9-2-2- تئوري دولت منفعتطلب[1]
در ادبيات نظري خصوصيسازي در اروپاي غربي، بر روي اين سؤال که چگونه برنامة خصوصيسازي بهينه را به منظور تخصيص دوبارة حقوق مالکيت و حداکثرسازي درآمدها طراحي کنيم، تمرکز دارد.
نخستین رويکرد نظري تئوری ((دولت منفعتطلب یا دولت همراه)) بر ايجاد انگيزههاي مديريتی و هزينههاي اجتماعي تجديدساختار که درخلال فرايندهاي خصوصيسازي بهوجود ميآيد، تمرکز دارد.
در مرحلة گذار خصوصيسازي، معاوضهای میان هزينههاي اجتماعي تجديد ساختار و انگيزههاي مديريتی بهوجود میآید. در این فرایند، ((خصوصيسازي سريع)) نسبت به برنامههاي ((خصوصيسازي آرام))، ساختارهاي انگيزشي کاراتري را بهوجود ميآورد، درحاليکه هزينههاي اجتماعي بالاتري را بهدنبال دارد.[2]
در پيشبيني هزينة تجديد ساختارهاي بزرگ، اقتصاددانان متعددی، يک گذار آرام را به ساختارهاي حاکميت سهامي در بازار جديد پيشنهاد ميکنند.[3] آنها استدلال ميکنند که در آغاز بايد ساختارهاي حاکميت مياني همرا با مشارکت دولت در اقتصاد بررسی شود و در ادامه، تنها فرآیندهاي انگيزشي ميتواند بهکار برده شود.
آندسته از فرایندهای انگیزشی که ریشه در فرهنگ و آداب رسوم کشوری (برای مثال در کشورهای اروپایی، آداب و رسوم غربی) داشته باشد.
رويکرد دوم در خصوصيسازي مبتنی بر فرضية دولت منفعت طلب، ایناست که طي فرایند خصوصيسازي، سياستمداران و سرمایهگذاران خصوصی دارای منافع مخالف و مختلفیاند.
سياستمداران به ادامة فعاليت بنگاههاي ناکارا تا زمانیکه استخدام اضافي و دستمزدهاي بالاتر براي آنها منافع سياسي دربرداشته باشد، رغبت نشان میدهند. اما سرمایهگذاران خصوصی و یا مديران خصوصی، در پيشبيني بهدست آوردن مالکيت شرکت، کارايي را ترجيح ميهند. برخی اقتصاددانان در پژوهشهای خود بازيهاي چانهزني میان سياستمداران و مديران خصوصی را به تصویر میکشند.[4]
در این رابطه، سطح استخدام، متغير اصلي در چانهزني میان سياستمداران و مديران خصوصی است. موضوع از اين قرار است که آيا خصوصيسازي ميتواند مانند مکانيسمي براي کاهش استخدام اضافي در محيطي که انتقال سوبسيدها ( از خزانه به بنگاه) و دادن امتیازات میان گروههاي چانهزني پسنديده است، عمل کند و بدين وسيله، ناکارایي را کاهش دهد؟
سياستمداران موضوع ديگری را دربارة گذار خصوصيسازي مدنظر قرار میدهند. به اعتقاد دستهای از اقتصاددانها، مشاهده شده است که در اقتصادهاي نوظهور، موفقيت خصوصيسازي مستلزم ایناست که در ابتدا، حجم فروش اعلامشده توسط دولت، در سطح بسیار بالایی قرار داشته باشد.[5]
پيامد مثبت خصوصیسازی به اندازة بخش خصوصيای که در اقتصاد پدیدار میشود، بستگي دارد. زمانيکه شرکتهاي خصوصيسازیشده براي يک بار به سطحی معين و تأثیرگذاری رسيدند، اقتصاد به سمت تعادل خصوصيسازي کامل، همگرا ميشود . اما در زير حجم قابل قبولی از خصوصیسازی، ممکن است اثرهای مثبت خصوصیسازی در اقتصاد پدیدار نشود.
رويکرد بعدی در تئوری مزبور، فرايند خصوصيسازي را در مفهوم ((اقتصاد سياسي)) جاي ميدهد. سلب مالکيت توسط دولت و در ادامه گسترش خصوصیسازی، به انتخاب رأيدهندگان طبقة متوسط در انتخابات بعد از فرایند خصوصيسازي، بستگي دارد.
نتايج پژوهشها، توزيع سهام مجاني را توجيه ميکند که در بسیاری از برنامههاي خصوصيسازي در اروپاي غربي بهکار برده شدهاند. اين روش، خطر سلب مالکيت توسط دولت را بعد از خصوصيسازي و تجديدساختار، کاهش ميدهد.
نتایج نشان ميدهند که چگونه خصوصيسازي و انتشار سهام زير قيمت واقعي، ميتواند دولت راستگرا را که بهدنبال افزايش مطلوبيت طبقة ثروتمند براي باقیماندن در قدرت است، بهوسيلة آرای سهامداران طبقة متوسط، مورد حمايت قرار دهد.
در اقتصاد نوظهور، مشاهده شده است که از انتقال کاراي حقوق مالکيت، بهطور معمول توسط نيروهاي سياسي جلوگيري یا به تأخير انداخته مي شود.
در شروع خصوصيسازي، ((دولت منفعتطلب)) ممکن است تمايل داشته باشد تا بخشهاي کمي از داراييهايش را زير قيمت بفروشد و با اين کار نشان ميدهد که اگر ريسکي براي سلب مالکيت شرکتهاي خصوصيسازيشده وجود داشته باشد، در آن شريک است.[6]
[1] - benevolent government
[2] - Schmidt, Klaus and Monika Schnitzer, "Privatization and Management Incentives in the Transition Period in Eastern Europe", Journal of Comparative Economies, 17, 1993, pp. 264-287.
[3] - Lipton, David and Jeffrey Sachs, "privatization in Eastern Europe: The Case of Poland", Brookings Papers on Econ. Act, 1990, pp. 293-333
- Tirole, Jean "Privatization in Eastern Europe: Incentives and the Economics of Transition", NBER Macroeconomic Annuals, 1991, pp. 221-259.
