دورة 1950-2000، درآمد سرانه میان کشورهاي صنعتي ميل به همگرايي[6] پيدا كرده است.
در ميان بعضی از کشورهای در حال توسعه، حتی با وجود افزایش درآمد هر دو طبقة فقیر و غنی، نابرابراي افزایش یافته است. عوامل بسیاری نابرابری را تحت تاثیر قرار می دهند كه برخي مخصوص کشورهایي است كه با مشكلي خاص مواجه شده (مثل جنگ و بلایای طبیعی)، درحالیکه بقیة عوامل عمومیترند (مانند تغییر در فنآوري). بنابراین، نميتوان ادعا كرد كه تنها جهانیسازی عامل پيدايي يا افزايش نابرابری است. در چین، فرصتهای شغلی در شهرهای رو بهگسترش، اختلاف میان درآمدهای شهری و روستایی را تشدید کرده است. با این وجود، مناطقی که با جهان خارج تجارت بیشتری داشتهاند، شاهد کاهش نابرابریهای شهری- روستایی بودهاند؛ پس به نظر نميرسد كه.جهانیسازی بهتنهایی عامل ایجاد نابرابری باشد.[7] در اقتصادهای در حال گذر[8] اروپای مرکزی و شرقی، افزایش در نابرابری، یکی از پیامدهای اجتنابناپذیر بازگشت به نظام اقتصادي باز[9] بود. با اين حال در بعضي از كشورها، نابرابري زياد دليلي بر ناپيدايي فرصتهاي شغلي و تداوم فقر بوده كه بهطور طبيعي با خود تنشهاي اجتماعي[10] بههمراه آورده و مسير دسترسي به رشد و توسعه مناسب را ناهموار ميكند.
[1] - advanced countries
[2] - Less Developed Countries, or Developing Countries
[3] - Pritchett(1997)
[4] - Dollar(2001)
[5] - Slaughter and Swagel(1997); Krueger(2000); Krugman(2000)
[6] - convergence
[7] - Wei and Wu, 2001
[8] - transition economies
[9] - در برخي از مطالعات اقتصادي، نظام اقتصاد باز به نظام تشويقي (rewards) و انگيزشي (incentives) نيز تعبير شده است. (economic incentives and rewards)
[10] - social conflicts
بخش ششم
همگرايي[1] بازارهای سرمایه[2] یکی دیگر از ويژگيهای جهانیسازی است که در سالهای اخیر از گسترش بالايي برخوردار شده است. جريانهاي ورودي سرمایه[3]، از طریق تحريك سرمایهگذاری و تشويق توسعة ماليه[4]، رشد اقتصادي را ياري میرساند. درحاليکه جريانهاي سرمایهاي به کشورهای درحالتوسعه در شرايطي با نوساناتي همراه بوده، سرمایهگذاری مستقیم خارجي اما، بیشترین تأثیر را بر رشدي پایدار نشان داده است. (نمودار شماره 2)
سرمایهگذاری مستقیم خارجی[5] برای کشورهای میزبان سودمند بوده چراکه معمولاً با انتقال فنآوری و تأمين مالي همراه است و به نظر ميرسد از انواع دیگر جریانهای سرمایهاي از پایداري بيشتري برخوردار باشد. بحرانهای اواخر هزارة دوم خاطر نشان میكنند که باید برای باقيماندن سرمایه در یک کشور انگيزههاي محسوسی وجود داشته باشد تا با پيدايي نخستين نشانة بحران، تمايل به خروج از کشور پيدا نكند. هرچند مشاهدات ميان كشورها متفاوتاند، اما مشاهدات نشان ميدهند کشورهایي كه مبادرت به بازكردن حساب سرمايه[6] كردند، از رشد بالاتري در دهههای 1980 و 1990 برخوردار شدند.[7] از ويژگيهاي دیگر همگرايي با بازارهای سرمایة بینالمللی، بازشدن تجارت در خدمات ماليه[8] است. شواهد بين کشوری خاطر نشان میكنند كه بازكردن بازارهای مالية داخلی بهروي نهادهای مالية خارجی، پایداری[9] و كارايي[10] بیشتری را بههمراه ميآورد.[11] ورود بانكهاي خارجي به كشور، ريسكهاي داخلي وامها را با تنوع بيشتر روبهرو، رقابت را تحريك كرده و خطر رفتاري[12] را كاهش ميدهد.[13]
[1]- integration
[2] - capital markets
[3] -capital inflows
[4] - financial development
[5]- Foreign Direct Investment (FDI)
[6] - capital account
[7] - chapter IV, World Economic Outlook, October 2001
[8] - financial services
[9] - stability
[10] - efficiency
[11] - Litan et al., (2001)
[13] - Mishkin(2001)
چندي است كه موضوع "همگرايي اقتصادي" ميان كشورهاي اسلامي و كشورهاي آسياي ميانه مطرح شده و انديشمندان زيادي را وادار به تعمق و تحقيق پيرامون اين موضوع بسيار مهم كه نقشي مهم در آيندة اقتصادي- سياسي- اجتماعي و فرهنگي كشورها دارد، كرده است. هرچند در گذشته مقالات متعددي را پيرامون اين موضوع نوشته و كتاب مستقلي را تحت عنوان: "همگرايي اقتصادي: ترتيبات تجاري منطقهاي و بازارهاي مشترك" توسط انتشارات سمت در سال 1385 بهچاپ رساندم[1]، اما با توجه به اهميت مطلب، تصميم دارم سلسله مقالاتي را از كتاب چاپنشدهام تحت عنوان: "كشورداري همينجوري"[2] خدمت خوانندگان ارايه داده، تا زواياي پنهان ادغام يا همگرايي اقتصادي[3] ميان كشورهاي يادشده را روشن كنم. اميدوارم اين سلسله مقالات مورد توجه تمامي دوستان قرار گيرد. به بخش دوم اين سلسله مقالات توجه كنيد:
بخش دوم: همگرايي، سرابي وسوسه انگيز
در ابتدا بايد ((همگرائی منطقهای)) تعريف شود (در بخشهاي بعد به اين موضوع اشارات بيشتري خواهد شد). اين مفهوم اساساً و بهطور سنتی دلالت بر ((آزادسازی تبعيضآميز تجارت)) دارد. دو يا چند اقتصاد تحت يك پیمان تجاری منطقهای میتوانند تصميم بگيرند كه موانع تجاری را میان خود كاهش دهند در حالیكه آن موانع را در مقابل بقية اقتصادهای جهان حفظ میكنند، روندی که اگر ادامه پیدا کند ممکن است خلاف فرآیند جهانیشدن، جوامع را متأثر سازد.
شناخت اصطلاحات در اين زمينه حائز اهميتاند زيرا اصطلاحها میتوانند بر طرز فكر افراد راجع به يك موضوع، اثر گذار باشند. برای مثال، تنها يك فردِ به شدت طرفدار حمايتگرايی میتواند با عبارتی مثل ((توافق تجارت آزاد)) مخالفت كند. قطعاً عبارتی همچون ((توافق تجاری ترجيحی))، بیخطرتر و كمتر تبعيضآميز بهنظر میرسد. در عين حال ((توافق تجارت تبعيض آميز)) نوعی تخلف بهنظر میرسد كه میتوان به آن اعتراض كرد. ادعائی که فرض میکند منطقهگرايی الزاماً به جهانیشدن منجر نمیشود، در ادبیات همگرائی نیز مورد مداقه قرار گرفته است.
البته استدلالهای قانع كنندهای از سوی هر دو طرف اقامه شدهاند. از یکطرف مشاهده میشود که رشد منطقهگرايی الزاماً به راه ميانبری برای رسيدن به آزادسازی تجاری يا رژيم تجارت آزاد ختم نمیشود. بهسادگی نمیتوان ادعا كرد كه رسيدن به هدف تجارت آزاد در چارچوب توافقات منطقهای بزرگ، همچون ((مناطق آزاد تجاری آمريكا)) و ((اتحاد همكاری اقتصادی کشورهای آسيا و پاسيفيك (اقیانوسیه))) (اَپک) كه به ترتيب 35 و 21 عضو دارند، آسانتر است. اين دو گروه و ساير گروهبندیهای منطقهای بزرگ، شامل اقتصادهايی هستند كه در اندازه، چشمانداز و سطح توسعه با هم متفاوتاند. اين تفاوت درست به اندازة تفاوتهايی است كه در ((سازمان تجارت جهاني)) وجود دارد.
سؤالات بسيار ديگری نيز دربارة پیمانهای تجاری منطقهای در ادبیات همگرایی مطرح شده است. برای مثال، ممكن است سؤال شود كه چرا اختلافات تجاری در توافقات منطقهای بايد نسبت به سازمان تجارت جهانی كم چالشتر باشند؟ یا چگونه آزادسازی در زمينة محصولات كشاورزی برای همپيمانهای ((آن سوی اقيانوس اطلس))، آسان تر از سازمان تجارت جهانی خواهد بود؟ و همچنین در رابطه با مدیریت منازعات تجاری میان آنها، آیا رابطة فوق برقرار است؟
مشكلاتي كه در توافقات منطقهای بروز میكند و كشورهايی كه درگير اين توافقات هستند، دقيقاً همان كشورهای عضو سازمان تجارت جهانیاند با همان تمايلات و همان حساسيتها. هر چند يك امكان محتمل وجود دارد كه چنين گروهبندیهای اقتصادی منطقهای در جهت منافع جهانی عمل كنند مثلا تحقيقاتی كه اَپک دربارة راههای آسانسازی تجارت بهعمل آورده است و پيشگامی گروه مزبور در زمينة تجارت الكترونيك، ثابت میکند كه میتواند كمك بزرگی برای سازمان تجارت جهانی باشد. به اين ترتيب مشاهده میشود که يك گروهبندی منطقهای در جهت منافع جهانی عمل میکند و خود را بهعنوان يك عامل مثبت مطرح كرده است.
هرچند درحال حاضر منطقهگرايی میان کشورهای جنوب- جنوب، شمال- شمال و شمال- جنوب رواج دارد و بهنظر میرسد اين روند همچنان ادامه خواهد داشت، در تحليلهای نهايی نمیتوان آنرا بهعنوان ((جانشينی)) برای جهانیشدن مطرح كرد. با اين وجود، چنانچه فرض كنيم كه اقتصاد جهانی توسط نيروی بازار آزاد مديريت نمیشود، منطقهگرايی و جهانیسازی میتوانند بهصورت مكمل يكديگر عمل كنند. اثرات اين اقدام باعث میشود که رفاه جهانی افزایش نماید. اگر منطقهگرايی، باز نباشد و عاری از ويژگیهاي جهانیشدن باشد، با حداكثرسازی توليد و بهتبع آن حداكثرسازی رفاه جهانی، در تضاد قرار خواهد گرفت. اعتقاد برایناست که، ((منطقهگرايي باز)) را ابتدا استراليا و نيوزيلند معرفي کردند و سپس اَپک آنرا اجرا کرد و سایر کشورهای درحال توسعه از آن اقتباس کردند.
تمایل به منطقهگرایی میان برخی از سیاستگذاران، ازجمله رهبران سیاسی ایران که اخیراً در رفتارها و مذاکرات سیاسیاشان مشاهده میشود، نمیتواند مسیر جهانیسازی را برای این کشورها هموار کند، چراکه تجربة پیدایی همگرایی اقتصادی در اکثر کشورهای درحال توسعه، بويژه كشورهاي با اقتصادمداري همينجوري، با موفقیت همراه نبوده، هرچند هنوز تمایلات فراوانی برای ایجاد همگرایی میان کشورها بهصورتهای مختلف وجود دارد. درواقع شاید بتوان ادعا کرد که همگرایی میان اين كشورها، آنها را از موقعیتها و موفقیتهای بدیع جهانی محروم کند وتا کنون چیزی هم بیشتر از پایینبودن کارایی و فنآوری کهنه را برایشان بهارمغان نیاورده.
اجماع سیاستگذارن و رهبران سیاسی برای قرارگرفتن در قافلة جهانی و اتخاذ راهکارهایی که به جهانیشدن بیانجامد، پیششرط آن است كه چنين پيششرطي در نظامهاي همينجوري نيست؛ چراكه لازمة رسیدن به اجماع، تبعیت از سازوکارهای نظام مردمسالاری درعمل و پرهیز از منازعات بیحاصل نظری است وگرنه در یک نظام کنترلی و جهانبینی جزمگرا، اصولاً مسیر جهانیشدن طی نخواهد شد.
