بنگاههاي بزرگ، سرمايهگذاران فعال بهحساب ميآمدند، اگرچه شركتهاي كوچك نقش كمي در برخي از سرمايهگذاريهايي كه بهسرعت در حالِ رشد بودند، داشتند. در ميان بنگاههاي بزرگ، زيرمجموعههاي شركتهاي چندمليتي در مقايسه با شركتهاي بزرگ داخلي، استقرار بيشتري يافتند. بخش قابل توجهي از رشد سرمايهگذاري را همين شركتهاي فرعي[1] در بخشهاي مصنوعات[2]، معدن و ارتباط از راه دور، انجام دادند. درمجموع، خصوصيسازي، آزادسازي مقرراتي كه سبب ممانعت سرمايهگذاري شركتهاي خارجي در بخشهاي زيادي از اقتصاد ميشد و همچنين، قراردادن صنايع مهم در فرايند جهانيسازي، موجب تحكيم موقعيت شركتهاي خارجي گرديد. ولي با اينهمه، شركتهاي بزرگ نقش زيادي در افزايش اشتغال نداشتند، چراكه آنها بهطور عمده به توليد كالاهاي سرمايهبر اهتمام ميورزيدند.
مطالعات نشان دادند كه هرچند منافع بهرهوري در اكثر بخشها پخش شد (كشاورزي، مصنوعات و خدمات)، اما نامتجانسي در زيربخشها افزايش يافت (براي مثال بين كشاورزي خانگي و كشاورزي تجاري). همچنين، در توليد مصنوعات (كالاهاي كارخانهاي) برخي از زيربخشها بهخوبي عمل كردند، اما تعدادي ديگر عقب ماندند. با وجود رشد بهرهوري، اما شكاف بهرهوري توليد مصنوعات در مجموع در مقايسه با ايالات متحده آمريكا در دهه 1990، كاهش نيافت. البته برخي از زيرمجموعهها كه سرمايهگذاري در آنها موفق بود، توانستند به افزايش سريع بهرهوري و كاهش شكاف دست پيدا كنند كه بخشي از دليل آن مربوط ميشود به استفاده از سياستهاي تعديل ساختاري كه در خلال يا حتي قبل از بحران دهة 1980، مورد بهرهبرداري كشورهاي آمريكاي لاتين قرار گرفت. نتيجة ديگر از مطالعه نشان داد كه اگرچه شكاف ميان بهرهوري بنگاههاي بزرگ و شركتهاي كوچك و متوسط در پارهاي از كشورهاي آمريكاي لاتين كاهش يافت، اما هنوز عملكرد اقتصادي در آنها متفاوت بود. بهعلاوه، فرايند مدرنيزهشدن مثل سرمايهگذاري، تنها ميان بنگاههاي بزرگ اتفاق افتاد.[3]
اهميت عوامل خارجي در بهرهبرداري از فنآوري جديد و در ادامة روند سرمايهگذاري، افزايش پيدا كرد. همچنين رشد معنيدار كالاهاي وارداتي سرمايهاي، جانشيني دادههاي خارجي بجاي دادههاي داخلي و احداث طرحهاي جديد با فنآوري پيشرفته توسط بنگاههاي خارجي، همگي سبب شدند تا اجزاء تشكيلدهندة حضور خارجيها در سيستمهاي بديع اقتصاد ملي منطقه، قويتر شود. همزمان، دولت نقش و درگيري خود را در كوششهاي فناوري كاهش داد اما مشاهدات نشان داده است كه بخش خصوصي هميشه نتوانسته تا جاي خالي دولت را پر كند.
مشاهدات كاربردي در كشورهاي آمريكاي لاتين نشان ميدهند كه در دورة مورد مطالعه، آزادسازي تجاري و خصوصيسازي بهمثابة اصلاحاتي كه بيشترين تأثيرات را در سطوح بخشي و اقتصاد خرد برجاي ميگذارند، تلقي ميشوند. بدين ترتيب كه آزادسازي تجاري، توسط جانشيني دادههاي خارجي بجاي دادههاي داخلي، فشار زيادي را بر بنگاهها براي افزايش رقابت وارد كرده و همچنين، "فرآيندهاي همگرايي زيرمنطقهاي"[4] را كه سبب بازشدن بازارها براي صادرات مصنوعات ميشود، تسهيل ميبخشد. درضمن، خصوصيسازي ابزار و محركي قوي براي تسهيل سرمايهگذاري ومدرنسازي بهحساب آمده، بويژه آنكه با رشد در تقاضاي جهاني يا فعاليتهايي كه تغييرات فناوري را شتاب بخشند، همراه باشد. عليرغم چنين تحولات مثبتي در آمريكاي لاتين در فرايند جهانيسازي، مشكلاتي نيز هنوز پابرجا هستند؛ از آنجمله: رشد كسري تجاري در مصنوعات (كالاهاي كارخانهاي)، انحصاري بودن شركتهاي بزرگ معدن و مقررات ضعيف بهعلاوة موانع فراوان براي ورود به صحنة رقابت در بخشهاي الكتريسيته و ارتباط از راه دور.