[4] - Boycko, Maxim, Andrei Shleifer, and Robert W. Vishny, "A Theory of Privatization", Economic Journal, 106, 1996, pp. 309-319.
[5] - Laban, Raul and Holger C. Wolf, "Large-Scale Privatization in Transition Economies", American Economic Review, vol. 83, Isuue 5, 1993, pp. 1198-1210.
- Roland, Gerard and Thierry Verdier, "Privatization in Eastern Europe: Irreversibility and Critical Mass Effects", Journal of Public Economics, vol. 54, Issue 2, 1994, pp. 161-183.
[6] - Biais, Bruno and Enrico C. Perotti, "Machiavellian Underpricing", Working Paper, University of Amsterdam, 1997.
2- آزادسازي اقتصادي
ميتوان ادعا كرد كه بهدليل رشد قابل توجه فرصتها، جهان در بلندمدت بيشتر آمادة جهانيسازي است؛ ولي ازطرفي شواهد تاريخي نشان ميدهند كه چنين روندي بهمعناي رشد پايانناپذير ادغام[1] نيست.
در قرن نوزدهم، روند آزادسازي نسبت به يكي-دو قرن قبل از خود، در بالاترين نقطه قرار داشت؛ پس از آن، تركيبي از نيروهاي قدرتمند، روند را معكوس كرد. درميان عوامل مختلف، چهار نيرو از اهميت بيشتري برخوردار بودند كه عبارتند از:
"ناامني جغرافياي سياسي"[2] كه از رقابت ميان قدرتهاي بزرگ پس از دو جنگ جهاني، ناشي ميشد؛ "بيثباتي اقتصاد کلان"[3] و بالاتر از همه ركود بزرگ[4]؛ "نگرشهاي حمايتگرايانه" بويژه در ايالات متحده در 1930 كه با گسترش تعرفهها به اوج خود رسيد و سرانجام، پيدايي "تفكرات جمعگرايانه"، ازجمله، ناسيوناليسم[5]، امپرياليسم[6]، سوسياليسم[7] و كمونيسم[8]. اين موارد سبب شدند كه تا 1945 ميلادي، ادغام اقتصاد جهاني ناپديد شود.
پس از جنگ جهاني دوم، انديشة آزادسازي يكبار ديگر در اروپاي غربي، سراسر اقيانوس اطلس و ايالات متحدة آمريكا مورد توجه قرار گرفت. در اواخر دهة 1960، موفقيت تعدادي از اقتصادهاي شرق آسيا كه از تفكر بروننگر برخوردار بودند، مشاهده شد.
در اواخر دهة 1970، بسياري از كشورها به شكست برنامهريزي دولتي و مليسازي يا دولتيكردن بنگاهها پي بردند و سرانجام اين موارد سبب شدند تا حساسترين دورة آزادسازي اقتصادي در ربع يك قرن رقم زده و فرايندي ايجاد شود كه در آن، حدود چهار ميليارد نفر را وارد قلمرو بازار جهاني كند.
بررسي برخي از شواهد خالي از فايده نيستند. دگرگوني نظام سياسي- اجتماعي چين كه تحت رهبري "مائوتسه دونگ" هدايت شده بود، از اقتصادي بسته و كنترلي به اقتصادي باز و مبتني بر اصول اقتصاد ليبراليسم؛ سقوط امپراطوري اتحاد جماهير شوروي و گرايش بسياري از كشورهاي جداشده به اقتصاد باز و غيردولتي و پايان "جوازسلطه[9]" در هندوستان بهتنهايي زندگي اقتصادي بيش از 8/2 ميليارد نفر را دگرگون ساخت.
ولي اين تمامي ماجرا نبود، چراكه آزادسازي اقتصادي، بيشتر كشورهاي آمريكاي لاتين، بسياري از كشورهاي خاورميانه و حتي برخي از كشورهاي آفريقايي را كه سابقاً تمامي از نظامهاي كنترلي و دولتي بهره ميجستند، فراگرفت.
در بسياري از اين موارد، آنچه بهوقوع پيوست، تنها آزادسازي در مرزها نبود (همانگونه كه بهطور معمول، چنين بوده است)، بلكه حركت به سوي بازار بهطور همزمان در سطوح داخلي و خارجي اتفاق افتاد. البته استثنائاتي هم وجود داشته است؛ ازجمله، وضعيت خاص ايالات متحده آمريكا در قرن نوزدهم بود كه حمايت بسيار بالا در برابر واردات را با سياست اقتصاد آزاد در داخل كشور بهطور همزمان مورد استفاده قرار داد.
درحاليكه وقتي كشورها منطق استفاده از بازار آزاد را در دستور كار قرار ميدهند، بهطور معمول آنرا توأمان در سطوخ داخلي و بينالمللي به اجرا ميگذارند. يعني، وقتي پذيرفته شود كه "روابط بازار" براي شهروندان داخلي حايز اهميت است، بهسختي ميتوان بيگانگان را از آن مستثني دانست.
درهرصورت، معاملات بينالمللي يك كشور، مجموعهاي از معاملات فردي ساكنين آن است. علاوه بر اين، بهدليل اينكه محركهاي موجود براي معاملات بينالمللي با محركهاي موجود براي معاملات با شهروندان داخلي تقريباً برابر است، بههمان اندازه محتمل است كه طرفين در ارتقاء رفاه ميان يكديگر، كمك كنند. اين عبارت تا حدودي بيانگر منطق ادغام بينالمللي است.
در اين رابطه مصاديق فراوانند كه اين كتاب موارد متعددي از آنها را بررسي ميكند. اما در اينجا به مثالي كوتاه از اقتصاد چين توجه كنيد. ميان سالهاي 1992 و 2002، متوسط تعرفة وزني[10] بر واردات چين از 6/40 درصد به 4/6 درصد كاهش يافت.
درواقع، چين فقط در مدت ده سال از محدوديتهاي وارداتي قابل قياس با محدوديتهاي كشورهاي با درآمد بالاي كنوني در اوايل دهة 1950، به سطحي نزديك به آنچهكه درحال حاضر در كشورهايي با درآمد بالا رايج است، رسيد.