اما درکنار اجماع رهبران سیاسی با وجود اقتصادمداري همينجوري، آیا جامعة ایرانی آمادة جهانیسازی است و میتواند بدون آنکه خویشتن خویش را ببازد و فرهنگ و سنتها و آداب و رسوم دیرینهاش را فدا سازد، در مسیر جهانیشدن گام بردارد، چراكه رگههاي فرهنگمداري همينجوري بواسطه فشاری که بر جامعه وارد می سازد ممكن است باعث شود، جامعه بيش از پيش از فرهنگ اصيل خود فاصله بگيرد. سئوال مهمی که نشان میدهد, قبل از اتخاذ هرگونه تصمیمی برای قراردادن جامعه در مسیر جهانیشدن وی باید نخست فرهنگ اصيل خويش را باور كند و سپس انديشه جهانيشدن را بهمرور به او معرفي کرد. مزایای جهانیشدن باید برای جامعه آشکار و ذهنیت به عینیت تبدیل شود، درغیراینصورت جامعه همچنان در بحثهای کلامی و نظری متوقف خواهد ماند.
از طرفی دیگر نباید اینگونه پنداشت که فرهنگ دینی و فرهنگ ملی که هر دو شخصیت جامعة ایرانی را شکل میدهند، سدی برای جهانیشدن بهحساب آید چراکه تعامل میان ایندو و سازوکارهای جهانیشدن بالاخره باید در جامعه ایرانی صورت پذیرد و اتفاقاً در مذهب تشیع که راه برای اجتهاد بازگذاشته شده، و انعطاف بالای فرهنگ ایرانی برای پذیرش افکار و ایدههای جدید, بهراحتی میتواند تعامل میان فرهنگ و سازوکارهای جهانیشدن را میسر کند، اگر جهانبینی حاکم بر برخی از گروههای سیاسی، مسیر حرکت را بطئی نسازد و زمان رسیدن به آنرا به آیندهای نامعلوم احاله نکند باید انتظار پیشرفت را در این زمینه داشته باشیم. یعنی آیندهای که در آن اکثر کشورها مسیر جهانیشدن را با موفقیت طی کرده و از مزایای آن بهرهمند شدهاند، اما هنوز حاکمیت در ایران به سبب برخورداري از اقتصادمداري همينجوري بهدنبال فیلترینگ روند جهانیشدن است.
اما قبل از جهانيشدن بايد به موضوع همگرايي انديشيد و الزامات آنرا در جامعه پياده كرد. امروزه بسیاری از کشورهای در حال توسعه، بويژه کشورهای اسلامی، به دنبال ایجاد همگرایی اقتصادیاند تا از این طریق بتوانند حجم مبادلات فی مابین را میان خود، گسترش دهند. به طور کلی و در یک جمع بندی، ملاحظه میشود که براي تعميق و تعميم روابط تجاري كشورهاي جنوب و تبديل آن از روابط دو جانبه از داخل مجموعه همگراييهاي اقتصادي به روابط چند جانبه و ايجاد مناطق آزاد تجاري و اتحاديههاي گمركي و درنهايت ادغام در اقتصاد جهاني و يكپارچگي اقتصادي، اين كشورها كه اكثراً از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، با مشكلات عديدهاي روبرو خواهند بود که برخي از اين مشكلات عبارتند از:
1- عدم ايجاد يك رويه يكنواخت گمركي قابل قبول براي تمامي اعضا و ساير كشورهاي جهان؛
2- عدم يكنواخت بودن فهرست كالاهاي مشمول تعرفههاي ترجيحي؛
3- طولاني بودن روند اداري و عملياتي پيش روي صادرات و واردات؛
4- عدم ايجاد يك نظام واحد و منظم پرداخت ميان كشورهاي عضو؛
5- عدم هماهنگي ميان نظامهاي پرداخت بين بانكها و روشن نبودن رژيم ارزي در اين كشورها؛
6- پايين بودن استاندارد كالاهاي توليد شده در كشورهاي عضو در مقايسه با كالاهاي مشابه وارداتي از كشورهاي شمال؛
7- عدم وجود ارادة سياسي ميان رهبران كشورهاي عضو براي قرارگرفتن در جامعة جهاني؛
8- اختلافات ايدئولوژيك شديد ميان كشورهاي جنوب و شمال؛
9- عدم وجود يك نظام مردم سالارانه در اكثر كشورهاي جنوب؛
10- عدم ثبات اقتصادي و سياسي در كشورهاي جنوب و وجود درگيريهاي پراكنده در اين كشورها.
درهرصورت بايد توجه داشت كه تعامل و ايجاد رابطة صلحآميز ميان كشورها در عصر ديجيتال كه بسياري از معادلات سياسي- اقتصادي را متأثر ساخته و فاصلة مجازي ميان ملتها را به حداقل ممكن تقليل داده است، امري اجتنابناپذير و از ضروريات مسلم ادامة حيات كشورهاست. امروزه كشورهاي فقير به همان اندازه نيازمند اتخاذ ديپلماسي پويا هستند كه كشورهاي ثروتمند و البته رابطه بين فقير و غني، داشتن و نداشتن، ثروت و فقر، شايد قدمتي به كهنگي تاريخ مدرن داشته باشد. اين مسئله اساساً اقتصادي، قرنها پيش از تولد رسمي علم اقتصاد - با مركانتاليستها، دكتر كنه و يا آداماسميت- نيروي محرك همه حركتهاي تاريخي بوده است. مسئلهاي كه در پرتوي آن بسياري از انديشهها و پرسشهاي فلسفي هنوز بدون پاسخ شكل گرفته و تكامل يافتهاند: عدالت، برابري، فضيلت ... و سرانجام دانش و تكنولوژي.
كشورهايي كه به "درحال توسعه" يا "جنوب" موسوماند و اكثراً از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، چندين دهه است كه در يك تنازع گفتمان و چانهزني مستمر در نهادها و سازمانهاي بينالمللي با كشورهاي "توسعه يافته" يا "شمال"، خواهان دستيافتن به عدالت، برابري و حقوقياند كه طي ساليان پيشين، به دلايل مختلف از كف دادهاند، هرچند منافع ملي هر كشوري را بيشتر از همه، عقلانيت و اعتبار تضمين ميكند، نه شعار و چانهزني. گفتگوهاي صريح در سطح جهاني درباره چگونگي تعامل ميان كشورهاي شمال و جنوب، با كميسيون برانت در 1979 شروع و همراه با تحولات دهة هشتاد، از تغييراتي وسيع برخوردار شد كه دامنة اين گفتگوها به اجلاسهاي ساليانة "بانك جهاني" و "صندوق بينالمللي پول" در قالب مباحث پيرامون "گروه 24" (به نمايندگي از تمامي كشورهاي درحال توسعه) و "گروه 7" (به نمايندگي از تمامي كشورهاي توسعه يافته) كشانده شد.
در آغاز، بانك جهاني در 1979 از "ويلي برانت" صدراعظم اسبق آلمانغربي خواست كه با كمك كارشناسان برجسته در سطح جهاني كميسيوني براي بررسي روابط شمال و جنوب و نيز ارائه پيشنهاد براي بهبود مشكلات جهاني، تشكيل دهد. پيش از كميسيون برانت در دهة 1960، كميسيون مشابهاي به رياست "لسترپيرسون" براي بررسي مسائل جهاني تشكيل شده بود، اما از نقطه نظر تئوريك و كارشناسي، مراجعه به دستورالعملهاي كميسيون برانت- لااقل اگر ديدگاه تاريخي در ميان نباشد- منطقيتر بهنظر ميرسيد.
هر چند كه اكثر اعضاي كميسيون برانت، سوسيال دمكراتهاي كهنه كاري چون "ويلي برانت" و "اولاف پالمه" نخست وزير فقيد سوئد بودند، اما نظريات آنها و حاصل كارشان مورد پذيرش صريح يا ضمني همه صاحبنظران قرار گرفت و از همان آغاز در شمار آثار مرجع و با اعتبار درآمد، چرا كه واقعيتهاي موجود در كشورها را بهخوبي تشريح ميكرد. ليكن، پيشنهادهاي آنها اصلاً براي نظامهاي با اقتصادمداري همينجوري نوشته نشده بود، پس نتوانستند بر مشكلات عديدة آنها فايق آيند و از طرفي افتراق ميان كشورهاي شمال و جنوب در ابعاد مختلف گسترش پيدا كرد كه در اوايل دهة 2000، به حوزة فرهنگي و عقيدتي نيز كشيده شد.
با اين وجود، موج گرايش به جهانيشدن و همگرايي در اواخر دهة 1990 و اوايل هزارة سوم ميلادي، نه تنها مهر تأييدي بر لزوم همگرايي اقتصادي و سرعت بخشيدن به فرآيند جهانيسازي ميزد، بلكه ايجاد همگرايي سياسي ميان كشورها را كه لازمة همگرايي اقتصادي است، براي تخفيف مخاصمات پيشآمده ميان كشورها، امري اجتناب ناپذير معرفي ميكرد. اما اين اقدام سترگ براي اكثر كشورهاي درحال توسعه كه از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، كار بس دشواري بود، چراكه آنها به دلايل زير از پيششرطهاي همگرايي و بهدنبال آن، جهانيشدن محروم بودند.
[1] - دوستان براي آشنايي با اين كتاب به سايت تخصصي اقتصاد بينالملل با آدرس: http://inter-economics.blogfa.com/post-12.aspx مراجعه نمايند.
[2] - نميدانم اين كتاب بسيار با ارزش اصلاً توفيق چاپشدن در شرايط سياسي كنوني را داشته باشد يا همچنان بايد در محاق فراموشي و بياعتنايي، روزگار بگذارند؟
[3] Economic Integration
بخش پنجم
نمودار شماره 1، رشد خارقالعادة درآمد سرانه در قيمتهاي ثابت[1] كشورهايي را نشان ميدهدكه با گسترش تجارت همراه بوده و روند جهانیسازی را پيمودهاند. براي مثال، كشور کره جنوبي از رشد متوسط 6 درصد سالانه برخوردار بوده بهطوریکه درآمد واقعي[2] اين كشور هر 12 سال، دو برابر و در فاصله سالهای 1960 تا 1999، 8 برابر شده است. اين مقدار در همین دورة زمانی در چین، 1/5 درصد بوده است. کشور غنا نيز از سال 1983 که در سیاست دروننگر و تحديد بازكردن[3] تجاري و اقتصادي تجدید نظر کرد، رشدی يكنواخت در درآمد سرانه را تجربه كرد. مکزیک كه از سال 1970 به بازكردن وسيع تجاري و اقتصادي اهتمام ورزيد، از رشد بالاي درآمد سرانه برخوردار شد، هرچند در دورههایی با بحرانهای شديد اقتصادی دستوپنجه نرم كرده است. همچنين ساير کشورها در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین که به بازكردن اقتصاد مبادرت ورزيدند، از رشد اقتصادی بهمراتب بیشتري از کشورهای پیشرفته برخوردار شدند.