ادامه مطلب
بهنظر ميرسد كه وضعيتي شبيه "هرم مثلث القاعده[1]" در كشورهاي درحال توسعه برقرار بوده و آن به اين معني است كه، مناطق مختلف درحال توسعه از راههاي متفاوت توسط شركاي اصلي سرمايهگذاري و تجاري خود به اقتصاد جهاني متصل شدهاند. از آنجاييكه كشورهاي صنعتي از "مدلهاي كاپيتاليسم[2]" متفاوتي بهره ميجويند، همين مسئله سبب سياستهاي مختلفي دركشورهاي درحال توسعه شده است. بهعلاوه نرخهاي رشد اقتصادي در كشورهاي صنعتي نيز متفاوت است. در دهههاي 1980 و اوايل 1990، اين تفاوتها به پويايي اقتصادي در منطقة آسيا كمك كرد، اما بحرانهاي اقتصادي ژاپن، مشكلات همسايگان آسيايي خود را در اواخر دهة 1990 تشديد كرد كه همين مسئله به سطح بالاي تعامل وهمكاري ميان كشورهاي منطقه با يكديگر شد. ازطرفي ديگر، بطئي شدن اقصاد در ايالات متحده آمريكا در دهههاي 1980 و اوايل 1990، به آمريكاي لاتين سرايت كرد.
آثار نامتجانس جهاني سازي وآزاد سازي در آمريكاي لاتين
زمانيكه در مورد انبوهي از كشورها صحبت ميكنيم، برخورداري از احساس رضايتي يكسان پيرامون اثرات جهانيسازي و آزادسازي در مورد تمامي آنها، بسيار دشوار است؛ بنابراين دقت نظر در كشوري خاص ميتواند نتايج بهتري بههمراه داشته باشد. برخي از مطالعات نشان ميدهند كه، جهانيسازي وآزادسازي آثار "نامتجانسي[3]" را ميان كشورها، بخشها و انواع بنگاهها ايجاد كرده است. در اين ميان، برخي از كشورها توانستند از فرصتهاي بدست آمده نهايت استفاده را ببرند، درحاليكه تعدادي ديگر، با موانع جديدي روبرو شدهاند.[4]
در مطالعة بالا، وضعيت اقتصادي 9 كشور آمريكاي لاتين مورد بررسي قرار گرفت كه 4تاي آنها اساساً در دهة 1990، وضعيت بهتري در مقايسه با سال پايه (80-1950) داشتند، در حاليكه وضعيت پنج كشور ديگر ازجمله برزيل و مكزيك كه داراي بزرگترين اقتصادهاي منطقه هستند، بدتر شد. متغيرهاي مورد بررسي، تفاوتِِ توليد، سرمايهگذاري وبهرهوري ميان كشورها بود، بويژه آنكه تفاوت زيادي در بهرهوري ميان آنها مشاهده شد كه ممكن است همين وضعيت در آينده نيز ادامه پيدا كند. كشورهايي كه وضعيت بهتري را نشان دادند، سرمايه خارجي نقشي مهمي را در آنها ايفا ميكرد، به اين معني كه "سرمايهگذاري مستقيم خارجي" به طور اخص، به افزايش سرمايهگذاري در بخشهاي قابلِ تجارت[5] و خدمات، ياري زيادي رساند.[6]
مطالعة بالا نشان ميدهد كه سرمايهگذاري پس از آزادسازي، در بخشهاي نسبتاً كوچكي متمركز شده بود. تنها يك بخش (ارتباط از راه دور[7]) با سرمايهگذاري پويا در تمامي كشورها مواجه شد و فقط يك كشور (شيلي) سرمايهگذاري را در تمامي بخشهاي اصلي افزايش داد. سرمايهگذاري در توليدات كارخانهاي[8] در زيربخشهاي سرمايهبر[9] (براي مثال، سيمان، فولاد، پتروشيمي و مواد شيميايي) از پويايي برخوردار بودند. درهرصورت، ضرايب سرمايهگذاري در بهترين شرايط، كمي بالاتر از ضرايبِ قبل از دورة آزادسازي بودند.