ازآنجاييكه ميتوان گفت بههرترتيب، ماليات بر واردات همچنين ماليات بر صادرات است، كاهش تعرفههاي وارداتي موجب فوران صادرات چين شد. ميان سالهاي 1999 و 2004، صادرات اين كشور از 200 ميليارد دلار به حدود 600 ميليارد دلار افزايش پيدا كرد كه اين وقايع، چيزي كمتر از يك انقلاب بازار جهاني نيست.
[1] - integration
[2] - geopolitical insecurity
[3] - macroeconomic instability
[4] - Great Depression
[5] - nationalism
[6] - imperialism
[7] - socialism
[8] - communism
[9] - license raj
[10] - weighted average tariff
1-3- مقدمه
یکی از اجزاء بسیار مهم آزادسازی اقتصادی، آزادسازی بخش مالی است که هزینهها و درآمدها را دربرمیگیرد. در این فصل، آزسازی مالی را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار میدهیم. ابتدا ابعاد سیاست مالی را مطالعه کرده و سپس، مشاهدات کاربردی در برخی از کشورهای درحال توسعه را به مطالعه مینشینیم، ضمن آنکه نگاهی خواهیم داشت به روند برخی از متغییرهای کلان اقتصادی در فرآیند آزادسازی مالی. یکی از موضوعات بسیار مهم و اساسی این بخش، نقش سیاستهای مالی در فرآیند آزادسازی است که در این خصوص باید رابطة یکی از موضوعات مهم بخش مالی یعنی کسری بودجه با برخی از متغییرهای کلان اقتصادی را مورد بررسی قرار داد.
بنابراین، رابطة کسری بودجه با هزینههای اجتماعی، تورم، نرخ بیکاری و نرخ مبادله مورد کنکاش قرار خواهند گرفت. بهعلاوه، تجربة کشورهای درحال توسعه را در فرآیند آزادسازی در موضوعاتی از قبیل: اصلاح در ساختار مالیاتی، تقویت مدیریت مالیاتی، اصلاح بودجه و اصلاح شرکتهای دولتی بررسی خواهیم کرد. اهداف آزادسازی مالی، مشکلات و موانع و سایر مباحثی که بهنحوی با آزادسازی مالی در ارتباط باشند، با وسواس مورد بررسی این فصل قرار خواهند گرفت.
2-3- ابعاد سیاست مالی
درخصوص ابعاد سیاستهای تعدیل ساختاری، مقالات و بررسیهای متعددی صورت گرفته است. ازجمله "گوپتا" و "ناشاشیبی" در مقالهای تحت عنوان ((ابعاد مالی سیاستهای تعدیل ساختاری)) به منابع تعدیل مالی اشاره نمودهاند.[1] بهنظر آنها تعدیل مالی، دربرگیرندة اصلاحات ساختاری و تثبیتی میباشد و سازمانهای بینالمللی همچون صندوق بینالمللی پول در برنامههای تصحیح اقتصادی خود برای کشورها، بر روی آن تأکید فراوانی مینمایند. افزایش پساندازهای بخش عمومی، بهعلاوة دسترسی به منابع اضافی داخلی و خارجی بهمنظور توسعة بخش خصوصی و حمایت از سرمایهگذاریهای مولد بخش دولتی، بالخصوص در زیر ساختهای اقتصادی و سرمایههای انسانی، از اهداف کلیدی تمامی برنامههای آزادسازی و سیاستهای تعدیل ساختاری بهشمار میآیند.
نظامهای مالی در اکثر کشورهای درحال توسعه، از جمله کشورهای بادرآمد پائین، از مشخصات و ویژگیهای زیر برخوردارند: استانداردهای احتیاطی بسیار ضعیف، نظارت ضعیف، رقابت محدود، ضررهای وامدهی فراوان، هزینههای عملیاتی بالا و دخالتهای بی حد و حصر سیاسی. باید توجه داشت که اصلاحات در بخش مالی، بر بخش بانکی نظر میافکند و بهدنبال کاهش سودهای مالی، تقویت قدرت پرداخت بدهیها (شامل بازسازی و ترمیم سرمایة بانکها) و بهبود زیرساختهای اجرائی و مدیریتی است.
سیاستهای مالی دربرگیرندة نرخ مالیات و سطح هزینههای دولتی است. برای دستیافتن به اهداف مهمی، ازجمله افزایش تولید و اشتغال و ثبات قیمتها،میتوان از سیاستهای پولی و مالی بهره جست.
چنانچه کشور با رکود اقتصادی روبهرو باشد و رشد اقتصادی در کشور بسیار آهسته یا حتی منفی باشد و اقتصاد با مشکل بیکاری بالا و مازاد ظرفیت سرمایهای (عدم استفاده از ظرفیتهای سرمایهای موجود و پائینبودن نرخ سرمایهگذاری) مواجه شود، به وسیلة کاهش نرخ بهره، گسترش اعتبارات بانکی، کاهش نرخهای مالیاتی و افزایش هزینههای دولتی، میتوان مصارف کل را افزایش داد و رشد را شتابان نمود.
از طرف دیگر، چنانچه کشوری با نرخ تورم بسیار بالا روبهرو باشد، میتوان با افزایش نرخ بهره، کاهش اعتبارات بانکی، افزایش نرخهای مالیاتی، کاهش هزینههای دولتی و یا حتی کنترل دستمزدها، به کاهش مصارف کل مبادرت ورزید و با تورم بهوجود آمده مقابله کرد.
[1] - Gupta, Sanjeev and Nashashibi, Karim, ( 1992), pp. 36-39.
آفريقاي جنوبي میتوانست از مسیر شرق آسيا برای رسیدن به موفقیت استفاده نماید. اما بهواسطة استقرار رژیم آپارتايد در این کشور و متعاقباً دورههاي متوالی تحریمهاي سرمايه گذاري و تجارت، آفریقای جنوبی را مجبور کرد که از سیاست خودکفایی استفاده نماید. يك ربع قرن یعنی طی سالهاي 1960 و 1985، نه رشدGDP شتاباني در آفریقای جنوبی وجود داشت و نه این کشور توانست ارتباط اقتصادي با کشورهای IOR برقرار نماید. تنها بعد از برگزاری ((دور اروگوئه)) درسال 1986 بود که آفریقای جنوبی با جهش اقتصادی مواجه گردید. درواقع طی همین دوران، تعدادي از كشورهای IOR، شروع به آزادسازي اقتصادهايشان كردند و سياستهاي اقتصادیشان را بر مبناي چشم انداز بروننگر، تنظيم نمودند. در این فرآیند، تجارت، انتقال تكنولوژي و حركت نيروي كار در اقتصادهاي IOR آغاز شد. در دهة 1990، كشورهاي IOR در آزادسازي تجاري و كاهش موانع تجاري و غیرتجاریNTB، از پيشرفتهای قابل توجهی برخوردار شدند.
