از اواسط دهة 2000 و شروع هزارة سوم ميلادي، اين نگرش در بسياري از كشورها اصلاح شد و نظريههاي جديد توسعة اقتصادي مبتني بر انديشة ليبراليسم جاي آنرا پر كرده است. بدينسان، گسترش فعاليتهاي شركتهاي بينالمللي و چندمليتي، توانايي و رغبت توليدكنندگان را براي پنهانشدن زير پرچم ملي خود را كاهش داده است.
البته تصادفي نيست صنايعي كه بهطور عمده توسط دولت راهاندازي شده و تحت مالكيت قرار دارند، ازجمله در صنعت فولاد و كشاورزي، نگرشهاي حمايتگرايانة قويتري وجود داشته باشد. اما درهرصورت، وضعيت كنوني مالكيت صنايع در دنيا، وضعيت را به كلي دگرگون كرده است.
براي مثال، آيا كارخانة "تويوتا" در ايالات متحده آمريكا از "جنرال موتورز[1]" در چين، بيشتر يا كمتر آمريكايي است؟ آيا "گولدمن ساشس[2]" در فرانكفورت كمتر يا بيشتر از يكي از بزرگترين گروههاي بانكي تحت عنوان: "شركت بانكي هنگكنگ- شانگهاي يا اچ اس بي سي[3]" در نيويورك، آمريكايي است؟ البته پاسخ به اين قبيل پرسشها بهدرستي مشخص نيستند.
شركتهاي مدرن از علايق و منافع جهاني برخوردارند كه همين موضوع براي كاركنان با ارزش آنها نيز صادق است. اما طرفدارن مليشدن اقتصاد، تمايلات بينالمللي شركتها را غيرقابل قبول دانسته كه درنتيجه، نظرية ادغام اقتصادي و همكاري با اتحاديههاي تجاري را نميپذيرند.
بسياري از كشورهاي درحالتوسعه سابقاً تحت تأثير چنين انديشهاي بودند. بهاين جهت، سرمایهگذاری مستقیم خارجی درونگرا و تجارت بينصنعتي از تمايلات نگرش حمايتگرايانة سنتي بهحساب ميآيد.
دراين راستا، افزايش در استخدام بخش خدماتي و كاهش استخدام بخش توليدي همراه با افزايش در ميزان جمعيت بازنشسته، سبب كاهش مشاركت افرادي شد كه شغلشان مستقيماً در برابر صنايع منتسب به رقابت وارداتي، آسيب پذير بود.
اما از يكطرف، مصرفكنندگان به محصولات خارجي عادت كردهاند، هرچند ممكن است آنها همچون كارگران، در مورد افزايش واردات اعتراض كنند؛ ولي ازطرف ديگر، آنها همچنان خواهان خريد محصولات شركتهاي خارجياند.
همچنين، بسياري در كشورهاي با درآمد بالا در مورد كاهش در دستمزدهاي نسبي و فرصتهاي شغلي افراد بيمهارت، اظهار نگراني ميكنند ولي، قدرت سياسي كارگران بيمهارت كاهش يافته است كه به اعتقاد جمعي از اقتصاددانان، كاهش در فرصتهاي شغلي نمايانگر تغييرات در فنآوري و نه تجارت است.
علاوه بر موارد بالا، پيدايي مؤسسات چندجانبه و بافتي از تعهدات قوي بينالمللي، عرصه را بر نگرشهاي حمايتگرايانه براي تبيين قوانين سختگيرانه، بسيار تنگتر كرده است. اين موضوع سبب شده، كشورهايي كه از تعهدات بينالمللي خود تخطي ميكنند، با خطرات اقتصادي زيادي مواجه شوند. حتي آندسته از دولتهايي كه موافق يكجانبهگرايي[4]اند (براي مثال، دولت آمريكا در كابينة بوش پسر)، كمتر جرأت ميكنند كه بهطور علني از تعهداتشات در قبال "سازمان تجارت جهاني"، شانه خالي كنند.
ب- تفكرات ضد ليبراليسم و نگرشهاي جمعگرايانه
عامل دومي كه ميتواند جهانيسازي را با مخاطره روبه كند، گسترش تفكرات جمعگرايانه بوده كه نگرش پيشين، امروزه بهطور موازي با نگرشهاي جديد ارتباط پيدا كرده است.
براي مثال، "ديويد هندرسون[5]" رييس سابق سازمان همكاري اقتصادي و توسعه[6]، آنرا "طرفداران نظام اشتراكي نوين هزاره[7]" ناميده است، يعني گروههايي كه بههم پيوستندهاند تا در برابر كاپيتاليسم جهاني، اعتراض خود را نشان دهند.[8] اما اين گروهها نسبت به گذشته تفاوتهاي زيادي داشته و به لحاظ انديشه و انديشمندان نسبت به مخالفان ليبراليسم در يك قرن گذشته، از انسجام كمتري برخوردارند.