در زمانيكه تمامي شرايط مهيا بود، "خصوصيسازي[10]" بهمثابه ابزاري براي بهبود سرمايهگذاري و مدرنسازي[11] محسوب ميشد كه آن، سرمايهگذاري در برخي از بخشهاي قابل تجارت (براي مثال، معدن و گاز طبيعي) را افزايش داد، اگرچه اتصالات بين ساير بخشهاي اقتصاد، همچنان ضعيف بود. در بخش غيرقابل تجارت[12]، بيشترين افزايش سرمايهگذاري در "ارتباط از راه دور" صورت گرفت كه نتايج آن با بخشهاي الكتريسيته و حمل و نقل ادغام شد. نتايج مطالعه نشان ميداد كه خصوصيسازي بهتنهايي، هيچ تضميني براي عملكرد كاراي بخشها نبود. ازطرفي، تقويت حقوق مالكيت[13]، عامل مهمي براي جذب سرمايهگذاري خارجي در بخش معدن بود، در حاليكه همزمان، افزايش فشارهاي رقابتي براي اطمينان از نتايج بازار كارآمد در بخش خدمات مانند ارتباط از راه دور، ضروري بهشمار ميآمد.
[1] - tetrahedron
[2] - models of capitalism
[3] - heterogeneous
[4] - Stallings and Peres (2000)
[5] - tradable
[6] - Ibid
[7] - telecommunication
[8] - manufacturing investment
[9] - capital intensive sub sectors
[10] - privatization
[11] - modernization
[12] - nontradable
[13] - property rights
ادامه مطلب
6- خانواده:
در عصر جهاني، تبعات جهانیسازي بر موضوع خانواده خود را به صورت مسائل جنسیتی، روابط عاطفی و روابط متفاوت بهوجودآمده میان جنسیتها، نشان داده است.
رویکردی که حامی خانواده ستنی است، نقشهای ثابتی برای مرد و زن برای تقسیم کار در خانواده قائل میشود. پیشتر، زن در خانه مشغول خانهداری و تربیت فرزندان بود و مردان، نانآور خانه محسوب میشدند. این روند اما در فرايند جهانيسازي و بر اثر سنتزدایی تغییر کرده و دیگر نمیتوان نقشهایی ثابت برای زن و مرد متصور شد.
بهطور کلی، تصمیم برای ازدواج (در غرب) نسبت بهگذشته تغيير كرده و بيشتر بر پاية تفاهم، توافق و گفتگو ميان طرفين صورت ميگيرد. خانواده سنتی(در معنای کلیاش) بهمثابه واحدی اقتصادی محسوب می شد که داشتن فرزند امتیاز به شمار می رفت. در عصر جهاني اما، نه خانواده یک بنگاه اقتصادی است و نه فرزندان یک منفعت. شاید بتوان در عصر جهاني، خانواده را واحدي تعاونی که در آن، زن و مرد برای کسب درآمد با هم در تعامل هستند، نامید. تصمیم به داشتن فرزند، علاوه بر هزینة بالایی که دارد، امری پیچیده شده و دیگر مثل گذشته امری عادی نيست. از طرفی دیگر، در عصر جهاني حقوقی برای کودکان تعریف شده که پیشتر وجود نداشته است.
تمامی ویژگیهایی که برشمرده شد، تغییر کرده و دیگر نمیتوان بازگشتی به آنها (حداقل در جوامع غربي) متصور بود. علاوه بر این، خانواده سنتی بر عدم تعادل قدرت استوار است که این با دموکراسی موجود نیز مغایرت دارد.
در مقابلِ ديدگاه سنتي، رویکردی لیبرالی به خانواده وجود دارد که از تنوعاتی که ایجاد شده، حمایت و معتقد است که با آنها باید مدارا كرد. اما هر دو رویکرد، دچار نقصانهایی هستند. باید روابطی در خانواده حاکم باشد که علاوه بر دفاع از حقوق کودکان ، اخلاقی را ایجاد کند که نوعي برابري حقیقی میان زن و مرد برقرار سازد و قانون نیز آنرا تضمین کند. چنين تعاملي را میتوان "دموکراسی عاطفی"[1] نامگذاري كرد. این نوع دموکراسی، اخلاقی است که در زندگی خانوادگی با توجه به شرایط موجود و بر اساس تساوی و مشارکت حاکم ميشود. چنین ویژگیهایی به خانواده امروزی استحکام لازم را میبخشد و با دموکراسی موجود در سطح جهان، رابطهای تنگاتنگ دارد.