برخي از سياستهاي استانداردی که مورد استفادة کشورهای مزبور قرار گرفت، عبارتند از: ثبات اقتصاد كلان از طریق استفاده از سياستهاي پولي و مالي، بهرهبرداری از سیاستهای کاهش ارزش پول جهت اطمینان از برخورداری ارزش پول واقعی، تلاش جهت ایجاد محيط آرام اقتصادي براي فعالیتهای امن سرمايه گذار، رفع كنترلهاي نرخ ارز براي كمك به گرايش برون نگر، و ارتقاء كارايی در تخصيص منابع از طریق ((خصوصي سازي)) و ((مقررات زدائی)) قيمت ها.
اگر چه تغييرات و انتقال در کشورهای مزبور چندان هم آسان نبود، حركت رژيم هاي سياسي IOR به سمت آزادسازي، موجب انگيزه براي توسعه تجاري شامل تجارت درونمنطقهاي شد که البته چنين فرآيندی بايد تثبیت میشد. باید توجه داشت که تغييرات سياستي در اقتصادهاي IOR بيشتر از جنبة نهادي برخوردار بود تا اینکه نیروهای حاکم بر بازار موجبات آن را فراهم کرده باشند. اما در ادامة فرآيند اصلاحات اقتصادي در اقتصادهاي عمده IOR مانند هند و آفريقاي جنوبي؛ نيروهاي حاکم بر بازار میتوانستند به طور موثرتري نقش عمدهای را ایفا نمایند. بنابراین اگر سیاستهای اقتصادی یادشده و نيروهاي حاکم بر بازار بتوانند با هم ائتلاف كنند، مي توان به تشكيل ((جامعة حاشيه اقيانوس هند))[1] (IORG ) در آينده اميدوار بود.
((انجمن آسیاي جنوبي براي همكاري منطقهاي))[2] (SAARC ) زير مجموعه اي از IORG محسوب میشود. انجمن مزبور بهمثابه یک هویت ((مشاورة سیاسی)) در سال 1985 تشكيل شد. اعضای انجمن متشکل از هفت كشور جنوب آسيا شامل بنگلادش، بوتان، هند، مالديو، نپال، پاكستان و سريلانكا میباشد که يك رقابت استراتژيك خوبي میان اين هفت كشور وجود دارد. ابعاد اقتصادئي که سازمان به آن دست یافت، در مراحل بعدی صورت گرفت. درآوريل 1993، اعضاي SAARC به يك توافق تجاري دست يافتند. آنها محتاطانه به ایجاد منطقهای تجاری تحت عنوان: ((منطقه تجاري ترجيحـي SAARC ))[3] (SAPTA ) که در برخی از نوشتهها به ((منطقة تجاری ترجیحی جنوب آسیا)) نیز شهرت دارد، مبادرت ورزیدند كه این اتحادیه هنوز پيشرفت چنداني نكرده است. مشاهدات خاطر نشان میسازند که بخش اعظمی از تجارت میان هفت كشور جنوب آسيا بهصورت غيررسمی و غيرثبتي است كه بهگونهای میتوان گفت که آنها توانستهاند يك RTA موفق ایجاد نمایند. نتايج برخی از مطالعات کاربردی در خصوص برآورد مدل جاذبه نشان ميدهند كه SAPTA هنوز نتوانسته است که یک بلوک اقتصادی تشکیل دهد.[4] نتایج تخمين ها نشان ميدهند كه تجارت بين هند و پاكستان، 70 درصد كمتر از دو اقتصاد مشابه در است.
البته مطالعات دیگری هم هستند كه بيان ميدارند كشورهاي SAARC از طریق همكاري اقتصادي و ارتقاء تجارت منطقهاي، منافع زيادي را كسب میكنند كه این نتايج، پيش بينيهای قبلي را نقض ميكند.[5] مطالعات مزبور، در کنار مدل جاذبه، از مدلهای مرسوم دیگری نیز بهره بردند. معادلات آنها مشابه معادلات مدل جاذبه است اما آن را با كالا تخمين زدند و با اضافهنمودن اندازههاي صريح تعرفهها به معادله جاذبه، از ضرايب آنها براي استنباط آثار مختلف تغييرات در ترتيبات تجاري بهره بردند. برای تمامی کشورهای منطقه، مهم ترين آثار، مربوط به بخش پارچه و صنايع مرتبط با آن (به خصوص الياف و لباسهاي پارچهاي) میشد. استنباط و نتیجهای که از مدل حاصل گردید، عبارت از این بود كه SAARC به طرز چشمگيري تجارت را براي كشورهاي كوچكترِ زيرمنطقه، ارتقاء داده است. بعد از همگرايي منطقهاي، تخمين تجارت برای بنگلادش در زيرمنطقه 21 درصدِ GNP بود كه این رقم بیش از دو برابر سطح تجارت كل براي اين دوره بوده است. نتایج براي نپال حتي بيشتر از اين رقم بود، يعني 56 درصدِ GNP كه تقريباً سه برابر سطح سابق بود . براي كشورهای مزبور، منافع همگرايي منطقهاي تقريباً بزرگ بود زيرا سطوح پايهاي همگرايي منطقهاي آنها كوچك بود. براي دو اقتصاد بزرگِ زيرمنطقهاي يعني هند و پاكستان، SAARC اثر ((ابداع تجاري)) بزرگي برای آنها نداشت .[6]
[1] - Indian Ocean Rim Grouping (IORG)
[2] - South Asian Association for Regioanl Cooperation (SAARC)
[3] - SAARC Preferntial Trade Area (SAPTA)
[4] - Frankel, 1997; Frankel and Wei, 1997.