[1] - General Motors
[2] - Goldman Sachs
[3] - The Hongkong and Shanghai Banking Corporation, (HSBC)
[4] - unilateralism
[5] - David Henderson
[6] - Organization for Economic Co-operation and Development (OECD)
[7] - new millennium collectivists
[8] - Henderson, David (2001)
1-4-3- نقش سیاستهای مالی در فرآیند تعدیل ساختاری و رابطة آن با متغیرهای کلان اقتصادی
نقش سیاستهای مالی در فرآیند تعدیل ساختاری و رابطة آن با تورم، بیکاری، نرخ ارز و سایر متغیرهای کلان اقتصادی، از اهمیت فراوانی برخوردار میباشد.[1] ایجاد نهادهای مالی لازم برای عملکرد اقتصاد بازار، در انتقال اقتصاد به اقتصاد آزاد ضروری است، ضمن آنکه شناخت مسئولین اقتصادی از نقش نهادهای مزبور در اقتصاد نیز مهم میباشد.
در اقتصادهائی که بخش اعظمی از نیروی کار موجود، در استخدام نهادهای دولتی هستند و دولت موظف به استخدام کارکنان است ولو آنکه نیازی به آنها نیز نداشته باشد، ((بیکاری رسمی)) در سطح بسیار نازلی نگهداشته شده است و طبیعتاً در چنین شرایطی برنامة خاصی برای حمایت از نیروی کار وجود نخواهد داشت. خصیصة مزبور، بیشتر مخصوص اقتصادهای برنامهریزی شده میباشد. در اقتصادهای درحال انتقال، بسیاری از نهادهای مالی در کنترل دولت میباشند که به مرور زمان، نیاز خود را به استخدام نیروی کار بیشتر نشان خواهند داد.
بسیاری از کشورهای درحال توسعه و اقتصادهائی که در مرحلة انتقال به اقتصاد بازار هستند، با مسائل به شرح زیر روبهرو میباشند:
1- ارزش پول در این کشورها معمولاً زیاده ارزشگذاری شده است. در این شرایط، بهطور ضمنی بر صادرات، مالیات وضع میگردد و به واردات سوبسید داده میشود.
2- نرخ واقعی بهره (نرخی که با احتساب نرخ تورم محاسبه گردیده است)، بسیار پائین و حتی منفی است. بنابراین بهطور ضمنی به قرضگیرندگان، سوبسید داده میشود و بر پساندازکنندگان مالیات وضع میشود.
3- مزد پولی یا مزد اسمی[2] در کشورهای در مرحلة انتقال، پائین است و مزدبگیران قادر به تهیة بسیاری از مایحتاج خود نمیباشند.
4- کمبود کالاهای مصرفی در این کشورها، یکی دیگر از مشکلات اقتصادی آنهاست. مشاهده گردیده است که مصرفکنندگان به دلیل عدم دسترسی به کالاهای مورد نیاز خود، مجبور به پسانداز در بانکها، حتی در نرخهای بهرة واقعی منفی شدهاند.
5- مصرفکنندگان در چنین کشورهائی، برای تهیة کالاهای مورد نیاز خود باید ساعتها در ((صفهای)) متفاوت بایستند و یا مدتها به دنبال مایحتاج خود سرگردان باشند. ((زمانی)) که مصرفکنندگان به این نحو از دست میدهند، برابر است با ((مالیاتی)) که برای تهیة آن کالاها میپردازند. یعنی ((زمان از دست رفته)) بهمثابه نوعی ((مالیات)) که مصرفکننده به طور غیرمستقیم محکوم به پرداخت آن است، محسوب میشود.
یکی از نکات برجسته در اقتصاد بسیاری از کشورهای درحال توسعة درحال انتقال، کسری بودجة بالائی است که آنها را مجبور میسازد از سیاستهای مالی انقباضی پیروی کنند. کسری بودجة بهوجودآمده با متغیرهای اقتصادی بسیاری، در ارتباط قرار میگیرد و بر آنها تأثیر میگذارد.
[1] - Tanzi, Vito, March 1993.
[2] - Money wage or nominal wage
3-7- موافقتنامة تجارت آزاد بلغارستان- اِفتا[1]
کشور بلغارستان شاهد تغييرات سياسي در سال 1991 بود بهطوريکه اتحاديه نيروهاي دمکراتيک[2] طرفدار غرب، حزب سوسياليست بلغارستان[3] (BSP ) را در انتخابات شکست داد . از آن به بعد ، بلغارستان اصلاحات اقتصادی دشواري را از یک ((اقتصاد دستوری)) به يک ((اقتصاد بازار))، در دستور کار قرار داد.
در این رابطه، اتحاد جماهیر شوروی سابق بهطور گستردهاي همکاریهای اقتصادي با بلغارستان را کاهش داد و به همين دلیل، اقتصاد بلغارستان با لطمات شدیدی روبهرو شد که این امر باعث گردید این کشور روابط اقتصادي خود را با ساير کشورها بويژه کشورهاي اروپايي گسترش دهد.
یکی از اهداف اِفتا، مشارکت جهت بازسازي اقتصادهاي دستوری و برنامهریزیشده و حمايت از حرکت آنها به سوي اقتصاد باز و دمکراسي با هدف کلي تحکيم پیشرفت و ثبات اقتصادی در تمامی جنبهها ست. در نتيجه، اِفتا به تأسيس شبکهای گسترده از روابط قراردادي در اروپاي مرکزي و شرقي در دهههاي 1990 همت گماشت.