ادامه مطلب
الگوهاي منطقهاي همگرايي جهاني
تحليل تنها در مورد كشورهاي درحال توسعه چندان كافي بهنظر نميرسد، بلكه مقايسة آنها با كشورهاي مناطق ديگر ميتواند تصوير روشنتري ارايه دهد (جدول 2). يكي از مناطقِ با سريعترين رشد تجارت خارجي،آسياست كه سهمش در دهة 1980 نزديك به دو برابر شد و طي دهة 1990، با همان سرعت ادامه يافت. همزمان، تجارت در كشورهاي خاورميانه به دليل كاهش قيمت نفت، با افت شديدي مواجه شد. مشاركت آفريقا در تجارت جهاني طي همين دوره كاهش زيادي يافت، درحاليكه آمريكاي لاتين توانست در دهة 1990 تا حدودي توانست وضعيت را بهبود بخشد، اما هرگز نتوانست به دليل نقش تأثيرگذار نفت به سطوح اوايل دهة 1980 بازگردد. بهطور كلي، ضرايب تجاري منعكس كنندة وضعيت زير هستند:
36 درصد در آسيا در پايان دهة 1990 (يعني افزايش از سطح 22 درصد در 1980) در مقايسه با 19 درصد براي آمريكاي لاتين (17 درصد در 1980) و 34 درصد براي آفريقا ( حركتي نزولي از 39 درصد). درنتيجه طرفداران جهانيسازي، به وضوح انگشت اشاره را بهسوي كشور هاي آسيايي بهعنوان نمونهاي موفق از كشورهايي كه افزايش رشد مبتني بر تجارت داشتهاند، نشانه ميگيرند؛ برخلاف ساير كشورهايي كه از رشد و تجارت آهستهاي برخوردار بودند.
همچنين تغييرات مهمي در تخصيص جريانهاي سرمايهاي ميان كشورهاي درحال توسعه كه سبب تقويت روند تجارت شد، به چشم ميخورد. در خلال دهة 1980، آمريكاي لاتين بهطور خاص، نياز مبرم به منابع ماليه از بخش خصوصي داشت كه همين مسئله نقش نهادهاي مالية چندجانبه را فزوني ميبخشيد. در مقابل، شرق و جنوب شرق آسيا دسترسي مناسب و مداومي به سرمايههاي خصوصي داشتند. در دهة 1990، آمريكاي لاتين دوباره به بازارهاي ماليه خصوصي دسترسي پيدا كرد و همچنين اروپاي شرقي يك وام گيرنده فعال شده و در بهرهگيري از منابع با كشورهاي شرق و جنوب شرق آسيا، سهيم شد. كشورهاي زير صحراي آفريقا و جنوب آسيا تنها قادر به استفاده از منابع رسمي بودند كه همين امر سبب شد تا سهم آنها از كل جريانهاي منابع، بهطور مرتب كمتر شده و به كاهش ادامه دهد.
يكي ديگر از وجوه طبيعت جهانيسازي اينست كه بررسي شود، تجارت كشورهاي درحال توسعه با كدام كشورها صورت گرفته و منابع سرمايهگذاري در اين كشورها از كجا تأمين مالي ميشود. بر پاية اطلاعات آماري نيمة نخست دهة 1990، تمايزي آشكار قابل رؤيت است.[1] كشورهاي در حال توسعة آسيايي (جنوب و جنوب شرق آسيا) بهطور عمده با ژاپن يا ميان خودشان تجارت كرده و همچنين سهم قابل توجهي از منابع سرمايهگذاري از همين منطقه، تأمين مالي ميشود. برعكس، تجارت و سرمايهگذاري در آمريكاي لاتين، به شدت گرايش به ايالات متحده آمريكا دارد. تجارت و سرمايهگذاري در آفريقا واروپاي شرقي نيز بر اروپاي غربي تمركز بيشتري دارد.
ادامه مطلب
5- نابرابری جهانی[1]:
مسئله نابرابری قبل از هر چیز امری اخلاقی[2] است و وجود شکاف عمیق میان فقیر و غنی را نشان میدهد.
نابرابری به مسئله "شهروندی[3]" نیز باز میگردد؛ از اینرو افراد محروم امکان استفاده از حقوق شهروندیشان را ندارند. حتی در کشورهای دموکراتیک، افراد محروم و فقیر با درآمد پایین، از تحصیلات و فرصتهای پایینتری برخوردارند.