مشاهدات خاطرنشان ميكنند كه بازكردن اقتصاد و آزادسازي و پشتیبانی آن با سیاستگذاریهای مناسب داخلی، رشد بالاي اقتصادي با خود بههمراه ميآورد.[4] از طرفي ديگر، راهبرد افزايش رشد اقتصادي توسط سياست جایگزینی واردات[5]، كه محدود کردن رابطه با کشورهای دیگر را بهدنبال دارد، با شكست روبهرو بوده، چراکه در عصر حاضر نمونة موفقي كه با استفاده از اين روش توانسته باشد از رشد بالايي برخوردار شود، يافت نميشود.[6]
مطالعة تأثير آزادسازی تجارت[7] كه در دور اوروگوئه[8] مدنظر كشورهاي عضو سازمان تجارت جهاني[9] قرار گرفت؛ شاهدي بر این مدعاست. کاهش موانع تعرفهای و غیرتعرفهای[10]، تولید ناخالص داخلي جهاني را بالغ بر 100-300 میلیارد دلار (آمریکا) افزايش داد که این مقدار 5/1 تا 5 برابر تمام کمکهایی است که به کشورهای درحالتوسعه داده ميشود. بهعلاوه، بر خلاف عقيده نظريهپردازان سياستهاي حمايتي[11]، بخش قابل توجهي از اين منافع، به كشورهايي (بويژه كشورهاي پيشرفته) سوق داده شد كه در ميز مذاكرات، بيشترين تسهيلات را قايل شده بودند.[12] البته بايد توجه داشت كه مثل "پیشرفت فنآوري"[13]، تمام كشورها از آزادسازی تجاری بهرهمند نشده، يعني کشورهايي كه پيشتر با تحت حمايت قراردان بخشهايي از اقتصاد، از مزيتهاي نسبي[14] خود سود ميجستند، ممکن است با آزادسازي، کوچک شده و کارگران آنها صدمه ببينند. مطالعات دقیقتر پيرامون آزادسازی تجاری اما به روشني نشان داده است که منافع حاصل از آن، 10 برابر هزینههایی است که ممكن است در چنين فرايندي حاصل شود.[15]
[1] - constant price
[2] - real income
[3] - openness
[4] - Srinivasan and Bhagwati(1999)
[5] - import substitution
[6] - Krueger(1978); Lindert and Williamson(2001)
[7] - trade liberalization
[8] -
[9] - World Trade Organization (WTO)
[10] - non-tariff barriers
[11] - protectionists
[12] - Harrison et al., (1997): Whalley(2000)
[13] - technological changes
[14] - comparative advantage
[15] - Matusz and Tarr(1999)
بخش چهارم
جهانی سازی در دورة پس از جنگ جهاني دوم
موانع متعددي كه در برابر تجارت کالاها و خدمات، سرمایه و ایدهها در دوران بحران بزرگ و تنازعات جهانی وضع شده بودند، پس از جنگ جهاني دوم برداشته شده و متعاقب آن، فنآوري در بخشهای ارتباطات و کامپپیوتر پیشرفت کرد كه همگي سبب شدند مسير جهانیسازی هموار شود. از اواسط قرن بيستم به بعد، رشد چشمگیری در شرایط زندگی، بهداشت و آموزش جوامع مشاهده شده است.(جدول 2)
هرچند پیشرفتهاي يادشده، مرهون عوامل دیگری چون سازندگی پس از جنگ بودهاند، اما تأثیر روند جهانیسازی را در همواركردن آنها نمیتوان نادیده گرفت. براي مثال، اگرچه كشورهاي توسعهيافته از پيشقراولان پیشرفتهایی در بخش پزشکی بودهاند، اما پيشرفت در بخش بهداشت در کشورهای درحالتوسعه را حتی به مقياسی بیشتر ميتوان مشاهده كرد. نرخ مرگ و میر کودکان[1] طي سالهای 1999-1970 در کشورهای درحالتوسعه بهميزان 40-50 در هزار كاهش يافت، درحاليكه اين رقم در کشورهای پیشرفته به طور متوسط 13 در هزار بوده است. بههمين صورت امید به زندگی[2] از رشد بالايي برخوردار بوده بهطوريكه در چین طي سالهاي 1999-1960، تقریبا دو برابر شده و به مرز70 سال رسيده و در هند با افزایش 20 سال، به 64 سال افزايش پيدا كرد. طي همین دوران، امید به زندگی در آمريكا از 70 به 77 سال رسید. آموزش در کشورهای درحالتوسعه نيز پیشرفت زیادی داشته است. براي مثال، نرخ بیسوادی در میان بزرگسالان[3] در کشورهایی چون چین، غنا، هند، کره و مکزیک در سه - چهار دهة پاياني هزارة دوم بهميزان 30 درصد کاهش يافت. پیشرفت در سطوح استانداردهاي زندگی، بهداشت و آموزش به سبب جریان کالا، سرمایه و اطلاعات به کشورهای فقیرتر بوده كه به آنها این امكان را داده است تا از تکنولوژی بهروز در تولید و خدمات خود استفاده کنند.
مشاهدات نشان ميدهند كه رشد واقعی درآمد ناخالص داخلي[4] در یک کشور امکان سهیم شدن افرادآن جامعه در سودهای ناشی از جهانی سازی را ممکن می سازد؛ بهعبارت ديگر، تنها از طریق رشد اقتصادی است که اقشار فقیر می توانند خود را از فقر[5] نجات داده، به وضعیت بهتری برسانند. مشاهدات بينكشوري مختلف نشان میدهند که به ازای هر واحد افزایش رشد ناخالص داخلی، متوسط درآمد سرانة[6] بيست درصد از فقيرترین اقشار جامعه نیز یک واحد افزایش می یابد، بنابراین رشد برای قشر محروم مفید است.[7]
مشاهدات قابل اتکایی وجود دارند كه نشان ميدهند آزادسازي تجاري سهم بهسزایی در رشد سریع اقتصادي دارد. بانک جهانی کشورها را بر مبناي افزایش تجارت نسبت به درآمدشان در دورة پس از 1980، دستهبندی کرده است. يكسوم کشورهاي درحالتوسعة ردة بالا که بر این اساس دستهبندی شده و به "جهانی شدنهای نو[8]" خوانده میشوند؛ میانگین تعرفة واردات[9] را 34 درصد کاهش داده و تجارت خود را نسبت به درآمد 104 درصد افزایش دادند. در این کشورها، به طور میانگین درآمد سرانه[10] در دهة 1980 هر سال 5/3 درصد و در دهة 1990، هر سال 5 درصد افزایش یافت. در مقابل، کشورهای ديگر درحالتوسعه كه به "كشورهاي حاشيهاي"[11] موسوماند، تعرفهها را تنها 11 درصد کاهش داده و رشد بسیار ناچیزی را در توليد ناخالص داخلي سرانة خود پس از دهة 1980 تجربه كردند.[12]
[1]- infant mortality
[2] - life expectancy
[3] - adult illiteracy
[4] - Gross Domestic Product (GDP)
[5] - poverty
[6] - average per capita income
[7] - Dollar and Kraay(2001)
[8] - new globalizer
[9] - import tariff
[10] - per capita income
[11] - marginalized countries
[12] - World Bank(2001)
چندي است كه موضوع "همگرايي اقتصادي" ميان كشورهاي اسلامي و كشورهاي آسياي ميانه مطرح شده و انديشمندان زيادي را وادار به تعمق و تحقيق پيرامون اين موضوع بسيار مهم كه نقشي مهم در آيندة اقتصادي- سياسي- اجتماعي و فرهنگي كشورها دارد، كرده است. هرچند در گذشته مقالات متعددي را پيرامون اين موضوع نوشته و كتاب مستقلي را تحت عنوان: "همگرايي اقتصادي: ترتيبات تجاري منطقهاي و بازارهاي مشترك" توسط انتشارات سمت در سال 1385 به چاپ رساندم[1]، اما با توجه به اهميت مطلب، تصميم دارم سلسله مقالاتي را از كتاب چاپنشدهام تحت عنوان: "كشورداري همينجوري"[2] خدمت خوانندگان ارايه داده، تا زواياي پنهان ادغام يا همگرايي اقتصادي[3] ميان كشورهاي يادشده را روشن كنم. اميدوارم اين سلسله مقالات مورد توجه تمامي دوستان قرار گيرد.
بخش اول: كدام جايگاه ايران در فرايند جهانيشدن؟
سالهای پايانی قرن بيستم به توسعه و تعميق ((جهانیشدن)) شناخته میشود. اين موضوع اساساً به يكپارچهسازی ابعاد اقتصادی، فنشناختی، اجتماعی و سياسی اقتصادهای كل جهان باز میگردد. پويايی فرآیند جهانیشدن، شامل يكپارچهسازی تجارت و معاملات مالیه بين كشورها نیز میشود. از طرفی دیگر، نيروهای قدرتمند اقتصادی و سياسی به دلائل متعدد، جهانیشدن بازارها را تسريع كردهاند.
بهراستی جایگاه ایران در چنین فرایندی کجاست و اصولاً جایگاهی برای کشور تعریف شده و تعاملات و سازوکارهای جهانی، ایران را در مسیر جهانیشدن قرار میدهد؟ آیا جامعة ایرانی آمادگی جهانیشدن را داشته و اجماعی عمومی میان رهبران و گروههای سیاسی برای قرارگرفتن در چنین مسیری وجود دارد؟ اینها سئوالهای دشواری هستند که اندیشمندان باید از زوایای مختلف آنها را مورد بازبینی قرار دهند و البته در چنین شرايطي كه كشور از اقتصادمداري همينجوري برخوردار است و مرز مالكيت خصوصي افراد چندان مشخص نيست، جواب به چنين سؤالهايي سختتر ميشود.
بهطور کلی اعتقاد کثیری از صاحبنظران براین است که اگر روند ((جهانیشدن)) به درستی مديريت شود، میتواند به رفاه عمومي منجر شود.در این خصوص از بعد اقتصادی، اين روند باید توسط سازوکارهای فنشناختی بهپيش رانده شده و تسریع گردد. جهانی سازی باعث میشود که هزينههای حمل و نقل هوايی، دريايی و جادهای کاهش یابند كه این امر همچنین سبب كاهش هزينة مبادله كالا میان کشورها شده است.
از طرفی دیگر، انقلاب در فنآوری اطلاعات و ارتباطات، حتی تأثير عميقتری بر تجارت خدمات، بويژه خدمات مالیه داشته است. بهبود فرآیند دسترسی به اطلاعات و كاهش هزينة مبادلات؛ جريان حرکتهای سرمايه، نيروی كار و فنآوری را در سطح بينالمللی تشديد كرده است. در واقع باید دانست که بويژه در نظامهاي همينجوري، در صورت فقدان اراده و تصميمات سياسی براي پیگیری سياستهايی كه با روند جهانیشدن سازگار باشند، هيچ يك از تحولات مذکور امكان پذير نبوده و ((نمايشنامة اقتصاد جهانی)) بهسرعت دستخوش تغييرات آشكاری میشود. بهعبارت دیگر تغییرات باید همراه شعور سیاسی خواستار روند جهانیشدن باشد، شعوری که از نیاز رهبران سیاسی به ادغام در خانوادة جهانی نشأت گرفته و بنابراین، تمامی سازوکارهای سیاسی- اقتصادی را با فرآیند جهانیسازی منطبق میکند.آیا چنین ارادهای را در رهبران سیاسی ایران میتوان جستجو کرد؟
محققانی هم چون "كنيچی اوهمای" بر اهميت مفاهيمی چون ((اقتصاد بدون مرز))، رشد ((فدراليسم جهانی))، كاهش اهميت دولتهای ملی و ظهور سلطة مصرف كننده تأكيد كردهاند، هرچند جهانیشدن الزاماً نباید به فدرالیسم جهانی بیانجامد و کشورها با حفظ مرزهای جغرافیایی و اعتناء به فرهنگ بومی، هنوز میتوانند از سازوکارها و مزایای جهانیشدن بهرهمند شوند. البته در پشت صحنة روند پرشتاب جهانیشدن، تناقضی آشكار در سيستم تجارت جهانی بهسادگي ديده میشود.
طبق نظر "پيتر دراكر"، يكپارچهسازی سريع اقتصاد جهانی بر پایة يك ((سياست جهانی درحال متلاشیشدن)) قرار گرفته است. ازطرفی مشاهده میشود که منطقهگرايی و انواع همگراییهای اقتصادی درحالِ رشد و پیشرفت است. قرن بیستویکم بهگونهای آغاز شد که جهانیشدن و منطقهگرايی بهطور همزمان در سيستم تجارت جهانی وجود دارند. چنين پيشرفتهائی سؤالات مهمی را دربارة سيستم تجارت جهانی برمیانگيزد.
در دهة 1990، بهطور فراگيری فرض میشد كه ساختن نهادهای مكمل منطقهای و چندجانبه، تنها راه برای دست بهگريبان شدن با پيچيدگیهای واقعيتهای تجاری و اقتصادی جهان است كه بهسرعت در حال تغييرند. با اين وجود با بروز تنشهای ((سومين كنفرانس وزيران کشورهای عضو سازمان تجارت جهانی در سياتل))، نگاهی دقيق به موقعيت تجارت جهانی و مورد ترديد قرار دادن پيش فرضی که در ادامه خواهد آمد، ضرورت پيدا كرد.
آيا منطقهگرايی ارتباطي سيستماتيك، مستقيم و مؤثر با آزادسازی تجاری دارد؟ عكس آن نيز میتواند صادق باشد. برخی معتقدند که منطقهگرايی میتواند تجارت جهانی را شكننده كند و بهمرور يك آشفتگی جديد جهانی ايجاد کند كه با افزايش همچشمیها و ((نهايیگرايي)) شناخته میشود. اين سؤال كه پیمانهای تجاری منطقهای چگونه از سيستم تجارت جهاني تأثير میپذيرند مورد توجه تحلیلگران و اقتصاددانان بیشماری قرار گرفته است.
[1] - دوستان براي آشنايي با اين كتاب به سايت تخصصي اقتصاد بينالملل با آدرس: http://inter-economics.blogfa.com/post-12.aspx مراجعه نمايند.