بدینسبب، بلغارستان، کشوري که در مرحلة گزار اقتصادي است، يکي از کشورهاي هدف اِفتا بهشمار ميرود. بهعبارت ديگر، بلغارستان که داراي پتانسيل رشد چشمگيری ميباشد، يکي از شرکاي تجاري مهم اِفتا در اروپاي شرقي و نیز بازار مهمي براي صادرات این منطقه محسوب ميشود.
بدینترتیب اظهارنامة مشارکت در دسامبر 1991 و در نهايت ((موافقتنامة تجارت آزاد)) میان بلغارستان و ((منطقة آزاد تجاری اروپا یا اِفتا)) در 29 مارس 1993 پس از مذاکرات طولاني،به امضاء طرفین رسید.
اهداف موافقتنامه را بهقرار زیر میتوان خلاصه نمود:
الف: توسعة روابط اقتصادي میان طرفین و گسترش تجارت متقابل.
ب: ایجاد شرايط مناسب رقابتي براي تجارت میان اعضاء.
ج: مشارکت جهت گسترش و افزايش تجارت جهاني از طريق حذف موانع تجاري .
[1] - EFTA-Bulgaria Free Trade Agreement
[2] - Union of Democratic Forces (UDF)
[3] -Bulgarian Socialist Party (BSP)
11-2-2- اثر سيستمي خصوصيسازي
در ادبیات اقتصادی، مقالاتی دربارة گذار خصوصيسازي که بر ((پايداري فرايند)) خصوصیسازی تمرکز دارند، وجود دارد.[1] به ادعای آنها، در طول تغيير ساختارهاي مالکيت، ممکن است برگشتِ سياست پدیدار شود، چراکه بهواسطة وجود فشارهای قوي ازطرف گروههاي ذينفع علاقهمند وابسته به دولت، بعداز شروع فعالیت مالکان جديد، دوباره بهدنبال تغيير مالکيت بنگاههای واگذارشده و برگشت سياستاند.
مقالات پيشنهاد ميکنند که دولت بايد در اوايل فرايند گذار، به نسبت، حجم بزرگي از بنگاههای دولتی را خصوصيسازي کند. زمانيکه خصوصيسازي در مقياس بزرگ انجام شود، احتمال برگشتِ سياست کمتر ميشود، بنابراین انتقال ساختارهاي مالکيت دوباره از بخش خصوصی به دولت، بهطور اساسی به کل حجم خصوصيسازي مورد انتظار، در زمانیکه برنامه خصوصيسازي اعلام ميشود، بستگي دارد.
بهدلیل پيامد سرریزهای مثبتی که به اندازة بخش خصوصي بستگي دارد، اگر مقداری معين از سرماية کل در اوايل دورة گذار، خصوصيسازي شود، تعداد بيشتري از سرمايهگذاران تمایل به خريد داراییهای دولتي خواهند داشت که نشاندهندة وجود بحرانهاي اولیه در خصوصيسازي است و ممکن است توسط رقبای خصوصیسازی مورد تعرض قرار گیرد.
پس از آنکه اقتصاد چنین بحرانی را پشت سر گذاشت، امکان ديگري براي تغيير سياست وجود نخواهد داشت. در شرايطي که سطح بحراني از سرمايه در اوايل برنامة خصوصيسازي برطرف شود، خصوصيسازي کامل در پايان فرايند گذار، بهدست خواهد آمد.
باید توجه داشت که قبل از انجام خصوصیسازی باید به سؤالات متعددی پاسخ دهیم. برخی از این سؤالات در بخش بعدی خلاصه خواهند شد.
[1] - Laban, Raul and Holger C. Wolf, , 1993, pp. 1198-1210. and
Roland, Gerard and Thierry Verdier, 1994, pp. 161-83
در نگاهي كوتاه ميتوان نتيجه گرفت كه، نتايج جهانيسازي هرچند به نفع بسياري از كشورها بوده است، اما براي گسترش منافع به همة كشورها، راهي طولاني را بايد طي كند. در اين رابطه اصلاحات ساختاري در كشورهايي كه هنوز در فرايند جهانيسازي وارد نشدهاند، ازجمله آفريقا و بسياري از كشورهاي آسيايي و آمريكاي لاتين، بايد در راستاي ورود آنها به چنين روندي طراحي شود. بهعلاوه كشورها بايد از تجربة مثبت كشورها سود گرفته و تجربههاي منفي آنها را براي جلوگيري از تكرار، مدنظر قرار دهند. براي مثال، در خصوص آمريكاي لاتين،بايد نتايج پيروزي شيلي در جهانيسازي را تشويق كرد و شكست آن در آرژانتين، سبب دلسردي و عقبگرد نشود.