[5] - Srinivasan and Canonero, 1993, 1995.
[6] - Ibid, pp. 84-5.
7-2-2- خصوصیسازی به مثابة ((اختیار جامعه))[1]
مفهوم ((خصوصیسازی)) را میتوان از منظر دیگری نگریست . دراینجا مباحث لزومی ندارد بر ((کارآیی)) متمرکز باشند، بلکه تئوری خصوصیسازی از منظر جامعهشناسی مورد دقت قرار میگیرد که بر ((جوامع)) تأکید میورزد. دراین فرایند برخی از تحلیلگران پیشنهاد میکنند که دولت باید به ((انجمنهای داوطلبانه))، ((سازمانهای غیردولتی))، ((مراکز مذهبی))، ((گروههای خوداشتغال)) و دیگر نهادهای واسطهای غیررسمی که میان ((اشخاص)) و ((فراساختارهای بیگانة جامعه))[2] قرار میگیرند، اختیار عمل دهد و نهادهایی به تعداد افراد که تولیدکنندة ارزشاند، ایجاد کند. دراین رابطه آنها معتقدند که چنین نهادهائی بهتوسط دولتهای مدرن گاهی نادیده گرفته میشوند.[3]
همانطور که مشاهده میشود، خصوصیسازی همانند ((اختیار جامعه)) در مقابل مفهوم خصوصیسازی از منظر ((حقوق مالکیت)) قرار میگیرد. تئوری جامعهشناسانه، ایدة فردگرایانة سطحینگر از ((انگیزة انسانی)) را طرد میکند. این تئوری، به نقد ((لیبرالیسم)) از آنجهت مینشیند که معتقد است حقوق فردی را به حقوق گروههای اجتماعی ترجیح میدهد و برای تمامی ظرفیتهای فکری، ((قیمت ریالی)) تعیین میکند. همانگونه که مشاهده میشود، این تئوری سعی دارد ((صورتی انسانی)) از خصوصیسازی ترسیم کند و البته آرای ((گروههای چپ)) را در اذهان زنده میکند.[4]
8-2-2- خصوصیسازی بهمثابة کاهش بار اضافی دولت
تئوری دیگری که در مقام تعریف ((خصوصیسازی)) استفاده میشود بیان میدارد که خصوصیسازی بهدلیل تأثیر سیاسی، در کاهش و تعدیل تقاضاهای دولت یا بهعبارت دیگر کاهش بار اضافی دولت، مورد دقت قرار میگیرد. در دهة 1970، برخی از منتقدان پیشنهاد کردند که حکومتهای دموکراسی غربی از فشار بار اضافی که بر دوش دارند، کمرخم کردهاند که این امر موجب شده است تا آنها با هزینههای گزاف و مصارف زیاد، عملکرد اقتصادی ضعیفی از خود نشان دهند.[5] در این چارچوب، خصوصیسازی نشاندهندة سیاستهای متعددی است که بهمقابلة نابسامانیهای مالی اقتصادی میرود. "باتلر" نیز دراین رابطه اضافه میکند که خصوصیسازی میتواند مشکل کسریهای بودجه را بهوسیلة برهمزدن ائتلاف مصارف عمومی که بهوسیلة تئوری ((انتخاب عمومی)) توضیح داده میشود، درمان کند. از این دیدگاه، فعالیت و آمال شرکتهای دولتی خصوصیسازیشده و خدمات عمومی، سمت و سوی بازار پیدا میکنند و اقتصاد مبتنی بر فعالیتهای کارآفرینی تشویق و توصیه میشود.[6]
برداشت بالا از خصوصیسازی دارای اجزایی به قرار زیر است:
1- از این دیدگاه، خصوصیسازی شرکتهای دولتی همانا خصوصیسازی ((روابط اشتغال)) است. طرفداران خصوصیسازی امیدوارند که دستمزدها از خزانة عمومی به کارفرمایان خصوصی انتقال یابند. بهعلاوه، در این تئوری، انتظار بر ایناست که مدیران شرکتهای خصوصیشده آنها را به کارگران شرکت تحویل دهند. بههمین مناسبت این تئوری، فروش شرکتهای دولتی را بهصورت یکجا یا بخشی از سهام آنها را با قیمتهای جذاب به کارگران، توصیه میکند؛
2- طرفداران خصوصیسازی همچنین امیدوارند که بتوانند ((مطالبات مدعیان)) را خصوصیسازی کنند، یعنی بهجای آنکه وقتی بنگاه دولتی با مشکل روبهرو میشود با ترفندهای مختلف برآن سرپوش بگذارند، آنرا به کارگزاران خصوصی واگذار کنند. بهعبارت دیگر، خصوصیسازی به معنای ((تغییرجهت یکجاست)).[7]
3- خصوصیسازی داراییها و بنگاههای عمومی بهمنزلة خصوصیسازی ثروت است. برخی از سیاستمداران معتقدند که از راه خصوصیسازی میتوان نسبت افرادی را که دارای سهام هستند، افزایش داد و بنابراین دید مثبتی از سوددهی به جامعه ارائه داد.[8] میدانیم که واژة ((سرمایهداری مردمی)) ایدهای قدیمی است، اما خصوصیسازی داراییهای عمومی به تقریب ایدة جدیدی است. طرفداران خصوصیسازی امیدوارند با ((مردمی کردن سرمایه)) و حتی خصوصیسازی صندوقهای بازنشستگی که بازنشستگان، مستمری ماهانة خود را بهجای دریافت از دولت، از آن دریافت و نگرش آحاد جامعه را نسبت به اقتصاد آزاد، متحول و باز کنند.
[1] - community empowerment
[2] - society's alienating mega structures
[3]- Peter Berger and Richard Neuhaus, To Empower People: The Role of Mediating Structures in Public Policy (1977).
[4] - Donnison, The Progressive Potential of Privatization, in Privatization and Welfare State, 45 (J. LeGrand & R. Robinson eds. 1984).
[5] - Willey, Taking the Post Office Out of Politics, Pub. Interesl, Spring 1969, pp. 57-71.