[2] - نميدانم اين كتاب بسيار با ارزش اصلاً توفيق چاپشدن در شرايط سياسي كنوني را داشته باشد يا همچنان بايد در محاق فراموشي و بياعتنايي، روزگار بگذارند؟
[3] Economic Integration
بخش سوم
با شروع جنگ جهانی نخست، تلاش ناموفق برای اعادة دوبارة رژيم استاندارد طلا و پيدايي بحران بزرگ[1]، جهانیسازی در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم، متوقف شد. دولتها به اشتباه پنداشتند که میتوانند با افزایش تعرفهها و كاستن از واردات، شهروندان خود را از عواقب ناگوار بحران اقتصادی مصون نگاه دارند؛ اما چنين اقداماتي به بدترشدن بحران انجاميد و سبب کاهش تجارت و درآمد و افزایش نرخ بیکاری در این کشورها شد. در مقابل مطالعات نشان ميدهند كه جهانیسازی و رونق اقتصادي پس از دورة دهة 1950 ميلادي، بیشتر به دلیل کاهش موانع تجاری و جریان سرمایه که از دهة 1930 شروع شد، بوده است. بهعلاوه، کاهش قیمت حمل و نقل، بويژه کاهش قیمت ارتباطات نیز نقش مهمی ایفا در جهانيسازي ايفا کردهاند.
روند جهانیسازی در شرايط كنوني اما از جهاتی با روند مشابه در سالهای قبل از جنگ جهانی اول تفاوت دارد. جریان خالص سرمایه در روند جدید جهانیسازی نقش نسبتاً کمتري داشته است. در کشورهای صادر کنندة سرمایه[2]، مازاد حساب جاری بهندرت به بیش از 5 درصد تولید ناخالص ملی رسیده است. از طرفی ديگر، کشورهای وارد کنندة خالص سرمایه[3] (که اکنون به بازارهای به اصطلاح نوظهور درحال رشد[4] موسوماند)، عموماً کسری پایینتر از این مقدار را تجربه ميكنند. با اینکه هزینة حمل و نقل کاهش یافته (جدول شمارة 1)، این مقدار در مقابل کاهشی که در دورههای پیشين رخ داده، ناچیز است. بهعلاوه، مهاجرتهای قانونی نیز نسبت به گذشته محدودتر شده، چرا که کشورهای توسعهیافته که بهطور معمول مقصد مناسبتری برای افرادند، سیاستهای پذیرش مهاجرين را سختتر کردهاند كه باعث شده برخي از مهاجرتها بهصورت غیر قانونی انجام شوند.[5]
هرچند طبيعت مؤلفههای پیشرفت كه دورة کنونی را متمايز كرده است (مانند ارتباطات، کامپیوتر و اینترنت) بدون شك بی نظیرند، دورة پیشین نیز توسط پیشرفتهای تأثیرگذاری (مانند موتورهای احتراق داخلی، کشتی های بخار، تلفن و تلگراف) که باعث کاهش هزینههای ارتباط و حمل و نقل شده بود، متمايز ميشود. آن دوران چون شرايط كنوني، پیشرفتهای فنآوري دلیلی برای وابستگی متقابل[6] بیشتر کشورها بود كه این امر سبب افزایش جهانیسازی میشد و به سبب گسترش اطلاعات میان كشورها، جوامع و بالطبع افراد بیشتری ميتوانند از منافع چنین پیشرفتهايي منتفع شوند.
[1] - بحراني كه در اكتبر 1929 از ايالات متحدة آمريكا شروع و طي دو سال تمام كشورهاي غربي را دربر گرفت. Great depression))
[2] - capital exporting countries
[3] - capital importing countries
[4] - emerging market countries
[5] - Hatton and Williamson (2001)
[6] - interdependency
بخش دوم
مشاهدات نشان ميدهند كه علی رغم روند عمومي رو به افزایش جهانیسازی در دورة بعد از دهة 1950، نهتنها تمامي کشورها از اين روند سود نبردند، بلکه شهروندان کشوري هم كه در روند جهانيسازی قرار داشتند، شاهد بهبود در وضعیت خود نبودند. کشورهایی که بیشترین رشد را در درآمد سرانه داشتند، بهجای سياست جایگزینی واردات[1]، سياستهای برونگرا[2] را اختيار كرده و نهادهای لازم برای نظارت بهینه بر رشد اقتصاد را نيز بوجود آوردند تا انعطاف اقتصادشان افزایش پیدا کند. رشد بالا به دولتها امكان ميدهد تا از منابع لازم برای بهبود وضعیت اقشار کم درآمد استفاده كند. از آنجاييكه جهانیسازی، همانند تغییرات فنآوري، در هر کشور برندهها و بازندههایی بوجود میآورد، ايجاد چترهای حمایتی برای در امان قرار دادن اقشار آسیبپذیر از عواقب وخیم، و بهطور عمومیتر، اتخاذ سیاستهایی که فرصتهاي برابر، مانند بهبود در آموزشهای عمومی، بهداشت و امنيت براي آحاد جامعه ایجاد کنند، لازم است.
نهادهای ماليه[3] بینالمللی نقش مهمی در پيدايي روند جهانیسازی بهطور صحیح دارند. این نقش در سالهای اخیر با وقوع بحرانهای ماليه[4] در بازارهای رو به توسعه ملموستر شده است. با اینکه سختیها و عواقب ناشی از این بحرانها تأثیرات زیادی بر ازبینرفتن و كاستي سودهای حاصل از سیاستهای اعمالشده نداشتهاند، هرگونه اقدام براي جلوگیری از چنین حوادث و از بین بردن عواقب سوء آن، بسیار مفید خواهد بود.
تجربیات اخیر جهانی سازی از دیدگاه تاریخی
مقايسة روند جهانیسازی دورة بعد از دهة 1950 با جریانی که در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم روی داد، ميتواند مفيد باشد چرا که این دو دوره، برهههایی بودند که طی آنها بیشترین رشد درآمدي[5] را در طول تاریخ شاهد بودهایم.[6] در اوائل قرن بيستم رشد زیادی در تجارت جهانی اتفاق افتاد، بهطوریکه رشد در صادرات 3/5)درصد در سال) از درآمد حقيقي (2/7 درصد) بیشتر شد. مشاهدات نشان دادند كه سهم صادرات در درآمد جهاني در سال 1913 ميلادي به مقداری رسید که تا سال 1970 از آن پیشی گرفته نشد. رشد در تجارت از جهاتی به دلیل کاهش تعرفهها بود، ولی دلیل مهمتر آن، کاهش شدید در هزینههای حمل و نقل بود.(جدول 1)
در 50 سال قبل از جنگ جهانی اول، جریان زیادی از سرمایه[7] از اروپای غربی به کشورهای در حال توسعه از جمله قارة آمریکا، استرالیا و مناطق دیگر گسيل شد. در زمان اوج این جریان، خروج سرمایه[8] از بریتانیا به 9 درصد از تولید ناخالص ملی رسید كه در کشورهای دیگری مثل فرانسه، آلمان و هلند نیز تقریباً به همین اندازه خروج سرمايه مشاهده شد. کشورهای واردكنندة سرمايه[9] مثل کانادا، کسری حساب جاری[10] به 10 درصد تولید ناخالص ملی میرسید. این سطح از جریان خالص سرمایه[11] با توجه به این نکته که مبادلات در جهان برحسب طلا (تحت رژيم استاندارد طلا[12]) که قابلیت تبدیل آسان و نرخ های تبدیل پایداری داشت، رونق گرفته بود. مهاجرت نیز در این برهة زمانی زیاد بود، بهطوریکه طي دهههای 1880 و 1890 و 1900 ميلادي، نرخ آن در برخی از کشورهای اروپایی به 7- 5 درصد جمعیت این کشورها می رسید؛ در آمریکا این رقم بین 4 تا 9 درصد جمعیت و در کشورهای "نوپا"[13]ی دیگری مانند استرالیا، نرخ مهاجرت بالاتر بود.[14]
[1] - Import substitution
[2] Outward oriented policies
[3] - financial institution
[4] - financial crises
[5] Output growth
[6] - World Economic Outlook, May 1997
[7] - flow of capital
[8] - capital outflow
[9] - capital importing countries
[10] - current account deficits
[11] - net capital flow
[12] - gold standard
[13] New-world countries
[14] - Baldwin and Martin(1999)
بخش اول
جهانیسازي کانونی برای اعتراضات گسترده علیه ويژگيهاي مختلف و متنوع اقتصاد جهانی شده است. "پال ميسون"[1] يكي از كارشناسان "صندوق بينالمللي پول" در مقالهاي تحت عنوان "جهانيسازي: حقايق و آمار" ميافزايد[2]: دورههایی که در آنها روند جهانیسازي افزایش پیدا کرده، معمولاً با نوآوریهای فنآوري همراه بوده که بنابراين، هزینههای حمل و نقل و ارتباطات را کم كرده و سطح زندگی را نيز افزايش داده است. از طرفی، کشورهایی که به این روند پیوستهاند و تعامل با جهان را سرلوحة اقدامات خود قرار دادهاند، عموماً به سمت پیشرفت گام نهادهاند. با این حال، جهانیسازی ممكن است با خود نابرابری و ناپايداري بههمراه آورد كه در اينصورت، برقراري چترهاي حمايتي[3] و نظارت و تعدیل مالیه[4] توسط دولت دركنار بهبود مشاركت سیاست اقتصادی در عرصة بینالمللی را توجیه میکند.
"ميسون" اعتقاد دارد كه "صندوق بینالمللی پول" کمک میکند تا جهانیسازی همراه با سود اقتصادی باشد. این امر از طریق حمایت از آزادسازی تجارت، افزایش ضریب امنیت کشورها در مقابل بحرانها، اعطای وام هنگام نیاز کشورها و سرانجام کمک به کشورها برای ایجاد زیرساختهاي مناسب برای کاهش فقر صورت ميگيرد.
جهانیسازی فرایندی است که ابعاد اقتصادی آن شامل افزايش در جریان تجارت، سرمایه و اطلاعات، و نیز مهاجرت افراد بوده و با اینکه در سالهای اخیر توجه زیادی به این موضوع شده، اما شايد بتوان گفت كه پدیدة جدیدی محسوب نميشود. مطالعات نشان ميدهند که جهانيسازی در طول تاریخ جریان داشته، ولی همیشه به صورتي پایدار و با روندي ثابت همراه نبوده است[5]. در بسیاری مواقع عامل ایجاد این روند پیشرفتهای چشمگیر فنآوري بوده و به همین دلیل، این فرایند با بهبود در كارايي که دنیا در سدههاي اخير با آن مواجه شده، همراه بوده است. با اینکه افزایش تجارت بینالملل و جریانهاي سرمایهای (نسبت به فعاليتهاي ملي) که به جهانیسازی مرتبط میشود، باعث بهبود سطح زندگی در سراسر جهان شده است، بايد توجه داشت كه نهتنها فرایند جهانیسازی خود بهخودي روی نمیدهد، بلکه دستآوردهای آن نیز قابل تضمین نیستند.
مثالهای متعددی در قرن بیستم وجود دارد که کشورها تماس خود را با تجارت و سرمایة خارجی محدود کردند. محدودکردن روند جهانی سازی اما امکان سهیمشدن کشورها در دستآوردهای ناشی از این فرایند را کم كرده و اگر توسط کشورهاي زيادي این امر تكرار شود، عواقب ناگواری خواهد داشت. یک نمونة بارز از آن، روند تلاش برای درون گرایی[6] و قطع تماس با کشورهای بیگانه بود که در فاصله بین دو جنگ جهانی قرن بيستم اتفاق افتاد.
[1] - Paul Mason
[2] - Mason, Paul, "Globalization: Facts and Figures", IMF Policy Discussion Paper, PDP/01/4, IMF, October 2001
[3] - safety nets
[4] - financial supervision and regulation
[5] - وروک و ویلیامسون(2000) ادعا میکنند که جهانیسازی در قرن 19، به دنبال کاهش های شدید در هزینه های حمل و نقل بهوجود آمد.