تهديدات پيشروي جهانيسازي
در فرايند جهانيسازي ضمن آنكه بايد از تجربههاي پيشين بهره برد، ضروري است تهديداتي هم كه آنرا نشانه گرفتهاند، مدنظر قرار داد. براي مثال، تجربه نشان داد كه ادغام اقتصاد بينالمللِ اواخر قرن نوزدهم، از وضعيت معكوس برخوردار شد. آيا ميتوان گفت كه روند فعلي جهانيسازي و ادغام بينالملل،به همان سرنوشت گرفتار شود؟ براي پاسخ به اين پرسش، بايد تفاوتها و شباهتهاي اين دو دوره، مطالعه شوند. چنانچه قبلاً اشاره شد، شكست ادغام بينالملل در گذشته، درنتيجة تركيبي از نيروهاي مختلف ازجمله، "نگرشهاي حمايتگرايانه"، پيدايي "تفكرات ضد ليبراليسم"، "بيثباتي اقتصاد کلان" و سرانجام، "ناامني جغرافياي سياسي" بود. آيا در عصر كنوني، اين چهار نيرو قادر به بازگشت خواهند بود تا تهديد دوبارهاي براي جهانيسازي شوند؟
الف- نگرشهاي حمايت گرايانه
نخستين نيرويي كه ميتواند تهديدي جدي براي جهانيسازي باشد و سبب ازهمپاشيدگي آن شود، نگرشهاي حمايتگرايانهاي است كه بهويژه طي سالهاي جنگ داخلي درايالات متحده آمريكا كاملاً قابل رؤيت بود. اين نگرش در اغلب كشورهاي آمريكاي لاتين و برخي از كشورهاي آفريقايي و آسيايي نيز طرفداران پروپاقرصي داشت و هنوز هم دارد. بهطورقطع، گسترش اين سياستها ميتواند تهديدي براي آزادسازي، ادغامهاي اقتصادي و سرانجام، جهانيسازي باشد.
4-3- روند برخی متغیرهای کلان اقتصادی در فرآیند آزادسازی مالی
معمولاً به موازات توسعه و تعمیق بخش مالی، تأمین مالی کسری بودجه دولت از کارآئی بیشتری برخوردار خواهد شد. در این شرایط، دولت قادر خواهد بود که نوسانات موقتی در درآمدها و هزینهها را بهوسیلة استقراض از منابع متنوع دیگر که از شرایط بهمراتب بهتری برخوردارند، هموار و تصحیح نماید.
بهعلاوه، امکان استقراض موقت در شرایطی که دولت از تنگناهای موقتی برخوردار باشد، نیاز دولت را به نقدیکردن کسری بودجه، مرتفع مینماید.
چنانچه گفته شد، کنترل و کاهش کسری بودجه در سیاستهای تثبیتی، بسیار مورد توجه است. کسری بودجه را میتوان از طریق کاهش هزینههای دولتی، افزایش پایة مالیاتی و نهایتاً افزایش T/GDP و افزایش خدمات و درآمدهای دولتی، کاهش داد.
هزینههای دولتی را میتوان به مصارف دولتی، انتقالات به کارگران و سرمایهداران، سرمایهگذاری در زیرساختهای اقتصادی و سرمایههای انسانی و پرداخت اصل و فرع وامها و بدهیها تقسیم نمود.
شواهد نشان میدهند که آزادسازی مالی در کوتاهمدت و میانمدت، به افزایش نرخهای بهرة اسمی و واقعی منجر خواهد شد. امّا افزایش مزبور به تنهائی به معنای آزادسازی مالی نمیباشد؛ چراکه نرخهای بهرة بالاتر ممکن است با کنترلهای کمّی همراه باشد.
سؤالی که در اینجا مطرح میشود ایناست که آیا آزادسازی مالی گرایش به بخش صادرات و کالاهای قابل مبادله را تقویت مینماید یا تضعیف؟
چنانچه افزایش نرخهای بهره موجب کُندی و خسارت به بخش کالاهای قابل مبادله شود و این خسران بیشتر از کالاهای غیرقابل مبادله باشد و همچنین افزایش مزبور به بیثباتی مالی نیز کمک نماید، طبیعتاً گرایش به بخش صادرات تقویت نخواهد شد.
در این شرایط دولت میتواند به جای آزادسازی، بخش صادرات را با عرضة اعتبارات، تقویت نماید. باید توجه داشت، چنانچه در این شرایط، آزادسازی مالی انجام گرفته باشد، بهمنظور جلوگیری از کاهش شدید سودآوری در بخش کالاهای قابل مبادله، میتوان به بخش صادرات سوبسید لازم را اعطاء نمود.
در رابطه با اتخاذ بهترین سیاست دستمزدی در دو بخش کالاهای قابل مبادله و غیرقابل مبادله، معمولاً فرض میشود که بهرهوری در بخش کالاهای قابل مبادله، به دلیل آنکه این بخش در رقابت با رقبای خارجی قرار دارد و همین امر، ممکن است به عدم کارآئی آن بیانجامد، از رشد سریعتری در مقایسه با بخش کالاهای غیرقابل مبادله که به سمت خدمات گرایش دارد، بهرهمند خواهد بود.
بنابراین رشد دستمزدها را در بخش کالاهای قابل مبادله، میتوان انتظار داشت و بهترین سیاست، آن است که رشد دستمزدهای اسمی معادل با نرخ رشد بهرهوری در بخش کالاهای غیرقابل مبادله افزایش یابد تا بدین وسیله بتوان نرخ تورم را کنترل نمود و به رشد مناسب اقتصادی و تراز پرداختها نائل آمد.