[6] - Stuart Butler, Privatizing Federal Spending: A Strategy to Eliminate the Deficit, pp. 43-62 , (1985).
[7] - A. Hirschman, Exit, Voice, and Loyalty, (1970).
[8] - Francis, Britain Pushing ''People's Capitalism.'', Christian Science Monitor, July 17 1985, at 21; Smith. The British Scene, 64, Foreign Affair; pp. 923, 930-31 (1986).
پس از جنگ جهاني دوم، دنيا توانست ترتيبات نظم بينالمللي آزادتري را فراهم كند كه درمجموع، سبب پيدايي فرصتهاي بيشتر و جديدتري براي اكثر كشورها شد كه البته انتظار اينست كشورهاي قدرتمند دوباره به تخريب چنين فرصتهايي با گسترش تفكر سلطهطلبي و زيادهخواهي نپردازند. بايد توجه داشت كه به دليل سادهاي، پديدة جهانيسازي شكننده است؛ يعني اقتصاد بازار جهاني به پشتيباني دولتها بستگي دارد. حكومتها امنيت مالي و فردي را كه بر پاية آن، تمامي مبادلات پيچيده قرار ميگيرند، تأمين ميكنند. ولي دولتها لزوماَ منطقهاي هستند و وفاداري كه آنها ايجاد ميكنند يا فرا ميخوانند يا منعكس ميكنند، ريشه در خصوصيتهاي مليگرايي، نژادي، قبيلهاي و امثالهم دارد.
در بررسي جهانيسازي بايد به بررسي عوامل و نيروهاي مؤثر آن پرداخت و دركنار موارد ديگر، ضروري است با نگاهي به موفقيتها و شكستهايش، راههايي را به مطالعه بنشينيم كه ريسكهاي آنرا به حداقل ممكن كاهش داده و از خطراتي كه ميتوانند جهانيسازي را با چالش مواجه ساخته و به فروپاشي آن بيانجامد، جلوگيري كنيم.
عوامل تعيينكنندة جهانيسازي
در ميان تعاريف مختلف از جهانيسازي، "ادغام اقتصادها از طريق بازارهاي ميان مرزها" نيز مورد توجه قرار گرفته است كه اين تعريف، با دو نيرو به جريان ميافتد كه عبارتند از: آزادسازي اقتصادي و كاهش هزينههاي حمل و نقل و ارتباطات. مشاهدات تاريخي نشان ميدهند كه بشر هميشه تمايل داشته تا هزينههاي حمل و نقل و ارتباطات را كاهش دهد و همين موضوع سبب شده كه طي دو قرن اخير، اين هزينهها با كاهش چشمگيري مواجه شوند. در عين حال، آزادسازي اقتصادي از روند مطمئن و پيوستهاي برخوردار نبوده، بلكه برعكس طي دو قرن اخير، دو جهش و يك ركود عظيم را تجربه كرده است.
كاهش هزينههاي حمل و نقل و ارتباطات
تغييرات در فنآوري حمل و نقل و ارتباطات، فرصتهاي مناسبي را براي افزايش تجارت ايجاد ميكند و بهنوبة خود توسط آنها ايجاد ميشود كه البته اين موضوع پديدهاي جديد نيست.[1] پيدايي و اختراع خطآهن، كشتي بخار، يخچال و فريزر و تلگراف، فرصتهايي را براي ادغام قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم فراهم كردند. خطآهن براي نخستين بار در طول تاريخ، حمل زميني كالاهاي عمده را قابل رؤيت كرد و توسط كشتي بخار، ميليونها نفر ميتوانستند و ميتوانند به راحتي اقيانوسها را درنوردند.
نخستين كابل به آنسوي اقيانوس اطلس، در 1866 ساخته شد كه به تعبير بسياري از انديشمندان، مهمترين نقطه عطف در 200 سال گذشته براي بازارهاي سرمايه بوده است. هيچ اختراع ديگري ازجمله، اختراع تلفن در اواخر قرن نوزدهم و معادل آن اختراع اينترنت در اواخر قرن بيستم، نتوانستهاند تأثيري مشابه بر سرعت گسترش اطلاعات و ادغام بازار سرمايه برجاي بگذارد.[2]
در قرن بيستم، كشتي كانتينردار، كشتي نفتكش عظيمالجثه و هواپيماي مسافربري دركنار اختراعاتي ازقبيل: راديو، تلويزيون، تلفن راه دور و ماوراءاقيانوسها، ماهواره و اينترنت نيز به موارد بالا اضافه شدند. بنابراين، فرصتهاي جديدي ايجاد شدند و بار ديگر مورد بهرهبرداري قرار گرفتند كه آنها را ميتوان در بازارهاي مالية 24 ساعته، گردشگريهاي دستهجمعي و اتصالات متقابل جهاني توليد كه در شركتهاي چندمليتي قابل رؤيتاند، مشاهده كرد.
[1] - O'Rourke Kevin (2002), chap. 3, pp. 74-6
[2] - Ibid, p. 76
8-2- خلاصه و نتیجهگیری
بهاعتقاد اقتصاددانان، بسیاری از کشورها (بهویژه کشورهای درحال توسعه) با مشکل بزرگی به نام ((تورم)) روبهرو هستند و تمامی مساعی خود را در جهت کنترل آن مبذول میکنند. از میان اقسام تورم در کشورهای درحال توسعه، ((تورم مزمن)) دشمن اصلی آنهاست که بسیاری از سیاستهای اقتصادی در کشورها را تحت تأثیر خود قرار میدهد، بنابراین؛ تعدیل و اصلاح قیمتها در بخشهای مختلف اقتصادی بسیار حائز اهمیت است. قیمتهای تخریبشده که ناشی از کنترل شدید دولت بر قیمتها حکایت دارد، اتخاذ سیاستهای مناسب اقتصادی را نیز از سیاستگذاران سلب میکند. در شرایط کنونی کشورهای درحال توسعه (بالخصوص در کشورهای درحال توسعة با درآمد پائین)، تعدیل قیمتها در بخشهائی چون: انرژی و کشاورزی از اهمیت ویژهای برخوردار است. مطالعات برخی اقتصاددانان به یک همبستگی منفی بینکشوری میان تورم و شاخص آزادسازی اشاره میکنند، اگر چه مطالعات دیگری مشخص کردند که ارتباطی مثبت میان تورم و آزاد سازی در مراحل اولیه انتقال به اقتصاد بازار وجود دارد. امروزه آزادسازی قیمتها بهمثابه یکی از اجزاء بسیار مهم سیاست آزادسازی توصیه شده و کشورها مساعی فراوانی برای انجام آن نشان میدهند. بدیهی است بدون اصلاح قیمتها در بازارهای مختلف اقتصادی، اتخاذ سیاستهای اقتصادی که بتواند اقتصاد را در دو بعد داخل و خارج به تعادل برساند، امری بسیار دشوار خواهد بود.