[6] Attempt to turn inward
بخش پاياني
نتیجهگیری:
طي سه دهة قبل از هزارة سوم و تمامي سالهاي پس از آن، جهان شاهد روند منفعتآور "جنسیسازی" بسیاری از جوامع مبتني بر استیلای اجتماعی بوده است. در تمامي اين دوران، ما شاهد "صنعتیسازی" فاحشهگری، قاچاق زنان و کودکان، گسترش صنعت تولید فیلمهاي مستهجن و "توریسم جنسی" بودهایم. بهطور قطع ميتوان ادعا كرد كه چنين روزگار حاشیهای اما تأسفبار از جهان كنوني، نمايانگر یکی از جنبههای هستهای رو به رشد "جهانیسازی" "کاپیتالیسم مدرن" بوده كه هدفي بهجز افزايش ثروت اما با توجيه هر وسيلهاي در ذهن ندارد. "مراکز جنسی چندملیتی" به قطبهاي اقتصادی مسلط تبديل شدهاند[1] که در مبادلات سهام اقتصادي نیز شریک شدهاند. استثمار جنسی روز به روز بیشتر بهعنوان یک "صنعت سرگرمی" بهحساب آورده شده[2] و همینطور فاحشهگری بهمثابه شغلي قانونی از طرف بسياري از جوامع كه در فرايند جهانيسازي مشاركتي فعال دارند، مورد سوء استفاده قرار ميگيرد.[3]
حجم رو به رشد و هستهای به اصطلاح صنعت جهانی سکس به توضیح این موضوع کمک میکند که چرا بسیاری از گروهها و سازمانها در حال قبول کردن طبیعی بودن قاعده این آزار و اذیت ها هستند؛ هرچند که این راهبرد عمیقاً از طرف انديشمندان خدشهدار شده است. همانطور كه گفته شد، بازار بینالمللی سکس بهسرعت در حال رشد بوده و بسياري از زنان و کودکان بهویژه گروههای اقلیت و حاشیهای در کشورهای درحال توسعه و سوسیالیستي سابق را مورد استثمار قرار میدهد. این بهاصطلاح "صنعت لذت و آسودگی"[4] بر پایه تجاوزي سیستماتیک از حقوق بشر بنا شده؛ چرا که نیازش به بازاریست که در آن، انسانها بهصورت کالا خرید و فروش میشوند و دلالان ومشتریاني که آماده ميشوند تا زنان وکودکان را خرید و فروش کنند.
چنین خرید و فروش کالا گونة انسانها در نهاد صنعت روبهرشد سکس نهفته است؛ اما بايد دانست كه آن تنها یکی از انواع نمونههای خرید و فروش زندگی ابناء بشر بوده كه جلوهاي از جهانيسازي به حساب میآيد. مطالعات در حال حاضر بر روی اشکال ژنتیکی (كه شامل ژنوم انسانی[5] نيز ميشود) و همین طور تمامي اشکال دانش سنتی متمرکز شده است[6] آب كه حق طبيعي همه انسانهاست در حال خصوصیشدن است.[7] به نام حفاظت از محیط زيست و توسعة پایدار و بر مبناي "پروتكل كيوتو"[8]، بازارهايي اما برای تجارت co2 و نشر آلودگيهاي پديدار ميشوند. درعين حال، "طبیعیسازی" تجارت انسانی در همین دوره، مشكلات عديدهاي را براي آيندة بشريت دامن زده و نوعي بردهداري نوين را تحت لواي جهانيسازي بهوجود آورده است؛ اما با اينهمه این "طبیعیسازی" که به شدت روی آن تأکید میشود، خود ميتواند دلیل اصلی ردکردن به اصطلاح صنعت سکس باشد. در این چارچوب، مخالفت یا مبارزه علیه مبادله کالاگونه زنان و بچهها ميتواند عنصري اساسی درمبارزه علیه روندي باشد كه برخي با استناد به مقولة جهانیسازی سعي در نهادينه كردن آن دارند.
هرچند اين بخش از مطالعة جهانيسازي، تصويري ناخوشايند از آن ارايه ميدهد اما بايد دانست كه اگر روند جهانيسازي بهدرستي تحت نظارت قرار نداشته باشد، ميتواند بهسادگي مورد سوء استفاده افراد و گروههايي براي به استثمار كشيدن انسانها قرار گيرد. بهعبارت ديگر، طرح زواياي منفي و ناخوشايند از اثرات جهانيسازي بر آيندة بشريت و جوامع دركنار بررسي نكات مثبت و ارزشمند از اين مقولة اجتنابناپذير، بسيار حايز اهميت است تا طراحان و نظريهپردازان جوامع با ديدي جامعنگر بتوانند از آن، بهترين و مناسبترين بهرهبرداري را براي منافع ملي كشورشان بهعمل آورند.
[1] - Barry(1995)
[2] - Oppermann(1998)
[3] - Kempadoo(1998); Dorais(2003)
[4] - leisure industry
[5] - human genomes
[6] - Shiva(1997), (2000)
[7] - Barlow(2002)
[8] -
در خبرها آمده بود كه يكي از نمايندگان بانفوذ مجلس كه درضمن دستي در اقتصاد دارد، با صراحت خبر از عدم توفيق دولت در انجام خصوصيسازي داده و حتي ادعا كرده بود كه بر حجم دولتيشدن اقتصاد افزوده شده است. گزارش "بنياد هريتيج" هم كه چند روز پيش، در همين صفحات آوردم[1]، خبر از كندبودن فرايند خصوصيسازي در ايران را ميداد.
در مقالههايي كه پيشتر در اوايل سال جاري تحت عناوين: "خصوصی سازی؛ اجازه ندهیم طنز اقتصاد ایران شود" و "خصوصيسازي؛ يكپارچكي جامعه و غرور ملي" نوشتم، نشان دادم كه تمامي تبليغات پيرامون خصوصيسازي در كشور، سرابي بيش نيستند و اقتصاد ايران همچنان دولتي باقي خواهد ماند. در انتهاي فصل پنجم "كتاب خصوصيسازي" در ميان ساير عوامل و علتها به يازده عامل كه عدم کامل موفقیت خصوصیسازی شرکتهای دولتی در ایران را دامن ميزنند، اشاره كردم كه عبارتاند از:
1- عدم پذيرش واقعي و كامل هدف ارتقای كارايي فعاليتهای اقتصادی به عنوان اولويت اول هدف خصوصيسازي (بهجاي كسب درآمد از فروش شركتها)؛
2- نبود فضاي مناسب براي حضور بخش خصوصي در فعاليتهاي اقتصادي،
عدم احترام واقعی به مالكيت خصوصي،
عدم ايجاد شرايط رقابت در فعاليتهاي اقتصادي،
نبود ایجاد انگیزه برای پذيرش سرمايهگذاري خارجي و تشويق سرمايهگذاريهاي بخش خصوصي در فعاليتهاي مولد اقتصادي و تشويق كارآفرينان؛
3- وجود امتيازها و استثنائات متعدد براي فعاليت شركتهاي دولتي و چسبندگي شركتها به نهادهاي اعمال حاكميت دولت؛
4- عدم نظام تحليل هزينه ـ فايده اقتصادي براي مديريت شركتها در سطوح كلان و خرد (هزينه ـ فايده عملكرد شركتها)؛
5- حجم ناچيز خصوصيسازي در مقابل افزايش شديد سرمايهگذاري شركتهاي دولتي؛
6- عدم وجود دستگاه نظارتي لازم بهمنظور كنترل شركتهاي دولتي براي جلوگيري از انجام فعاليتهاي تجاري كه در اساسنامه شركتهاي دولتي پيشبيني نشده است؛
7- عدم بازنگري روابط كار و قانون كار: بسیاری از مشکلات و مسائل مربوط به نيروي انساني را ميتوان از مهمترين معضلات شركتهاي واگذار شده، دانست؛
8- مشاهدات نشان میدهند که روند محدود خصوصیسازی، تنها تغيير مالكيت از بخش دولتي به بخش خصوصي بوده است، در حالیکه تغيير و بهبود در چگونگی مديريت، بهوضوح ديده نميشود؛
9- عدم انجام اقدامات قانوني لازم براي لغو انحصار و جلوگيري از فعاليتهاي انحصارگرانه؛
10- برخی پژوهشها نشان میدهند که جمعی از شركتها با قيمتهاي بسيار نازل به افرادي كه در بخش دولتي داراي نفوذ و انحصارند واگذار شده است. در فرایند واگذاری، واجد شرايط بودن فردي كه شركت به او واگذار میشود، در نظر گرفته نميشود. بنابراین، حاكمشدن رابطه به جاي شايستهسالاري در واگذاري شركتها و حتي در بخش مديريت شرکتهای واگذار شده، بهوضوح مشاهده میشود؛
11- پژوهشها نشان میدهند که شركتهاي دولتي در واقع توسط سوبسيدهاي دولتي به حيات خود ادامه ميدهند و در صورت عدم وجود سوبسيد دولتي قادر به ادامة فعاليت نيستند، بنابراين قبول مالكيت اين شركتها توسط بخش خصوصي با دردسر و مشكلات فراوانی همراه است.
در اينجا ميخواهم دوازدهمين عامل را به ليست بالا اضافه كنم كه عبارت از:
12- عدم توانايي رهبريت اقتصادي- سياسي براي اجراي خصوصيسازي به دليل:
الف: عدم اعتقاد به مباني علم اقتصاد و گرايش به انديشههاي سوسياليستي؛
ب: مستقل نبودن و بيتجربگي و خامي كسانيكه دستاندكار موارد مربوط به خصوصيسازي هستند؛
ج: دولتي بودن بازار پول و سرمايه.
گمان دارم كه اين عامل را بتوان مهمترين عامل عدم موفقيت خصوصيسازي در ايران دانست و چنانچه اين نقيصه برطرف نشود، نبايد در آينده شاهد واگذاري موفق شركتهاي دولتي به بخش خصوصي بود.
بخش هفتم
آزادسازي به اصطلاح صنعت سكس در فرآيند جهانيسازي
در سال 1995 و در جريان "چهارمين كنگرة جهاني زنانِ سازمان ملل متحد" در پكن، اصطلاح "فاحشهگري اجباري"[1] مورد توجه قرار گرفت.[2] اين نخستين بار بود كه عبارت "فاحشهگري اجباري" در مدارك سازمان ملل مورد استفاده قرار ميگرفت كه شاخه ويژهاي از فاحشهگري را شامل ميشد كه اقليتي از فاحشهها مورد تعرض قرار گرفته بدون آنكه صنعت سكس مورد تعرض قرار گيرد. "فاحشهگري اجباري" بهصورت "يك مشكل" شناسايي ميشد تا آنكه به تجارت سكس توجه كند و بنابراين، مسير را براي قانونيكردن و طبيعي جلوهدادن آن هموار ميكرد.
در سال 1997 در كنفرانس وزارتي هاگ[3] كه در زمينه "قانون بينالمللي حريم خصوصي"[4] انعقاد شد، زمانيكه وزیران اروپایی خواستند خطمشي براي مقابله با قاچاق زنان بهمنظور مبارزه با استثمار جنسي ارايه دهند، تعریف آنها تنها شامل زنانی میشد که بر خلاف خواستهاشان قاچاق میشدند.
در سال 1998 ، "سازمان جهانی کار" تقاضا کرد که به اصطلاح صنعت سکس مبتني بر اين اصل که فاحشهها بتوانند از حقوق کار و شرایط بهبودیافته و تضمین شدهای برخوردار شوند، از لحاظ اقتصادی به رسميت شناخته شود.[5] در ژوئن 1999 سازمان جهانی کار توافق نامهای در خصوص شرایط کاری غیرقابل تحمل براي کودکان به امضا رساند كه در آن لايحه، بر ممنوعیت كار اجباري و عملیات فوري برای حذف انواع شرايط بد كاري کودکان[6] تأکید شده بود. توافق نامه فهرست بلندي از کارهایی که کودکان انجام میدهند، ازجمله فاحشهگری را در خود جا داشت. براي اولین بار بود که دریک سند بینالمللی، کار جنسی بهسادگی همانند یک حرفه شناخته ميشد. برخي از کشورها مثل فرانسه، این منشور را در حالی به تصویت رساندند که به ظاهر، فاحشهگری كودكان را به عنوان یک حرفه، به رسميت نمیشناسند. همچنين، خبرگزاري ویژه سازمان ملل در مورد خشونت علیه زنان در گزارشي به "کمیته حقوق بشر سازمان ملل" در آوریل 2000 در ژنو، برای تمایز قائلشدن ميان زنان قاچاق شده از مهاجران غیرقانونی که به صورت حرفه ای به کار روسپيگري میپرداختند، بهطور جدي دچار مشکل شد.