نابرابری، دارای انواع مختلفی همچون نابرابری در ثروت، نابرابری فرهنگی، نابرابری جنسیتی و ... است، که تغییر در هر يك، بر دیگری نیز تاثیرگذار است. با توجه به نابرابری اقتصادی[4] و درآمدی در سطح جهان و بويژه در كشورهاي صنعتي، تغییراتی که طي چند دهة اخیر در اين کشورها افتاده، میتواند به دلايل زير باشد:
بین سالهای دهة 50 تا 70 (سالهای پس از جنگ جهانی دوم)، نابرابری اقتصادی کاهش یافته که شاید بتوان علت این امر را ظهور دولتهای رفاه عنوان کرد. اما پس از این دوران، نابرابری در اکثر کشورهای صنعتی تشدید شده است، هرچند هنوز هم در زمینه اندازهگیری نابرابری، اختلاف نظرهایی در تحلیل وجود دارد. نکتهای که باید در نظر داشت، تقسیمبندی کشورهای صنعتی است كه به سه گروه تقسيم ميشوند:
الف- کشورهای برابریخواه، با کمترین تفاوت در توزیع درآمد؛ که شامل کشورهای اسکاندیناوی میشوند؛
ب- گروهی از کشورها مانند انگلستان، آلمان و فرانسه که از منظر نابرابری اقتصادی در حد متوسطی هستند.
ج- کشورهایی مثل ایالت متحدة آمریکا که از بیشترین نابرابری اقتصادی برخوردارند.
علاوه بر تحلیلهای صرف آماری که افراد را درسطح خاصی از درآمد، فقیر میداند، امروزه در حوزة علوم اجتماعی، معیار دیگری نیز درنظرگرفته میشود؛ بهعبارتي ديگر، درحال حاضر تعداد افرادی که از وضعیت فقر خارج میشوند، حائز اهمیتاند.
در عصر جهاني، تغییراتی در ساختار عوامل ایجادکنندة نابرابری ایجاد شده است كه میتوان آنها را در اقتصاد و نیروی کار کشورها مشاهده کرد. بخش عظیمی از کارگران "یقه آبی"[5] اروپایی، کم و بیش از بین رفتهاند؛ از اینرو در اروپا شاهد پيدايي "طبقه متوسط"[6] بسیار بزرگتر و مرفهتر هستیم. اما طبقة پایینتر از طبقه مذکور با توجه به هر کشوری، حدود 5 الی 10 درصد را شامل شده که بخشی از این جمعیت بهطور نظام مند، "طرد اجتماعی" میشوند.
گسترش نابرابری اقتصادی اما، برخلاف اعتقاد برخی ثمرة جهانیسازي نيست كه دلایل آنرا میتوان ابتدا در تغییر فنآوري که در ارتباط با جهانیسازيست، جستجو كرد. با وجود فناوری نوين، دیگر فرصتهای شغلی پیشین، برای کارگران سنتی وجود نخواهد داشت كه به طور ناخودآگاه، آنها از مشارکت سیاسی باز میمانند. دليل بعدي، تغییراتی است که در عصر جهاني، در خانواده رخ میدهد. براي مثال، وجود "خانوادههای تک والدی"[7]، به سبب عدم وجود نظامهای رفاهی مناسب، منجر به فقر سرپرست خانواده (که اغلب مادر کودک است) و کودکان می شود. همچنين ساختار جمعیتی و سالمندشدن آن، سومين دليلي است که به فقر سالمندان میانجامد.
برای مقایسة نابرابری، ميتوان به بررسي موارد زير پرداخت:
1- بررسی اختلاف در میزان درآمد سرانة کشورها.
2- تحلیل عامل "برابری قدرت خرید[8]" که در آن نهتنها آمارهاي اقتصادي ميان كشورها مقايسه شده، بلكه عامل "هزینة زندگی"[9] نیز لحاظ میشود.
با هر دو روش بالا، ميتوان وجود نابرابری ميان كشورها را بررسي و مقايسه كرد، اما معیار اول نابرابری را شدیدتر از معیار دوم نشان میدهد.
3- مقایسه بر اساس اندازه و میزان رشد جمعیت. طبق نتايج حاصله از اين معیار، نابرابری در قرن بیستم تا دهة شصت افزایش یافت و پس از آن، دارای ثبات نسبي بوده یا حتی در برخی از موارد، کاهش نیز یافته است. بنابراين، چنانچه ملاحظه ميشود نمیتوان به تحلیل واحدي دست یافت.
برای مقابله با نابرابری سه مورد بهقرار زير باید تحقق یابد:
1- اجرای سیاست تعدیل و توزیع مجدد[10]، که در کشورهای ثروتمند، از طریق نظام مالیاتی اجرا میشود. به نظر میرسد بتوان به "مالیات توبین[11]" (مالیات پیشنهادی جیمز توبین[12] بر معاملات مالی پیشبینی شدة بینالمللی) بهعنوان راهکاری در این زمینه تأمل کرد.