2-7- ابتكار مديترانهاي اتحاديه اروپا[1]
از آغاز ايجاد اتحاديه اروپا، اين اتحاديه تعداد زيادي موافقتنامه تجاري با كشورهاي درحال توسعه چه بهصورت گروهي و چه بهصورت انفرادي، امضاءكرده است. البته تا بحال، اکثر توافقات مزبور میان اتحادية اروپا و كشورهاي درحال توسعه به صورت متقابل نبوده است، يعني ترجيحات تجاري اعطائی از سوي اتحاديه اروپا به شركاي در حال توسعهاش، بدون هيچ بازگشتي از طرف آنها صورت ميپذيرفت.
در مقابل، ((ابتكار مديترانه اي)) به دنبال ايجاد يك تجارت آزاد دوطرفه يا موافقتنامة همكاري مابين اروپا وكشورهاي ((منطقة مديترانه))[2] (MR) است. موافقتنامه نياز به يك قالب زماني 12-10 ساله برای ایجاد تجارت آزاد منطقهاي (در مورد تركيه اتحادیة گمرکی) میان هر كشور عضو MR و اتحاديه اروپا براي توليدات غيركشاورزي دارد.
كشورهاي MR شامل: الجزاير، قبرس، مصر، اسراييل، اردن، لبنان، مالت، مراكش، دولت خودگردان فلسطين، سوريه و تونس میباشد. دراین رابطه توافقاتي ميان مراكش، اسراييل و تونس منعقد گردید و به مورد اجرا گذاشته شد و توافق اتحاديه گمركی با تركيه اجباري شده است. همچنین مذاكرات با سه كشور مديترانهاي ديگر (مصر، اردن و لبنان) مراحل پيشرفت خوبی را پشت سر گذاشته است.
باید دانست که با وجود سهم بالاي اتحاديه اروپا در تجارت كل كشورهاي مديترانهاي، توافقات همكاري کشورهای مزبور با اتحاديه اروپا باعث اثرگذاري پراهميتي در تجارت خارجي و سياست هاي حمايتي آنها، نه تنها در مقابل اروپا بلكه حتي در مقابل ايالات متحدة آمریکا، خواهد بود.
به همين دليل است كه ايالات متحدة آمریکا تلاش مینماید تا موافقتنامة مشابهای با كشورهاي MR منعقد نماید تا بدینترتیب بازار و همچنين موقعيت استراتژيكی خود را در این منطقه از جهان، حفظ نماید.[3]
10-2-2- خصوصیسازی و رويکرد فرایند انگيزشي[1]
این مدل نظري که بر تأثير ساختارهاي حاکميتي مختلف بر روي کارايي تجديد ساختار، تمرکز دارد توسط "اشمیت و اشنیتزر" (1993) تهيه شده است.[2] در این مدل، دو رويکرد اصلي براي ايجاد ساختارهاي جديد حاکميت شرکتي از هم متمايز شدهاند که عبارتند از: 1- ((رويکرد بازار))[3] و 2- ((رويکرد دولت))[4].
((رویکرد بازار)) به خصوصيسازي سريع و فوري در شروع مرحلة گذار برميگردد و تجديد ساختار شرکتها را به مالکان جديد، واگذار ميکند. این رويکرد، مشارکت فعال دولتي را در شروع بهکار شرکتهاي مادر، بهعنوان مالکان اولية شرکتهاي خصوصي جديد در زمینة رسيدن به اهداف کارايي و عدالت در فرايند خصوصيسازي، ناديده ميگيرد.
در ((رويکرد دولت))، تجديدساختار و تأسيس ساختارهاي بازار رقابتي قبل از هرگونه تغييري در مالکيت، مورد هدف قرار ميگيرد. اين روش نيازمند مشارکت فعال دولتي توسط کارگزار دولتي در شرکت و تخصيص مجدد درآمدها بهمنظور کاهش هزينههاي اجتماعي تجديد ساختار است. رویکرد دولتي در تخصيص نهچندان بهينة اجتماعي حاصل ميشود و مديران تحت چنین نظامی کمتر از حد لازم، تلاش ميکنند.
معاوضهای بين دو رویکرد بازار و دولتی وجود دارد، رويکرد دولتي، تخصيص دوبارة بيشتر از سودها را اجازه ميدهد، بنابراين هزينههاي اجتماعي تجديدساختارشده را پايين ميآورد، اما موجب تلاش کمتر مديران ميشود، در نتیجه اثرهای زيانباري را بر انگيزهها دارد. اما رويکرد بازار از انگيزهها طرفداري ميکند، ولي در عوض موجب ميشود شهروندان رفاه بيشتري را از دست بدهند.
ادبيات اخير به ساختار حاکميت مياني در فرایند گذار از مالکیت دولتی به خصوصی، توجه قابلملاحظهاي مبذول کرده است.[5] در ابتدا، کارگزاران دولتي بايد بخش کوچکی از سهام شرکتهاي خصوصيسازیشده را مالک شوند که البته در بلندمدت این سهام، دوباره به سرمايهگذاران بخش خصوصی فروخته خواهد شد.