به نظر ميرسد كه تمامي این گزارشها و توافق نامهها قصد دارند که مناقشات عليه صنعت رو به گسترش سکس و سیستم فاحشهگری را که در قلب آن، مخالفت با سیستم روسپيگري درحال منتقلشدن به مخالفت علیه استفاده از زور در سیستم است، كمرنگ جلوه دهند. آنها قصد دارند فقط از زنانی حمایت کنند که موافق استثمار جنسي خود نبوده و بايد قادر باشند آن را اثبات کنند و البته بار اثبات چنين ادعايي را بر دوش زنان آسیبپذیر میگذارند. در تلاش برای تنظیم این فضای اقتصادی عجيب كه به سرعت هم در حال رشد بوده، چنین اقداماتي به منزلة تحت قاعده درآوردن شرایط است. برای مثال، هنگامیکه اتحادیه اروپا مخالفتش را با قاچاق غیرقانونی زنان اظهار میکند، چنين بهنظر ميرسد كه بايد نوعی از "قاچاق قانونی" هم وجود داشته باشد. در نتیجه همانگونه که "ماری ویکتوار لوییز"[7] خاطر نشان کرده: چنین نوع مبارزه علیه مبادله کالاگونه زنان و دختران، تنها به قانونیکردن آن منجر خواهد شد. او مینویسد:
"تمامي این اقدامات سبب دستکشیدن از مبارزه علیه نظام فاحشهگری و تأیید قانونیسازی آن بهمثابه یک تجارت، تحت عنوان گشودن افقهای تازه برای تنظیم شرایط موجود شدهاند." و البته بايد درنظر گرفت كه در فرآيند جهانيسازي، چنين اقداماتي كه در آينده از سوي دولتها و بعض سازمانهاي غيرانتفاعي از حمايت بيشتري برخوردار خواهد شد، اصلاً دور از ذهن نخواهد بود.
[1] - "forced" prostitution
[2] - UN
[3] - Hague Ministerial Conference
[4] - Private International Law
[5] - Lim
[6] - Convention Concerning the Prohibition and Immediate Action for the Elimination of the Worst Forms of Child Labor
[7] - Marie-Victoire Louis (131)
درگيري علوم اجتماعي و انساني با مباني و ارزشهاي اسلامي، ديرگاهي است كه در اكثر كشورهاي اسلامي مورد توجه و كنكاش انديشمندان دانشگاهي و مراكز آكادميك بوده است. اين مسئله اما پس از وقوع انقلاب اسلامي در ايران، بهطور جدي مد نظر قرار گرفت، بهطوريكه حوزههاي بسياري از علوم مورد بحث را تحت تأثير قرار داد.
از ساليان پيش، بنا به تخصص و مطالعات جانبي، پيرامون رابطه ميان "علم اقتصاد" و "اقتصاد اسلامي" تفحص و غور ميكردم كه حاصل آن تبديل به مقالهاي شد كه در مجلة انگليسي Iranian Economic Review (Spring 2006, Vol. 11, No. 16)، به چاپ رسيد.
در ادامه، چكيدة مقاله را آورده و علاقمندان را براي مطالعة اصل مقاله، به مجله ارجاع ميدهم.
Islamic Economy and its relation with Economics
Dr. Alireza Rahimi Boroujerdi
Professor of Economics
Faculty of
Abstract
The re-evaluation of the aforementioned viewpoint at the early 20th century marked the inductive method based on scientific reasoning. In the methodology of contemporary science, the thesis of falsifiability plays an important role; thus, science was considered to be part of eclectic proposition concerning the world of realities which can be basically falsified through empirical observations. Economics as a contemporary science, deals with men and objects and dominant among the features of this contemporary science are falsification and prediction. Economics attempts to falsify its own theories through repeated experiments.
Islamic economy as interpreted by contemporary science is not scientific and does not posses scientific features (except for comparative concepts) and presents a different methodology for the study of its principles. In Islamic economy, there are fixed and changeable concepts and principles and with the acceptance of the thesis of comparative concepts, Islamic economy will be enabled to converse concerning ‘what it is’ and ‘what it ought to be’ and by presenting the best economic system according to human nature and divine rules, it can formulate new concepts and principles or employ them in its own favor. Or make them correspond with Islamic ethics and generalities. Comparative concepts of Islamic economy lack scientific qualities and explain the behavioral patterns that are based on premises.
بخش ششم
فاحشههايي که از فیلیپین، تایوان، تایلند و روسیه به ژاپن مهاجرت كردهاند، بالغ بر150 هزار نفر میشوند.[1] بهعلاوه، حدود 50 هزار فاحشه از كشور دومینیكن به كشور هلند مهاجرت كرده که بیش از 70 درصد از 400 "ويترين" کازینوهاي آمستردام را به خود اختصاص دادهاند.[2] در اواخر دهة 90، بيش از 500 هزار روسپي از اروپای شرقی و مابين 150 تا 200 هزار نفر از کشورهای جداشده از اتحاد جماهير شوروي سابق نيز به اروپای غربی مهاجرت كردند که از این تعداد، بيش از 15 هزار نفر در نواحی خطرناك روسپيگري آلمان يعني کشوری که 75 درصد از فاحشههاي آنرا خارجیها تشکیل میدهند، روزگار ميگذرانند.[3] بيش از 40 درصد از فاحشههاي زوریخ را روسپيهاي کشورهای جهان سوم تشكيل ميدهند و هر ساله حدود 50 هزار فاحشه از كشورهاي ديگر بهمنظور تأمین شبکه فاحشهگری ايالات متحدة آمريكا، وارد اين كشور میشوند.[4]
هر ساله نزدیک به 250 هزار زن و کودک از جنوب شرق آسیا (بهطور مشخص كشورهاي برمه، منطقة اونان[5] در چين، لائوس و كامبوج) از طريق تایلند با قیمتهایي مابين 6 تا 10 هزار دلار آمریکا ترانزيت ميشوند. درکانادا واسطهها برای یک کودک یا روسپي جوان فیلیپیني، تایلندي یا مالزیايي حدود 8 هزار دلار پرداخت میکنند و سپس آنها را با قیمت 15 هزار دلار به یک دلال میفروشند.[6] در اروپای غربی قیمت رایج برای یک روسپي از کشورهای سوسیالیستی سابق بین 15 تا 30 هزار دلار آمریکاست. فاحشههاي تایلندی هنگام ورود به ژاپن معادل 25 هزار دلار آمریکا بدهي دارند كه باید سالها کارکرده تا از عهدة پرداخت بدهيهاي خود به دلالاشان برآيند.
بايد توجه داشت كه توریستهایي که به قصد سکس مسافرت میکنند، به کشورهای فقیر بسنده نميكنند. هامبورگ[7]، برلین[8] و مناطق فساد در آمستردام و نتردام، محلهاي جذابي براي توريستها هستند. در کشورهایی که فاحشهگری قانونی يا قابل تحمل است، اين حرفه منبعي مهم و اصلی برای جذب توریست شده است. جاي تعجب نيست كه برخي از نهادها تحت پوشش سازمانهای غیردولتی در كشورهاي اروپايي و سطوح بينالمللي فعالانه در حال رایزنی براي شناسايي فاحشهگری بهمثابه يك شغل یا حرفه همانند مشاغل ديگر هستند.
گسترش "توریسم جنسی" طي 30 سال گذشته سبب شده که بسياري از جوامع را درگير مسئلة فاحشهگری كند. تایلند با برخورداري سالانة 1/5 میلیون توریست جنسی و 450 هزار مشتری محلی که روزانه خدمات جنسی را دريافت ميكنند، تبديل به يكي از شبكههاي اصلي "صنعت سكس" شده است.[9] اين به اصطلاح صنعت در جنوب شرق آسیا که درحال حاضر از گستردگي زيادي برخوردار شده است، با تهاجم نظامي آمريكا به ویتنام آغاز شد. دولت آمريكا نهتنها در ويتنام بلكه در تايلند و فيليپين كه حياطخلوت آمريكا براي تهاجم به ويتنام بودند، پايگاههايي براي اين كار ايجاد كرد كه به افزايش فاحشهگري محلي منجر شد و پايههاي توسعة "توريسم جنسي" را در اين كشورها بنا نهاد.[10]
بدينسان، حضور نيروهاي نظامي كشور مهاجم، سبب ايجاد بازاري قابل دسترس براي فاحشهگري شد. ازهمه مهمتر، حضور نيروهاي نظامي آمريكا فرصتهايي را براي ارتباط با مردم و ساختارهاي اجتماعي آنها از طريق اشاعة تصاوير مستهجن و تحريك كننده از زنان جوان آسياي جنوبي ايجاد كرد كه بيترديد تهاجم فرهنگي گستردهاي را در اين كشورها دامن زد. بهعلاوه آمريكا با تشويق دولتهاي وابستة محلي اين كشورها، سياستي را پايهريزي كرد كه دولتها با حمايت مستقيم از "توريسم جنسي"، به توسعة اين به اصطلاح صنعت بپردازند.
در يك دهة گذشته، براي هر 43 هزار خدمة آمريكايي، 180 هزار فاحشه در كرة جنوبي وجود داشت.[11] مشاهدات نشان دادند كه طي سالهاي 1945 تا 1973 ارتش ژاپن، زنان كرهاي محبوس در زندانها را مورد استثمار جنسي قرار ميداد. پس از شكست ژاپن توسط آمريكا، نهادي تحت عنوان: "مؤسسة ايجاد تسهيلات ويژة تفريحي"[12] كه بهطور غيرمستقيم توسط دولت آمريكا حمايت مالي ميشد، نخستين پايگاه كازينو را در ژاپن براي سربازان آمريكايي بهوجود آورد كه در ابتدا، 70 هزار فاحشه ژاپني را بهكار گرفت.[13] اما امروزه علاوه بر فاحشههاي ژاپني، زناني از كشورهاي فيليپين، روسيه و ديگر كشورها در اكثر پايگاههايي آمريكايي، مشغول به سرويسدهي به سربازان آمريكايي هستند.[14]
[1] - CATW
[2] - Guéricolas 31
[3] - Oppermann
[4] - O’Neill
[5] -
[6] - CATW
[7] -
[8] -
[9] - Barry 60
[10] - Jeffreys
[11] - Barry 139
[12] - Association for the Creation of Special Recreational Facilities
[13] - Barry 129
[14] - Moon
بخش پنجم
فاحشهگری و قاچاق زنان و كودكان :
طي سه دهة گذشته، اكثر کشورهای نیمکرة جنوبی با پدیدة رشد فاحشهگری مواجه بودهاند كه همين موضوع را برای یک دهه ميتوان در کشورهای جداشده از شوروي سابق و اروپای شرقی مشاهده كرد. بدين ترتيب میلیونها زن نوجوان و کودک در مناطق فساد در حاشیه کلان شهرهای کشورهایشان یا کشورهای همسایه زندگی ميكنند. 2 میلیون زن فاحشه در تایلند[1]، 400 تا 500 هزار روسپي در فیلیپین، 650 هزار نفر در اندونزی، حدود 10 میلیون نفر در هند (از اين تعداد200 هزار نفر نپالی هستند)، 142هزار نفر در مالزی، حدود 60 تا 70 هزار نفر در ویتنام، 1 میلیون نفر در ایالات متحده آمريكا، مابین 50 تا 70 هزار نفر در ایتالیا که نیمی از آنها خارجی بویژه نیجریهاي هستند، 30 هزار نفر در هلند[2]، 200 هزار نفر در لهستان و همين تعداد در آلمان[3] فاحشه وجود داشته كه هرروز بر تعدادشان افزوده میشود. فاحشههاي آلمانی خدمات جنسی را به 2/1 میلیون نفر مشتری در روز ارائه می کنند.[4]
بر اساس گزارش یونیسف، سالانه بيش از يك میلیون کودک وارد صنعت سکس میشوند. صنعت فاحشهگری کودکان دربرگيرندة 400 هزار کودک در هند[5]، 100هزار کودک در فیلیپین[6]، بین 200 تا 300 هزار کودک در تایلند[7]، 100 هزار کودک در تایوان و نپال[8]، 500 هزار کودک در آمریکاي لاتین و مابین 244 هزار تا 325 هزار کودک در ایالات متحده آمريكا است كه اگر بخواهیم کودکان را هم مشمول تماميت صنعت سکس کنیم، آمار آمریکا به 4/2 میلیون نفر میرسد.[9] در جمهوری خلق چین بین 200 تا 500 هزار کودک فاحشه وجود دارد. در برزیل، آمار از 500 هزار تا 2 میلیون نفر متغیر است.[10] قريب 35 درصد از فاحشههاي کامبوج را افرادی با سنین کمتر از 17 سال تشکیل میدهند.[11] مطالعات نشان می دهد که در يکسال، یک کودک براي ارايه خدمات جنسي به 2000 مرد فروخته میشود.[12]
از آنجاييکه فاحشهگری محلی به مهاجرت از روستاها به شهرها گره خورده است، صدها هزار زن جوان بهصورت بینالمللی در حال حرکت به نواحی شهري ژاپن، اروپای غربی و آمریکای شمالی هستند و البته چنین مهاجرتهای روستایی به سمت نواحی حاشیهای یا نزدیک شهرها، هیچ نشانهای از کاهش ندارند.[13] برعکس، همه شواهد نشان میدهند که این روند ادامه داشته و قاچاق زنان و کودکان به شکل گستردهای شایع شده و كودكان و زنان بهطور وسيع و در سطح بينالمللي مورد استثمار جنسي قرار گرفته و هرروز بر تعدادشان نيز افزوده ميشود و البته اينهمه از مظاهر جهانيسازي است.