2- اجرای توسعة اقتصادی که فقرا در آن دخیل بوده، به گونهای که فقرا دارای حداقلی از دستمزد مناسب برای از بین بردن فقر و محرومیت باشند. در زمینه توسعه اقتصادی بايد دانست كه دولت باید نقش خود را ایفا کند اما نباید بر اقتصاد تسلط یابد. برای توسعه ضروري است كه رابطهای مناسب میان ساختار اقتصاد بازار، نقش دولت و گروههایی همچون گروههای جامعه مدنی ایجاد شود.
3- از بینبردن تضادها و تقابلهای موجود در اقتصاد جهانی که کشورهای پیشرفته نسبت به کشورهای درحال توسعه اتخاذ میکنند. کشورهای پیشرفته از طرفی خواستار تجارت آزاد با این کشورها هستند و از طرفی دیگر به حمایتگرایی[13] محصولات خود می پردازند، که این وضعیت باید اصلاح شود.
[1] - global inequality
[2] - moral
[3] - citizenship
[4] - economic inequality
[5] - blue collar
[6] - middle class
[7] - single parent families
[8] - Purchasing Power Parity (PPP)
[9] - cost of living
[10] - redistribution
[11] - Tobin Tax
[12] - James Tobin
[13] - protectionism
ادامه مطلب
تركيب جريانهاي مالي به روشهاي مختلف تغيير كرد. بستانكاران[1] بانكهاي خصوصي كه در 1980 مسؤول دوسوم كل جريانهاي بدهي دارازمدت (كه 80 درصد جريانهاي خالص ذخاير را شامل ميشد) بودند، تقريباً تا 1990 از صحنه محو شدند. علاوه بر اين، جريانهاي بدهي، تا سال 1990، از اهميت كمتري برخوردار شدند چراكه، سرمايهگذاري مستقيم حدود يكچهارم جريانهاي خالص منابع را شامل ميشد وجريانهاي رسمي (ازجمله اعانات[2]) بهمثابه سهمي از كل داراييها، دوباره افزايش پيدا كرده بودند.
در خلال دهة 1990، تغيير تركيب ادامه يافت و مؤثرترين عامل، سرمايهگذاري مستقيم خارجي بود كه بهترتيب 48 و 56 درصد كل جريانهاي سرمايهاي در 1997 و 1998 را تشكيل ميداد. سرمايهگذاري مستقيم خارجي كه در دهة 1970 بهعنوان بدترين نوع سرماية خارجي پنداشته ميشد (بههمين دليل طي اين سالها، حركت بيشتر بهسوي استفاده از وامهاي بانكي صورت گرفت)، اما در عصر جهاني، بهمثابه ارزشمندترين انواع سرمايهگذاري شناخته شده، چراكه نهتنها از ساير جريانهاي سرمايهاي پايدارتر است، بلكه دسترسي آسان به فنآوري و بازارهاي مختلف را نيز فراهم ميكند. برعكس، در اين دوره آنچه بيشتر ناپايدار شناخته ميشود، عبارتند از: سرمايهگذاري در سبد دارايي سهام، اوراق قرضه و وامهاي بانكي.
آنچه بينهايت دشوار است اگر غيرممكن نباشد، اندازهگيري دقيق شناختهترين نوع از جريانهاي سرمايهاي دردهة 1990 است كه اصطلاحاً به آن "پول داغ"[3] گفته ميشد. اينها عبارت از جريانهايي هستند كه به داخل و خارج از كشور برمبناي دوره كوتاه مدت در حركت بوده و در پي بازدهي آني سرمايهاند. اما تلاطمي كه از آنها ساطع ميشود بهسختي قابل رديابي و پيگيري است، بويژه آنكه ميتواند در اقتصاد بحران ايجاد كند، و در اقتصادهاي كوچك و شكنندة كشورهاي درحال توسعه سبب ويرانيهاي زيادي ميشود.
تغييرات در وامگيرندگان در كشورهاي درحال توسعه به تعييرات در تركيب جريانات سرمايه وابسته بوده است. در دهههاي 1970 و1980، عمده وامگيرندگان را دولتها و شركتهاي دولتي تشكيل ميدادند. برعكس در دهة 1990 و با گسترش فرآيند آزادسازي؛ وامگيرندگان، شركتهاي بزرگ خصوصي شدند. سرمايهگذاري مستقيم خارجي برحسب تعريف، يكي از اركان مهم بخش خصوصي بهحساب آمد. بهعلاوه، سهم جريانهاي بدهي تضميننشدة خصوصي از 15 درصد در 1982 به 22 درصد در 1990 و 60 درصد در 1997، افزايش يافت.