اين عمل، از سوبسيدهاي مقطعي که توسط دولت پرداخت میشود، جلوگيري بهعمل میآورد و محدوديتهاي سختتر بودجهاي را براي شرکتها فراهم ميکند. در این دیدگاه، اهداف کوتاهمدت خصوصيسازي، بايد در خصوص ايجاد مالکيت باثبات براي بنگاهها استوار باشد و اين کار با ايجاد شرکتهاي مادر (ایجادشده توسط دولت) به عنوان مالکان موقت امکانپذير است.
ايجاد ساختارهاي بازار، مستلزم تجديد ساختار رقابتمحور، قبل از هر نوع تغيير مالکيت است، بویژه در صنايعيای که انحصارات تحت رويکرد اندیشة اقتصاد دستوری و برنامهریزی شده یا سوسياليسم باشد. درطول اين فرايند، نهادهاي خارجي بايد وسيلهای الزامي براي برقراري تعادل در مقابل گروههاي ذينفع استفاده شوند. ورود به بازار سرمايه بايد بعد از خصوصيسازي و در مرحلة بلوغ گذار، اتفاق بيفتد.
برخی از اقتصاددانان بر روي يک موضوع انگيزشي[6] در سطح بنگاهها تأکيد ميکنند و نشان ميدهند که فروش سهام به سرمايهگذاران بيروني (خارجی) در مقايسه با سرمايهگذاران داخلی، ارجحتر است.[7]
به اعتقاد آنها، خصوصيسازي دروني حقوق مالکیت و نظارت را تنظيم ميکند، بنابراين ساختارهاي انگيزشي مناسبي را بهوجود ميآورد، اما ممکن است به تجديد ساختار ناکارامد منجر شود.
همچنين بعد از شکست احتمالی در تجديد ساختار توسط سرمايهگذاران دروني (که سناريویی واقعبينانه در اقتصادهاي درحال گذار است)، فروشی دوباره به سرمايهگذاران بيروني با احتمال کمتري ممکن است رخ دهد که علت آن شاید اين باشد که مالکان داخلي، تجديد ساختار را به دلیل قيمتگذاری بيشتري که برای سرمايهگذار بيروني صورت میگیرد و از او تقاضا ميشود، نادیده بگیرند، يا زمانيکه احتمال بيکارشدن نیروی کار داخلی افزایش مییابد، آنها تجديد ساختار را انجام ندهند.
[1] - The Incentive Mechanism Approach
[2] - Schmidt and Schnitzer (1993)
[3] - Market Approach
[4] - Government Approach
[5] - Lipton and Sachs (1999)
[6] - Incentive Issue
[7] - Blanchard, Oliver, Philippe Aghion, "Ex-State Firms in the Transition: On Insider Privatization", European Economic Review, 40, 1996, pp. 759-766.
سابقة جهانيسازي
ميتوان پرسيد كه چه عاملي دستآورد اثر متقابل دو نيروي همسانِ "كاهش هزينههاي ارتباطات" و "حركت به سوي بازار" است؟
بهطور خلاصه دو اتفاق مهم طي دو دهه و نيم گذشته، رخ داد؛ نخست، افزايشي وسيع در يكپارچهسازي و ادغام توليد كالا در بخشهاي اقتصادي بود و دوم، رشد به مراتب بيشتري در سرمايهگذاري مستقيم خارجي مشاهده شد كه البته اينده دو جنبه از يك چيزند: يكپارچهسازي و ادغام توليد توسط شركتهاي چندمليتي در آنسوي مرزهاي جغرافيايي كه اين روند توانست چيزي كاملاً جديد را بهوجود آورد كه عبارت بود از: تخصص در توليد[1] كالاهاي صنعتي بر اساس منابع خاصِ مبتني بر مزیت نسبی.
درعينحال، مهم است كه دانسته شود، چه بخشهايي كمتر در فرايند جهانيسازي وارد شدند. بهطور ويژه دو بخش كمتر جهانشمول شدهاند كه عبارتند از: بازارهاي كار و بازارهاي سرمایة بلندمدت. اولي با نشان دادن اين حقيقت كه آن ميزان از جمعيت دنيا كه در در كشورهايي غير از كشور زادگاهشان زندگي مي كنند، از حدود 10 درصد اواخر قرن 19، درحال حاضر به 3 درصد رسيده است. اين موضوع را همچنين ميتوان با اختلاف زياد و بيسابقه در دستمزدهاي واقعي مردم در سراسر جهان كه مهارتهاي يكساني دارند، نشان داد.
دومين مورد را ميتوان توسط شكستِ در جريانهاي سرمايه خالص از كشورهاي غني به كشورهاي فقيرتر نشان داد. درواقع، طي دهة پاياني 2000، جريانهاي خالص سرمايه در جهات متضاد حركت كردهاند، يعني جريان سرمايه از كشورهاي درحال توسعه بهسوي ثروتمندترين كشورهاي دنيا در جريان بوده است.