در اين ميان، زنان و کودکان جنوب و جنوب شرقی آسیا، عمدهترین گروه را تشکیل داده بهطوريكه سالانه بيش از 400 هزار نفر قاچاق می شوند. كشورهاي جداشده از اتحاد جماهير شوروي سابق و روسیه دومین گروه عمده را تشکیل می دهند كه رقم سالانة قاچاق آنها به 175 هزار نفر در سال ميرسد. پس از آن آمریکای لاتین و حوزه کارائیب با 100 هزار نفر و آفريقا با 50 هزار نفر در رتبههای بعدی قرار دارند.[14]
[1] - Barry 122
[2] - CATW
[3] - Opperman
[4] - Opperman ; Ackermann and Filter
[5] - UNICEF 2003
[6] - CATW
[7] - Oppermann
[8] - UNICEF 2001
[9] - UNICEF 2001
[10] - UNICEF 2001
[11] - CATW
[12] - Robinson
[13] -
[14] - UUSC
بخش چهارم
آدم دزدی، تجاوز و خشنونت همگی معلول توسعة فحشا هستند. این موارد درواقع براي توسعة بازار روسپيگري لازمالاجرا بوده، چراكه ميتوانند به تولید این "کالاها" از طریق برقراري شرايطي پایهای جهت ايجاد منبعي دائمی براي بهدست آوردن بدنهاي بيشتر مشغول باشد.
تحقیقات نشان می دهند که بین 75 تا 80 درصد از فاحشهها در دوران طفوليت، مورد تجاوز جنسي قرار گرفتهاند.[1] بیش از 90 درصد روسپيها تحتنظر و كنترل یک دلاله هستند.[2] مطالعهای که روی فاحشههاي خیابانی در انگلیس صورت گرفت نشان داد که 87 درصد از آنها طي 12 ماه، قرباني خشونت بودند و 43 درصد، از سوءاستفادههای فیزیکی رنج میبرند.[3] همین مطالعه در آمریکا نشان داد که 97 درصد فاحشهها، قربانی تجاوز از سوی دلالان و مشتریان بهطور متوسط 49 بار در سال بودهاند كه 49 درصد از قربانیها دچار معلولیتهای موقتی يا دائمی شدهاند. سن متوسط ورود به فاحشهگری در آمریکا 14 سالگی است.[4]
مطالعة ديگري نشان ميدهد كه تنها 15 درصد از فاحشهها در ایالات متحدة آمريكا هیچگاه دچار بیماریهای مقاربتی نشدهاند.[5] 58 درصد از فاحشههاي بورکینافاسو مبتلا به بيماري ایدز هستند. اين رقم در كنيا 52 درصد، در كامبوج 50 درصد، و در شمال تايلند 34 درصد برآورد شده است. در سال 1988 در ایتالیا 2 درصد از فاحشهها مبتلا به ایدز بودند، اما این رقم تا اوايل هزارة سوم، به 16 درصد افزايش پيدا كرد.[6] یکی از دلایلی که مشتریان، کودکان را مورد استثمار جنسی قرار میدهند، جلوگیری از بیماریهای مقاربتی است؛ اما تحقيقات و مشاهدات نشان دادهاند که این طرز تفکر درست نیست. برای مثال، در کامبوج بین 50 تا 70 هزار فاحشه وجود دارد كه بیش از يك سوم آنها کمتر از 18 سال سن داشته و حدود 50 درصد از این افراد جوان، مبتلا به ایدز هستند.[7] در کشورهای پیشرفته، 70 درصد از ناباروی در زنان، به دلیل بیماریهای مقاربتی بوده که از سوی همسر یا شریک جنسی به آنها سرايت كرده است.[8]
با وجود چنین حقايق و شرایط تلخ، درک این موضوع بسیار سخت است که چگونه برخی از محققان، هم چنان با تجارت "سکس" بهمثابه یک فعاليت اقتصادي و یک انتخاب آزاد برای امرار معاش برخورد كرده و اين پديدة شوم را كه ميتواند يكي از مظاهر منفي جهانيسازي باشد، مورد نكوهش و ژرفنگري قرار نميدهند.
[1] - Satterfield ; Chaleil
[2] - Silbert and Pines 1982 ; Barry
[3] - Raymond
[4] - Silbert and Pines 1981 ; Giobbe
[5] - Leidholdt
[6] - Leidholdt ; see also, Mechtild
[7] - Véran
[8] - Raymond
"بنياد هريتيج" گزارشي از وضعيت اقتصادي ايران The Heritage Fundation Report (Iran 2007) ارايه داده كه خواندن آن آموزنده است. همانطور كه ملاحظه ميشود وضعيت اقتصادي ايران با وجود درآمدهاي سرشار نفتي، نيروي فراوان كار متخصص، منابع سرشار و ساير امكانات بالقوه اقتصادي، رضايتبخش نبوده و ادامة اين روند ميتواند شرايط ناگواري را در آينده بهدنبال داشته باشد. در ادامه ميخوانيم[1]:
"براساس ارزيابي سال 2007 ، اقتصاد ايران "يکصدوپنجاهمين" اقتصاد جهان از 157 كشور مقايسه شده را تشکيل ميدهد که 1/43 درصد آن آزاد است و رتبه کلي آن نسبت به سال گذشته 2/0 درصد کاهش داشته است. اقتصاد ايران در بين 17 کشور خاورميانه و منطقه شمال آفريقا رتبه 16 را داراست که نشان ميدهد حجم کلي آن بهطور محسوس کم و در حد يک سوم ميانگين منطقهاي است.
اقتصاد ايران فقط در يکي از ده عامل ارزيابي شده در حد مطلوب بوده و آن آزادي مالياتي است. نرخ درآمد مالياتي بالا بوده و ميانگين بالاترين مشارکت مالياتي حدود 25 درصد است.
اقتصاد ايران از بسياري جهات غير آزاد است و عواملي همچون آزادي کسب و کار، آزادي تجاري، آزادي سرمايهگذاري، آزادي مالي، حقوق مالکيت و پرهيز از فساد تماما" در سطحي ضعيف قرار دارند. قوانين و پروانههاي تجاري تحت يک بوروکراسي پيچيده و ناکارآمد وضع ميشوند. نرخ بالاي تعرفهها و موانع بازدارنده غير تعرفهاي از تجارت و سرمايهگذاري خارجي جلوگيري ميکند. فساد و ارتشاء گسترده و قضاوت منصفانه در دادگاههاي حقوقي غير قابل تضمين است.
پيشزمينه:
اقتصاد ايران در گذشته يکي از پيشرفتهترين سامانههاي اقتصادي خاورميانه را داشت؛ اما پس از انقلاب اسلامي سال 1979، وقوع جنگ ايران و عراق و عدم مديريت مطلوب اقتصادي، ساختارها و سامانههاي اقتصادي فلج شدند. انتخابات رياست جمهوري سال 2005، دكتر محمود احمدي نژاد را به قدرت رساند و تلاشهاي احتمالي در جهت بازسازي اقتصاد حاکم را متوقف کرد. در عوض احمدي نژاد به فقرا قول داد که سهم بيشتري از پول نفت را به آنها داده، يارانهها را افزايش و شرايط را کنترل کند. افزايش جهاني قيمت نفت موجب افزايش درآمد صادراتي شده و به بازپرداخت بدهيهاي خارجي بزرگ ايران کمک کرد اما اقتصاد همچنان درگير نرخ بالاي بيکاري، تورم، فساد، يارانههاي سنگين و ناکارآمدي بخش خصوصي؛ باقي ماند.
حقايق سريعالوصول:
جمعيت: 67 ميليون نفر
توليد ناخالص ملي: 2/504 ميليارد دلار
نرخ بيکاري: %2/11
تورم: %8/14
کمکهاي رسمي جهت توسعه:
چند جانبه: 35 ميليون دلار؛
دو جانبه: 173 ميليون دلار
بدهي خارجي: 6/13 ميليارد دلار
صادرات: 2/18 ميليارد دلار (شامل مشتقات نفت، فرآوردههاي شيمي و پتروشيمي، ميوه، آجيل و فرش)
واردات : 9/14 ميليارد دلار (شامل مواد خام صنعتي و کالاهاي واسطهاي، کالاهاي سرمايهاي، مواد غذايي، خدمات فنّاورانه و تجهيزات نظامي)
آزاديهاي اقتصادي دهگانه ايران:
آزادي کسب و کار 9/54 درصد
آزادي تجاري: 4/50 درصد
آزادي مالياتي: 8/84 درصد
استقلال از دولت: 8/59درصد
آزادي پولي: 3/61 درصد
آزادي سرمايه گذاري: 10 درصد
آزادي مالي: 10درصد
حقوق مالکيت: 10درصد
رهايي از فساد اقتصادي: 29درصد
آزادي نيروي کار:2/61 درصد
آزادي کسب و کار:
آغاز يک فعاليت اقتصادي در ايران حدود 47 روز به طول ميانجامد. براي ايجاد حداکثر فرصتهاي شغلي، کارآفريني بايد آسانتر شود. دستيابي به يک مجوز کسب و کار خيلي سخت و همچنين پايان دادن به يک کسب و کار سخت است. موانع بوروکراتيک و آهنگ کند انجام کار از مشکلات هميشگي هستند. آزادي کلي براي آغاز، راه اندازي، و پايان دادن به يک کسب و کار توسط نظارت ملي محيطي محدود ميشود.
آزادي تجاري:
در سال 2004 ميانگين نرخ تعرفه محاسبه شده در ايران 8/14درصد بود. دولت موانع جدي و ضوابط محدود کننده بهداشتي و گياهي- بهداشتي بسيار سختي را براي توليد کنندگان اعمال ميکند. به دليل اين موانع غيرتعرفهاي يک کاهش اضافي 20درصدي در رتبه آزادي تجاري ايران منظور ميگردد.
آزادي مالياتي:
ايران از يک نرخ بالاي درآمد مالياتي و يک نرخ متوسط مشارکت مالياتي برخوردار است. بالاترين نرخ درآمد مالياتي 35درصد و بالاترين نرخ مشارکت مالياتي 25درصد است. ساير مالياتها شامل ماليات بر معاملات چک و نقل و انتقالات خصوصي است. در سالهاي اخير مجموع درآمد مالياتي در حدود 9/20درصد توليد ناخالص ملي بوده است.
استقلال از دولت:
هزينههاي کلي دولت در ايران شامل مصرف و پرداختهاي انتقالي در حد متوسط است. در سالهاي اخير مصارف دولت بالغ بر 4/31درصد توليد ناخالص ملي بوده و 5/51 درصد از درآمد کلي آن، از محل انحصارات و معاملات دولتي بوده است. خصوصي سازي از روند پيشرفت کندي برخوردار بوده است.
آزادي پولي:
تورم در ايران بالا و بين سالهاي 2003 تا 2005 حدود 14درصد بوده است. بي ثباتي نسبي قيمتها رتبه آزادي پولي را توجيه ميکند. دولت بر قيمت اجناس شامل فرآوردههاي نفتي ، برق، آب و نان نظارت ميکند. دولت همچنين يارانههاي اقتصادي را تأمين کرده و از طريق بسياري از انحصارات دولتي بر سطح قيمتها تأثير ميگذارد. بنابراين يک کاهش اضافي 15درصدي در رتبه آزادي پولي ايران منظور ميگردد تا از ناهمگوني قيمتهاي منطقهاي جلوگيري کند.
آزادي سرمايهگذاري:
سرمايهگذاري خارجي در بخشهاي بانکداري، مخابرات، حمل و نقل و گمرک با محدوديت روبرو است. دولت اجازه فروش 65درصد سهام انحصارات دولتي بجز صنايع نظامي – امنيتي و شرکت ملي نفت را صادر کرده است. قانون اساسي ايران خارجيان را از داشتن هرگونه امتياز، راه اندازي پروژهها يا مشارکت در توليد محصولات وابسته به بخش نفت و گاز منع ميکند. مجلس قدرت اين را دارد که هر پروژهاي را که سهم عمده آن متعلق به سرمايهگذاران خارجي باشد وتو کند و تاکنون دو مورد سرمايهگذاري پيشنهادي را بلوکه کرده است. بيشتر پرداختها، نقل و انتقالات مالي، عمليات اعتباري و معاملات بزرگ تحت محدوديتها، محدوديتهاي کيفي يا شرايط توافقي انجام ميشود.