برخی از مطالعات[1] اثر آزادسازی اقتصاد و رشد حجم پول را بر تورم طی مرحلة انتقال از اقتصادی دستوری و متمرکز، به اقتصاد بازار بررسی میکنند که دربرگیرندة کنترل زدایی قیمتهاست.[2] آزادسازی قیمت، دارای نکتهای اساسی و بنیادی است، از جمله: اثری آنی و یکباره[3] روی قیمتها دارد، اما اثری پایدار (بلند مدت) روی تورم ندارد. همچنین آزاد سازی اقتصاد در چارچوبی مشخص، اثری کاهنده بر افزایش قیمتها دارد (افزایش قیمت ها را تضعیف میکند) که توسعة سیاست پولی، تعیینکنندة اساسی تورم در این ناحیه است. بهعلاوه مشاهده شده است که شدت آزادسازی اقتصادی، به نزدیکی جغرافیایی به بازارهای اقتصادی، اندازة اقتصاد زیر زمینی و درجه آزادی سیاسی مربوط است.
البته گهگاه ترس از آناست که، آزادسازی قیمتی به یک فرآیند تورمی منجر شود که ناخوشایند باشد. کنترلزدایی قیمتها، میانگین قیمتها را به سمت بالا میکشاند اما اثر نهایی و بادوامی روی تورم ندارد. مشاهدات نشان دادند که در تمامی کشورهای درحال گذر اقتصادی، تورم بالا نتیجه ضروری گسترش بیش از اندازه حجم پول بود.
[1] - Hernandez – Cata, Ernesto, (1999).
[2]- Price decontrol
[3]- One time
از طرف دیگر مشاهده شده است که منطقهگرايي در APEC رو به زوال ميگذارد. يكی از نگرانيهايي كه در اجلاس 2000 سران APEC وجود داشت، رجعت به توافقات اجلاسهاي اوليه APEC بود.[1] آنچنانكه موافقتنامة APEC براي رسيدن به سرمايهگذاري و تجارت آزاد تا سال 2010 و 2020 به صورت غير اجباري و داوطلبانه، با شكست مواجه شد، دستور جلسة اجلاس در حل بحران آسيايي 1997 نیز ناكام ماند. ((طرحهای عملیاتی منفرد)) IAP نیز با مشكلات جدي روبرو بودند. بهواسطة عدم پيشرفت در دستیازی به اهداف سرمايهگذاري و تجارت آزاد، برخي از اعضاي APEC به سمت ترتیبات زير منطقهاي[2] جذب شده اند تا اين اهداف را محقق سازند. دريك بررسي از سه ناحيه كليدي، ((شورای مشاورهای بازرگانی بخش خصوصي))[3] APEC، در سال 2000 نشان داد كه ((طرحهای عملیاتی منفرد)) IAP در بسياري ازموارد شامل اطلاعات ناقص درباره چگونگي گرايش اعضاء براي انجام تعهداتشان بودند. اما آنچه در مورد ركود APEC ميتوان بيان كرد، عدم فعاليت دو اقتصاد بزرگ APEC يعني ژاپن و ايالات متحدة آمریکا است. دو کشور مزبور در نقش رهبري كمتر ظاهر شدند وآنچنان كه نياز APEC بود، كار نكردند. سياستگذاران ايالات متحدة آمریکا اجازه دادند كه آزادسازي جهاني باعث شود آنها كنترل خودرا در مورد سياستهاي داخلي از دست بدهند. ژاپن تلاشهاي خود را در تعقيب اهداف منطقهاي براي آزادسازي در غالب APEC، متوقف ساخت.[4] درحالیکه APEC در آشفتگی بهسر میبرد، اعضاء به طور گسترده در تعقيب ترتيبات نهادي براي دستيابي به اهداف اقتصادي موردنظر خود بودند. دراین رابطه آنها از اشكال تجارت و قراردادهاي مالي زيرمنطقهاي استفاده میکردند. اين ابتكارات به طور عمده در شرق آسيا و اقيانوسیه (پاسیفیک) رُخ داد، اما شامل برخي ديگر از اعضاي ((ترانس پاسیفیک)) APEC نيز شد. با يك نگاه گذرا از پيشرفتها و موفقيتهاي سازمان، مي توان به ترتیبات زير منطقهاي اشاره كرد كه ابداً اهداف APEC را محقق نساخت.[5]
6- حاشية اقيانوس هند
حاشيه اقيانوس هند (IOR )[6] منطقه جغرافيايي گستردهاي شامل زيرمنطقههايي چون: جنوب شرق آسيا، زيرمنطقه جنوب آسيا، غرب آسيا، شمال وشرق آفريقا، آفريقاي جنوبي و کشورهاي جزيره اقيانوس هند است. تعداد كل كشورهاي ساحلي و غير آن بيش از 47 كشور است که اكثر آنها تنها كشورهاي تجاري كوچك هستند. این گروه بهطور نسبی از اقتصادهاي بزرگی همچون هند بهرهمند است و از لحاظ تاريخي تمامی آنها استراتژي دروننگر را برگزیدهاند و طی سالیانی دراز، فعالیتهای بخش عمومی (دولتی) بر اقتصاد آنها سایه افکنده است. از نظر کشورهای مزبور، سرمایهگذاری مستقیم خارجی FDI نامربوط است ضمن آنکه آنها از ديوار بلند تعرفهاي بهره میجستند و با مكانيسمهاي محدودیتهای غیرتعرفهای NTB، تجارت را محدود ميكردند. درنتيجه، نرخهاي رشد بلند مدت واقعي آنها درسطح بسیار پايينی قرار دارد، از تكنولوژيكي کاملاً عقب ماندهای برخوردارند كه همین امر ((نسبت اضافی سرمایه به تولید)) [7]ICOR را افزایش داده است، ساختار صنعتي آنها پرهزينه میباشد و با بدهيهای خارجي متنابهی روبهرو هستند. اگرچه كشوري همچون هند توانست بهطور نسبی از خودكفايي نسبی اقتصادي بهرهمند شود، اما این امر با هزینة نرخ رشد پايين در بلند مدت و سطح فقر مطلق همراه بود. باوجود آنکه هند بخشی از IOR محسوب میشود، اما اين كشور در فراگيري تجربهها و دانش اقتصادهاي پوياي قسمت شرقي حاشیة اقیانوس هند IOR ، عقب ماند.[8]
[1] - اجلاس APEC درسال 2000 در بندر سري بگاوان، برونئي دارالسلام، طي13-12 نوامبر 2000 برگزار شد.