بهطورخلاصه، كشورهاي درحال توسعه طي دهة 1990، با افزايش قابل توجهي در تجارت خارجي و بويژه، در همگرايي ماليه مواجه شدند. با عنايت به نگرشي بلندمدت، تغيير جهتِ دهة 1990 در حوزة تجارت خارجي حايز اهميت است، چراكه آن نقطة عطفي بود پس از جنگ جهاني دوم وقتيكه كشورهاي درحال توسعه درمجموع، با كاهشي مستمر در سهم تجارت خارجيشان دستوپنجه نرم ميكردند.
ادامه مطلب
4- دموکراسی:
دموکراسی بهعنوان مهمترین ابتکار قرن بیستم محسوب میشود که علاوه بر جوامع غربی، دیگر جوامع را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
دموکراسی را به نوعی میتوان در یونان باستان و جمهوری رم جستجو كرد. حتی در برخی از فرهنگهای کوچک سنتی نیز آثاری از دموکراسی وجود داشته که تنها محدود به گروه نخبگان بوده است.
دموکراسی اما به معنایی که در عصر جهاني[1] مدنظر است، به ظهور جامعه صنعتی و اقتصاد بازار باز میگردد. در واقع ایدة دموکراسی با مدرنیته و غرب ارتباط تنگاتنگی دارد. دموکراسی تودهای در قرن نوزدهم با ایجاد دولتهای دموکراتیک محبوبیت یافت و در قرن بیستم به طرز کم و بیش جهانی، توسعه پيدا كرد. تا پیش از قرن بیستم، دموکراسی مسئلهای خوشایند نزد حاکمان نبود، اما در حال حاضر دیگر هیچ دولتی نمیتواند خود را دموکراتیک تلقی نکند. تنها تعداد محدودی از دولتها باقی ماندهاند که آرایش سیاسی دموکراسی را قبول نداشته باشند. در اين راستا مشاهده شده كه پس از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی سابق، ساير کشورها اشتیاق بیشتری به اقتصاد بازار و دموکراسی نشان دادهاند.
تعريفي حداقلي از دموکراسی وجود دارد كه آن به قرار زير است:
دموکراسی وقتی وجود دارد که در یک نظام سیاسی با سیستم چند حزبی، احزاب سیاسی بتوانند به طور آزادانه با یکدیگر رقابت کرده، و در روند انتخاب رهبران سیاسی، فساد و تقلبی در رأیگیری نبوده و چارچوب قانونی مؤثری از آزادیهای مدنی که سیستم رأیگیری را پیریزی كند، وجود داشته باشد.
توسعه دموکراسی را میتوان یکی از تبعات یکپارچگی جهانی عنوان و رابطهاي بالا ميان گسترش جهانيسازي و گسترش دموكراسي برقرار كرد كه بنابراين طی این فرآیند دیگر نمی توان موضوعی را از نظرها مخفي نگاه داشت. بهعبارت ديگر، در عصر جهاني مردم قادرند به یک اندازه به اطلاعات دسترسی داشته باشند، چراكه دسترسي آسانتر، كمهزينهتر و امور شفافتر از گذشته شدهاند. حتی دیگر حکومتهای اقتدارگرا نسبت به بیست سال گذشته، کمتر قادر به كنترل اطلاعات بوده و در چنین جهانی، همه چیز قابل رؤیتتر از گذشته شده است. از اینرو يك "نظم اطلاعاتی باز" پدید آمده که آشکارا جامعه را دموكراتیزه كرده است.
ازطرفي، گسترش رسانهها علاوه بر همیاری برای ایجاد دموکراسی در کشورها، جنبه دیگری را نیز داراست که در اغلب کشورهای پیشرفته به عدم اعتماد مردم نسبت به دموکراسیهای موجود، منجر شده است. در عصر جهاني، رسانهها با برخورداري از "دموكراسي رسانهاي"[2]، در حال کنترل نظامهای دموکراتیک هستند. آنها همواره در حال به چالش کشیدن سیاستمداراناند که عدهای این امر را تبدیلشدن "دموکراسی غیرمستقیم" و انتخابی به نوع جدیدی از "دموکراسی مستفیم"[3] اطلاق میكنند؛ بهطوریکه سیاستمداران پیش از جوابگويي به مجلس یا هر نهاد دیگری، در مقابل رسانهها بهعنوان نمایندهای از مردم، باید پاسخگو باشند.