آزادي مالي:
بخش مالي ايران تحت نفوذ و نظارت شديد دولت قرار دارد. تمام بانکها پس از انقلاب 1979 ملي شدند. قوانين ايران از بانکها ميخواهد که بر اساس قوانين اسلامي که پرداخت بهره را ممنوع ميکند عمل نمايند. شش بانک دولتي بازرگاني، چهار بانک دولتي تخصصي و يک بانک دولتي پستي در ايران داير است. بانکهاي دولتي حدود 98درصد داراييهاي بانکي را در اختيار دارند، اخيرا" شش بانک کوچک خصوصي تأسيس شدهاند. بانکهاي خارجي قانونا" اجازه دارند در مناطق آزاد تجاري فعاليت کنند. دولت تخصيص اعتبار را هدايت ميکند. تمام شرکتهاي بيمه در طول انقلاب ملي شده و اين بخش همچنان تحت حاکميت پنج شرکت دولتي قرار دارد. همچنين پنج شرکت بيمه خصوصي محلي کوچک و يک شرکت بيمه خارجي در سال 2005 وجود داشته است. ايران بازار بورس کوچکي داشته و مديريت بخش مالي ضعيف و قوانين بانکهاي خصوصي بسيار محدود کننده است.
حقوق مالکيت:
اقامه دعوا در دادگاههاي ايران معمولا" موجب ضرر بوده و به ندرت سريعا" به رأي و تصميم
ميرسد. بيشتر شرکتهاي خارجي تجربه بدي از مطرح کردن شکايت در دادگاهها دارند. قوانين مکتوب از طرف قرارداد بسيار کم حمايت ميکنند. پيدا کردن يک شريک تجاري محلي ذينفوذ که از بده بستانهاي سياسي قوي برخوردار باشد، راه مؤثري در حمايت از قرارداد است.
رهايي از فساد اقتصادي:
فساد در سطح گستردهاي ديده ميشود. براساس فهرست گزارش جهاني فساد اقتصادي در سال 2005 در بين 158 کشور؛ ايران رتبه 88 را داراست.
آزادي نيروي کار:
بازار كار تحت نظارتهاي استخدامي محدود کنندهاي اداره ميشود که مانع اشتغال و رشد توليد است. هزينه غيردستمزدي استخدام يک کارگر بالا بوده و اخراج يک نيروي مازاد، هزينهبر است. قوانين نظارت بر افزايش و توافق بر ساعات کار بسيار غير قابل انعطاف بوده و اخراج يک کارگر، تأييد شوراي اسلامي کار و يا هيأت تشخيص را ميطلبد.
براي مثال، "كوين هاست" Kevin Hassett به نقل از مقالة "ديويد و كريستين رومر" David and Christian Romer مينويسد: با استفاده از تحليل سياستهاي پولي و مالي و تأثير آن بر متغيرهاي اقتصادي در فرايند ركود آمريكا، اين نتيجه به دست ميآيد كه بانك مركزي معمولاً به كاهش نرخ بهره عكسالعمل نشان ميدهد. درمقابل، "سياست مالي اختياري" كه توسط مقامات مالي قابل تغيير و كنترلاند، عكسالعمل ناچيزي نسبت به فعاليتهاي اقتصادي نشان ميدهند. "الن بليندر" Alan Blinder در خصوص استفاده از سياست مالي به مثابه ابزاري براي مقابله با "دور تجاري" business cycle مينويسد: تحت شرايط طبيعي، سياست پولي بهمراتب بهتر از سياست مالي براي افزايش شغل و اشتغال عمل ميكند. اما در شرايط غيرطبيعي و هنگام بروز ركود دامنهدار و مدتدار و زمانيكه نرخ بهرة اسمي به طرف صفر ميل ميكند يا هنگاميكه كاهش شديد در تقاضاي كل مشاهده شود، آنگاه سياست پولي ضعيف عمل خواهد كرد كه براي مقابله با چنين وضعيتي ضروري است از برخي از مظاهر سياست مالي استفاده جدي بهعمل آيد.
رهبران سياسي- اقتصادي اين كشورها با كمك همهجانبة اقتصاددانان تلاش ميكنند كه ركود بهوجودآمده را هرچه سريعتر بهسلامت پشت سر گذاشته تا حداقل هزينه را براي شهروندان و بنگاههاي اقتصادي داشته باشد كه معمولاً هم در كار خود موفقاند.
حال سؤال اينجاست كه چرا اقتصاد ايران نسبت به استفاده از سياستهاي پولي و مالي كمترين واكنشي از خود نشان نميدهد؛ نه در هنگام ركود يا رونق اقتصادي؟
بهنظر من، مديريت اقتصادي در ايران بر پاية مباني علمي تنظيم نشده و بنابراين اداره نميشود. اعمال سليقه در استفاده از ابزارهاي اقتصادي و بهرهبرداري از سياستهاي ضد و نقيض كه مدتهاست گريبانگير اقتصاد بيمار ايران شده، استفاده بهينه از هرگونه سياست پولي و مالي را از سوي كارگزاران اقتصادي سلب كرده است.
تا زمانيكه اقتصاد ايران بر پاية سليقه و نظرات شخصي مسؤولان سياسي اداره شود، هرگز نبايد اميدي به كاركرد موفق سياستهاي اقتصادي براي بهبود وضعيت اقتصاد بيمار ايران داشت. تنها زماني سياستهاي اقتصادي ميتوانند به ياري اقتصاد بشتابند كه مديريت اقتصادي از سلطة سليقة مديران رهايي يابد. نكتةظريفي كه مدتهاست از طرف اقتصاددانان دلسوز ايراني در گوش مسؤولان خوانده ميشود، اما انگار گوشي براي شنيدن يافت نشده و انتظار هم نميرود كه در آيندة نزديك يافت شود!
بخش سوم
مشاهدات نشان ميدهند که "کالاهاي" مورد استفاده در این بازار بهصورت فرا قارهای از مناطقی با تمرکز ضعیف سرمایه به مناطقی با انباشتگی غنیتر حرکت میکنند. برای مثال طي 10 سال، بيش از 200000 زن و دختر بنگلادشی به پاکستان قاچاق شدهاند. بهعلاوه، حدود 20 تا 30 هزار فاحشه موجود در تایلند از برمه هستند.[1] بخش اعظم جریان مهاجرت بهسمت کشورهای صنعتي بوده و زنان خارجی معمولاً در انتهای سلسله مراتب فاحشهگری هستند كه از لحاظ اجتماعي و فرهنگي كاملاً در انزوا بهسر برده و در بدترین شرایط ممکن کاری روزگار ميگذرانند.
هرگونه تحلیل سیاسی- اقتصادی از مسئلة فاحشهگری و قاچاق زنان و کودکان در چارچوب انديشة جهانيسازي، بایستی با درنظرگرفتن تمایز ساختاری توسعة نامتوازن و رابطة سلسله مراتبی ميان كشورهاي سلطهگر و کشورهای وابسته از يكطرف و روابط ميان زنان و مردان از طرف ديگر صورت گیرد. طي سالهای اخیر تحت تأثیر انديشة جهانيسازي و ابزارهاي اقتصادي مرتبط با آن در بسیاری از کشورهای درحال توسعه، كشورهاي جداشده از شوروي سابق و کشورهای اروپایی شرقی، زنان و کودکان تبديل به "منابع خام جدیدی"[2] در چارچوب توسعه تجاری ملی و بینالمللی گشتهاند.
از مظاهر منفي جهانیسازی در چارچوب انديشة کاپیتالیسم ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه جهانيسازي هرچه بیشتر سمت و سوي "مهاجرت فمنيسم"[3] را پیدا کرده است.[4] زناني كه از اقلیت نژادي برخوردار بوده دركنار سایر گروههای ضعیف و وابسته، به شدتترين صورت مورد استثمار قرار میگیرند. قاچاق دختران تایلندی كه بيشتز از 12 تا 16 سال ندارند، بهطور معمول از قبایل کوهنشین در شمال و شمال شرقی كه از قدرت ضعيفي برخوردارند، صورت میگيرد. در تایوان 40 درصد از فاحشههای جوان که طرفداران زيادي دارند، از دختران بومی هستند.[5] بهطور كلي ميتوان گفت كه در سطح جهاني، زنان كشورهاي درحال توسعه (جنوب) و اروپاي شرقي و آسيا همانند زنان محلیِ[6] وابسته به گروههای ضعيف و فقیر، توسط مشتریان كشورهاي شمال، به بدترين صورت مورد سوء استفاده و اذيت قرار میگيرند. از نقطه نظر اقتصادی این "کالاها" از دو جنبه ارزشمندند؛ چرا که بدنهاي این افراد هم کالا و هم خدمت محسوب میشوند. به شکل دقیقتر، مبادلة کالاگونة زنان و کودکان كه درواقع "انسان" هستند، ولي در شكل قاچاق درآمدهاند، تنها نمادي از بردهداری نوين است.[7]
[1] - CATW
[2] - new raw resources
[3] - feminization of migration
[4] -
[5] - Barry 139
[6] - منظور زنان كشورهاي شمال است
[7] - CATW
بخش دوم
در چنين فرايندي مشاهده ميشود كه هتلهای زنجیرهای بینالمللی، شركتهاي خطوط هوایی وصنعت توریسم بهشکل وسيعي از صنعت سکس بهرهمند میشوند. در كشور تایلند، قاچاق انسان سالانه پانصد میليارد بات[1] (تقریباً معادل 124 میلیون دلار آمریکا) سودآوري داشته که این میزان برابر تقریباً 60 درصد کل بودجه است.
به گزارش سازمان بین المللی کار[2] در سال 1998، فاحشهگری در كشورهاي تایلند، اندونزي، فيليپين و مالزي بین 2 تا 14 درصد از فعالیتهاي اقتصادی آن کشورها را دربرمیگرفت.[3] بر اساس مطالعات "بيشاپ" و "رابينسون"[4] كشور تايلند از صنعت توريسم سالانه معادل 4 ميليارد دلار درآمد كسب ميكند. بيجهت نيست كه اين كشور در سال 1987 با تبليغ توريسم جنسي و طرح شعارهاي تبلیغاتی از قبيل: "یک میوه (زنان جوان) از تایلند خوشمزهتر از "دورین" ( میوهای محلی) است"، به گسترش اين پديده بهطور رسمي تن درداد.[5]
جهانی سازی و راهبرد توسعه
صنعتیكردن تجارت سکس و جهانیسازی آن، از فاکتورهای اساسیاي هستند که کیفت فاحشهگری در سالهای اخیر را از گذشته متمایز ميكند. مصرفکنندگان در اقتصادهاي شمال (كشورهاي پيشرفته) درحال حاضر به زنان جوان يا خيلي جوان جذاب و زیبا، در سراسر جهان بویژه در كشورهاي برزیل، کوبا، روسیه، اوكراين، مولداوي، كشورهاي جنوب و جنوب شرقي آسيا، کنیا، سریلانکا، فیلیپین، ويتنام، نیکاراگوئه، كشورهاي اروپايي از جمله هلند، فنلاند، دانمارك و... که در این کشورها قاچاق کودکان نیز رواج دارد، دسترسي آسان دارند. صنعت سکس در شرايط كنوني آنچنان متفاوت، پیشرفته و تخصصي شده است که پاسخگوی تمامي انواع خواستههاست.
عامل دیگری که موجب تغییر ماهیت تجارت سکس در دنياي كنوني شده، توجه به این حقیقت است که فاحشهگری تبدیل به یک راهبرد توسعه برای بعضی از کشورها شده است. تحت فشار پرداخت بدهیها، بسیاری از کشورهای آسیایی، آفريقايي و آمريكاي لاتین از سوی سازمانهای بینالمللی، ازجمله: صندوق بینالمللی پول[6] و بانک جهانی[7] تشویق به گسترش و توسعة صنعت گردشگري و لوازم سرگرمی و تفريحي مربوط به آن شدهاند. در هر وضعيتِ توسعه هر يك از این بخشها، تجارت سکس گسترش مييابد.[8] براي مثال، در کشورهاي نپال، هند و هنگکنگ زنان و کودکان بهطور مستقیم در بازارهای منطقهای وجهانی عرضه ميشوند، درحاليكه اين كشورها كمترين تجربه از توسعه فاحشهگری محلی دارند. در موارد دیگر، در كشورهايي ازجمله تایلند، بازارهای محلی، منطقهای وبینالمللی همزمان با هم توسعه یافتهاند.[9]
[1] - Bahts پول ملي تايلند
[2] - International Labor Organization (ILO)
[3] - Jeffreys
[4] - Ryan Bishop and Lilian Robinson
[5] -"The one fruit of
[6] - International Monetary Fund (IMF)
[7] - World Bank (WB)
[8] - Hechler
[9] - Barry