ناتواني در ايجاد پايهاي باثبات براي ايجاد جريانهاي خالص سرمايه از دنياي پيشرفته و ثروتمند به كشورهاي فقير را ميتوان يكي از علل مهم شكست، در عصر دوم جهانيسازي بهحساب آورد. در همين رابطهاي سؤالي مطرح است به اين شكل كه، "در فرايند جهانيسازي، وقتي رفاه جوامع و انسانها را مد نظر قرار ميدهيم، ارزيابيمان چيست؟" پاسخهاي متعددي ميتوان به اين پرسش داد كه بخشي از آنها عبارتند از:
الف- اين واقعيتي انكارناپذير است كه جهانيسازي توانسته منافع اقتصادي بزرگي براي بخشهاي وسيعي از جهان فراهم آورد؛ بويژه آنكه بسياري از كشورهاي جنوب شرقي آسيا، از جهانيسازي براي كسب موفقيت، نردبان محكمي ساخته و از پلههاي آن با توليد كالاهاي كارخانهاي كاربر، بهسرعت بالا رفتند.
ب- جهانيسازي در تعداد افرادي كه سابقاً در فقر مطلق بهسر ميبردند، كاهش چشمگيري ايجاد كرد. بنا بر يكي از مطالعات آماري "بانك جهاني"، تعداد افرادي كه در شرق آسيا با كمتر ازيك دلار در روز روزگار ميگذراندند، از 56 درصد در 1981، به 16 درصد در 2001 كاهش پيدا كرد. بهعبارت ديگر ميتوان ادعا كرد كه اين بيشترين و سريعترين ميزان كاهش فقر مطلق طي تاريخ بوده كه بواسطة جهانيسازي پديد آمده است.
پ- رشد نسبتا" سريع كشورهاي درحال توسعة آسيايي براي نخستين بار از دهة 1820، بيترديد سبب كاهش "نابرابري جهاني" در خانوارها بوده است.
ت- همچنين، جهانيسازي منافع زيادي هم براي كشورهاي پيشرفته داشته است. يكي از مطالعات "مؤسسه بينالمللي اقتصاد[2]" نشان ميدهد كه، تنها ايالات متحده آمريكا از جهانيسازي بيش از 1000 ميليارد دلار كه اين رقم حدود ده درصد توليد ناخالص داخلی اين كشور است، سود برده است. جاي تعجب نيست كه اين منافع براي انگلستان بهمراتب بيشتر باشد.[3]
ث- درعين حال بايد توجه داشت كه، جهانيسازي براي مناطقي ازجمله آفريقا يا آمريكاي لاتين، بهخوبي عمل نكرده است. در ميان دلايل، سه دليل "کمبود يا نقمت منابع[4]"، "حمايتگرايي مداوم در کشاورزی" و "شرايط ضعيف عرضه و تأمين معاش" را در اين كشورها نام بردهاند. بهعلاوه، ورود چين به اقتصاد جهاني، تكان شديدي را به اين كشورها وارد آورده كه در برخي موارد مثبت و گاهي هم منفي بوده است.
[1] - specialization of production
[2] - Institute for International Economics
[3] - (IIE), http://www.iie.com/publications/newsreleases/feppr.htm
[4] - resource curse
3-3- مشاهدات کاربردی
برخی از مطالعات کاربردی نشان میدهند که برای مثال، در کشور بولیوی، اصلاحات در بخش مالی و بانکی و پولی در سال 1987 به مرحلة اجراء درآمد و پیشرفتهای قابل ملاحظهای در جهت بهبود چارچوب قانونی و آئیننامهای، تعطیل نمودن بانکهای دولتی، تقویت و نظارت و آزادسازی نرخ بهره و استفاده از منابع غیربانکی برای تأمین کسری بودجه، تاکنون حاصل گردیده است. امّا هنوز اقداماتی دیگر، از جمله: توسعة بازار سرمایه و منطقی نمودن نظام صندوق بازنشستگی میباید به مرحلة ظهور درآیند.[1]
تأمین مالی هزینههای بخش عمومی از اوایل دهة 1990، از تغییرات ژرفی برخوردار بوده است. بسیاری از کشورها بهجای اتکاء بیش از حد بر مالیات بر شرکتها، به طرف سیاستهائی که مبتنی بر ایجاد درآمدهای مالی از طریق وسعت پایههای درآمدی است، حرکت مینمایند.
تأمین مالی کسری بودجه دولت، کلید اصلی اصلاحات بخش مالی است. قبل از اجرای سیاستهای تعدیل ساختاری و آزادسازی در دهة 1980، بسیاری از کشورها برای تأمین کسری بودجه، از منابع داخلی بالخصوص از اعتبارات نظام بانکی استفاده مینمودند.
تأمین مالی هزینههای دولتی توسط نظام غیربانکی درحد بسیار نازلی مورد استفاده قرار میگرفت؛ چراکه بازارهای سرمایهای هنوز در این دسته از کشورها، تشکیل یا قوام نیافته بودند و همچنین دارائیهای مالی، در دسترس نبودند. در هر صورت، اتکاء زیاد به منابع بانکی برای تأمین کسری بودجه، به افزایش نقدینگی و متعاقباً افزایش نرخ تورم منجر خواهد شد.
البته میزان و حجم تأمین مالی غیربانکی، به نرخ بهرة داخلی بستگی دارد. یکی از اقدامات و پیشرفتهای جدی در بخش مالی، آزادسازی نرخ بهره به هدف افزایش آن در یک سطح واقعی مثبت، میباشد.