[2] - sub-regional arrangements
[3] - Private sector APEC Business Advisory Council
[4] - Wain, 2000.
[5] - Das, pp. 81-83.
[6] - Indian Ocean Rim (IOR)
[7] - Incremental Capital-Output Ratio (ICOR)
[8] - Ibid, pp. 82-3.
6-2-2- خصوصی سازی بهمثابة تغییرمکان وظایف اقتصادی
درمقایسه با ((مکاتب راستگراها))[1]که اعتقاد دارند بخش عمومی بهطور جبرانناپذیری ناکاراست، آندسته از تحلیلگران سیاستی که در مکتب ((اقتصاد خرد سنتی)) آموزش دیدهاند، نظر راسختری درخصوص ((نهادهای عمومی)) دارند. البته ((اجماع عمومی)) اقتصاددانان برایناستکه ((مالکیت خصوصی)) در فراهمسازی کالاهای خصوصی در بازارهای رقابتی کاراترند، بنابراین در ادبیات اقتصادی هیچ استدلال قابل اعتنایی مبتنی بر دفاع از مالکیت دولتی بنگاههای تولیدی بهچشم نمیخورد. اما باید توجه داشت که آرای متداول اقتصادی[2] دربارة نقش صحیح نهادهای عمومی در تولید کالاهای عمومی و مدیریت ((انحصارهای طبیعی)) متفاوتاند. مکتب ((نئوکلاسیک))، رقابت را موضوعی حیاتی بهحساب میآورد و ضمن تأکید بر خصوصیسازی، معتقد است که این امر نشاندهندة حرکتی بهسمت رقابت است، تحت شرایطی که از بازار انتظار میرود بهصورت کارا عمل کند.
در برخی از ادبیات سالهای اخیر، الزامات برای بازارهای کارآ با دیدی آزادتر مورد نگرش قرار گرفته است، درحالیکه ((شهرت بنگاه عمومی)) بهطور مشخصی کاهش یافته است. بنابراین اجماع رایج در علم اقتصاد و تحلیلهای سیاستی نسبت به ((خصوصیسازی)) در مقایسة با دو- سه دهة گذشته، بسیار جانبدارانهتر عمل کرده است. درحالیکه ((دیدگاه حقوق مالکیت)) در تحلیل مبانی تفاوتهای عمومی- خصوصی روشن، ولی ناکافی است، مجموعهای از تئوریهای مرسوم وجود دارند که به بررسی شرایطی که درآن بازار، دولت و بخشهای غیرانتفاعی با عدم کارایی روبهرو میشوند، میپردازند. دراین مجموعه، ((تئوری نقصان بازار))[3] از موقعیتی تاریخی برخوردار است. برطبق نظریة نئو-کلاسیک، ((اطلاعات ناقص))، ((سرریزهای خارجی))، ((بازدهی فزاینده نسبت به مقیاس اقتصادی)) و ((نابرابری ثروت)) (در برخی از پژوهشها) مانع از آن میشوند که بازار به عملکرد بهینه و مطلوب دست یابد. بهعبارت دیگر زمانیکه بازار با کمبود مواجه میشود، برخی از انواع مالکیت عمومی یا مقررات میتواند (نه در صورت لزوم) قابل دفاع باشد.
البته باید توجه داشت که در اینجا تئوری، هیچ مطلبی را در خصوص انتخاب میان مقررات و مالکیت بیان نمیکند. برخی از پژوهشهای اخیر، احتیاطهای بیشتری را دربارة مداخلة عمومی مطرح میکنند.[4] به اعتقاد آنها، نخست آنکه بازارها برای نشاندادن کارایی، نیازی به ((رقابت کامل)) ندارند. آنها تنها نیازمند این هستند که ((قابل رقابت)) باشند و الزامات دستیافتن به ((قابل رقابت بودن)) بهسادگی بیشتری بهدست خواهد آمد. دوم، ((تئوری انتخاب عمومی)) با موفقیت توانسته است نشان دهد که بازار (یا دولت) چه زمانی با کمبود روبهرو میشوند یا اینکه آیا عملکرد دولت از وضعیت نامطلوبی برخوردار است. برخی از اقتصاددانان به بررسی مجموعهای از وضعیتها برای ((کمبود غیربازار))[5] پرداختهاند.[6] مجموعة تئوریهای کمبود ((بازار)) و ((غیربازار)) نقش بخش غیرانتفاعی را بهگونهای معلوم میسازد که درآن ضعف ((دولت)) و یا ((بازار)) مشخص میشود. از این منظر، ((خصوصیسازی)) بهمثابة روشی برای انتقال وظایف و فعالیتها از بخش ناکارا به یک بخش کارا تعریف میشود. این تعریف ابزاری برای تعدیل اقتصادی بهجای بازسازی رادیکالی اقتصاد، محسوب میشود.
[1] - right- wing school
[2] - mainstream views
[3] - market failure theory
[4] - W. Baumol,J Panzar & R Willig, Contestable Markets and the Theory of Industry Structure (1982).
[5] - non-market failure
[6] - Wolf, A. Theory of Non-Market Failures, Pub Interest, spring 1979.