از طرف دیگر در عصر جهانیسازي بهعلت بالارفتن سطح تحصیلات مردم، آنها نسبت به ادعاهای سیاستمداران مظنون شده و از اینرو، از دموکراسی روی بر میگردانند. در واقع ميتوان گفت درحاليكه مردم از اصول دموکراسی هنوز هم حمایت میکنند، اما از نحوة عملکردش احساس نارضایتی دارند. برای علاقهمند ساختن دوبارة مردم به امور سیاسی، راهکارهایی در غرب پيشنهاد شده است، از آن جمله: تمرکززدایی[4] از قدرت و دادن قدرت عمل بیشتر و تصمیمگیری به قدرتهای محلی.
همچنين با "دموکراتیک کردن دموکراسی"[5] ميتوان جلوي روند كند دموكراسي را گرفت؛ به این معني که حتی در کشورهای دموکراتیک، فرآیند دموکراتیزاسیون در حال کندشدن است و جامعه شاهد لابیهاي سياستمداران، فسادهای مالي- ادارای گسترده و مشارکت پایین زنان نسبت به مردان در امور سیاسی است، که باید از وقوع چنین مسائلی جلوگیری کرد. بايد توجه داشت كه لزوم استقرار دموکراسی، وجود تعادل میان دولتی با کفایت، اقتصاد بازار و جامعه مدنی است.
دموکراسی را باید به صورت منظومهای بهمعنای جهانیسازي نهادهای دموکراتیک دنبال کرد. این امر تنها با یکپارچگی در قوانین بینالمللی میسر میشود و نمیتوان آن را با کنترل جهانی از طریق قدرت نظامی و ابزارهای خشونت آمیز، اعمال کرد. حرکت به سمت جهانی دموکراتیک، تنها با تلاش همة کشورها و واردکردن نظام حقوق بشر به حقوق بینالملل امکانپذیر میشود. در این صورت است كه میتوان طی سالهای آتی از گسترش نابرابری جهانی جلوگیری کرد.
[1] - global age
[2] - media democracy
[3] - direct democracy
[4] - decentralization
[5] - democratization of democracy
ادامه مطلب
كشورهاي در حال توسعه در دنيايي جهانيسازي شده
كشورهاي درحال توسعه درمجموع (بهاضافة كشورهاي كمونيستي سابق اروپايي شرقي و مركزي) طي 20 سال گذشته، درنتيجة آزادسازي و جهانيسازي، ادغام بيشتري در اقتصاد جهاني پيدا كردهاند كه اجمالي از آنرا در جدول (1) ميتوان مشاهده كرد.
مشاهدات نشان ميدهند كه بر حسب واردات جهاني، سهم كشورهاي درحالتوسعه طي دهة 1980، از 33 درصد به 27 درصد كاهش يافت، اما در اواخر دهة 1990، در سطح 34 درصد، بهبود پيدا كرد. وضعيتي مشابه را در مورد صادرات كشورهاي درحال توسعه ميتوان پيدا كرد. بهعلاوه، جريانهاي تجاري بهطور عمده، با افزايش اسمي حدود 3 برابر روبهرو بوده است. بررسي تجارت بهمثابه سهمي از توليد كشورها يا بهعبارت ديگر، تغيير در ضرايب صادرات و واردات، ميتواند روش ديگري براي نشاندادن اهميت افزايش روند تجارت باشد. همچنين توسط اين معيار و با درنظر گرفتن ضرايب براي كشورهاي درحالتوسعه ميتوان نشان داد كه، همگرايي بينالمللي نيز افزايش يافته است: كاهشي از 24 درصد در 1980 به 22 درصد در1990، سپس افزايشي تا 28 درصد در 1997.
در دورة مورد مطالعه، روندهاي ماليه[1] قابل ملاحظهتر از تجارت بود، به نحويكه با كاهشي ناگهاني در دهة 1980 و افزايشي سريعتر طي دهة 1990، مواجه شد. براي مثال، سهم كشورهاي درحالتوسعه از سرمايهگذاري مستقيم خارجي طي سالهاي 1982-1980 و قبل از بحران بدهيها به پايينترين ميزان، يعني از 33 درصد به 14 درصد تنزل يافت وسپس طي سالهاي 97- 1996 به سطح 43 درصد بهبود پيدا كرد. سبد دارايي[2] نيز از روندي مشابه برخوردار بود، اما در مقياسي كوچكتر؛ يعني بهترتيب 8 درصد به 3 درصد و سپس به 13 درصد. در همين دوره، جريانهاي ماليه سريعتر از تجارت رشد كرده و از افزايش اسمي بيش از 11 برابر برخوردار شد.