امّا باید درنظر داشت که اصلاحات در بخش مزبور از پیشرفت چندانی در کشورهای درحال توسعه برخوردار نبوده است، چراکه اصلاحات هنوز در مراحل اولیه میباشد و از همه مهمتر، اصلاحات در بخش مالی، بدون رفرم همزمان در شرکتهای زیانده دولتی امکانپذیر نخواهد بود.
همچنین زمان مناسبی لازم است تا بانکها خصوصی شوند و نظارت بر آنها بهبود یابند و تغییرات نهادی و قانونی لازم برای انتقال به یک کنترل پولی غیرمستقیم فراهم شوند.
[1] - سیاستهای اقتصاد کلان و اصلاحات ساختاری، ص 263
7- توافقات شمال - جنوب
در این بخش به بررسی اجمالی بخشی از توافقات و همگرائیهای منعقده میان کشورهای جنوب-جنوب، شمال-جنوب و شمال-شمال میپردازیم. باید توجه داشت که متدولوژی تحقیق در این بخش با سایر بخشهای گذشته تفاوتی آشکار دارد.
در این بخش ما اصل را بر معرفی خلاصة همگرائیها گذاشتهایم و توضیحات کلی در مورد آنها را به دلیل عدم اطالة کلام و محدود بودن فضای کتاب، به وقت دیگری وانهادهایم.
1-7- سازمان همکاری اقتصادی و توسعه OECD
سازمان همکاری اقتصادی و توسعه[1] OECD از داخل سازمان همکاری اقتصادی اروپائی[2] OEEC بهوجود آمد. سازمان OEEC در سال 1948 میلادی از ((طرح مارشال))[3] و شانزدهمین کنفرانس همکاری اقتصادی اروپائی بهوجود آمد.
هدف از تأسیس سازمان، پیشبرد برنامههای مشترک سازندگی بهطور مشخص در کشورهای اروپائی که دو جنگ خانمانسوز را پشت سر گذاشته بودند، نظارت بر توزیع وامهای اعطائی میان اعضاء، توسعة تجارت میان کشورهای اروپائی از طریق کاهش تعرفه و دیگر محدودیتهای تجاری و بالاخره استفادة بهینه از نیروی کار کشورهای عضو بود.
در ابتدا ((سازمان همکاری اقتصادی اروپائی)) با هیجده عضو کار خود را شروع کرد که عبارت بودند از: استرالیا، بلژیک، دانمارک، فرانسه، یونان، ایسلند، ایرلند، ایتالیا، لوکزامبورگ، هلند، نروژ، پرتغال، سوئد، سوئیس، ترکیه، انگلستان، آلمان غربی و ایالات متحدة آمریکا.
پس از اینکه اروپا بهطور نسبی کار بازسازی خود را بهپایان رسانید، نیاز به یک بازنگری مجدد در سازمان احساس شد، ضمن آنکه کشورهای دیگری خواهان الحاق به آن بودند. بالاخره در سال 1961 میلادی سازمان همکاری اقتصادی و توسعه OECD کار خود را شروع نمود و تا سال 2005، با 30 عضو نقش فعالی را در فعالیتهای اقتصادی ایفا مینماید.
اعضاء ((سازمان همکاری اقتصادی و توسعه)) عبارتند از: ایالات متحدة آمریکا، انگلستان، آلمان، استرالیا، اطریش، ایسلند، ایرلند، ایتالیا، اسپانیا، بلژیک، پرتغال، ترکیه، کانادا، جمهوری چک، جمهوری اسلواک، دانمارک، فنلاند، فرانسه، یونان، مجارستان، ژاپن، کره جنوبی، لوکزامبورگ، مکزیک، هلند، نیوزیلند، نروژ، لهستان، سوئد و سوئیس. هدف سازمان، مبارزه با فقر از طریق رشد اقتصادی، تجارت و سرمایهگذاری، تکنولوژی، ابداعات، کارآفرینی اقتصادی، همکاری توسعهای، توسعة اجتماعی، حمایتهای زیست محیطی و ایجاد اشتغال برای تمامی کشورها میباشد.
چنانچه مشاهده میشود، سازمان مزبور الزاماً نقش یک ادغام اقتصادی و یا ترتیبات منطقهای خاص را بازی نمیکند، بلکه اهدافی فراتر را در سرلوحة برنامههای خود قرار داده است.
بنابراین OECD در ادبیات همگرائی چندان مورد بررسی قرار نگرفته است ولی از آنجائیکه این سازمان با همکاری تعداد قابل توجهی از کشورهای ((شمال)) و برخی از کشورهای درحال توسعه، نقش قابل توجهی را در فعالیتهای اقتصاد بینالملل ایفا مینماید، و بهمثابه یکی از همکاریهای شمال- جنوب میتواند مورد اعتناء جدی در تنظیم معادلات اقتصاد بینالملل قرار گیرد، مورد توجه بسیاری از محققان این رشته قرار گرفته است.
[1] - Organization for Economic Co-operation and Development (OECD)
[2] - Organization for European Economic Co-operation (OEEC)
[3] - Marshall Plan
