نکتة بعدی، اینکه که لازم است خصوصیسازی را از شرکتهای کوچک شروع کنیم، در کشور اتحاد جماهیر شوروی سابق 45 هزار شرکت دولتی وجود داشت. تجربه نشان میدهد که خصوصیسازی در شرکتهای کوچکتر در آغاز، بهتر صورت میگیرد و درپیآن به خصوصیسازی شرکتهای بزرگتر کمک میکند.
بهطور کلی، از تجربة خصوصیسازی شرکتهای کوچک میتوان در خصوصیسازی شرکتهای بزرگ استفاده کرد، ضمن آنکه اثرهای اجتماعی – اقتصادی و سیاسی خصوصیسازی شرکتهای کوچکتر، از جمله مشکلاتی چون بیکاریهای موقت، جابهجایی و توزیع مجدد ثروت و دارایی، اختلال در سطح عمومی قیمت و تولیدکالاهای شرکتهایی که خصوصی شدهاند، جابهجائی و انتقال مدیران دولتی شرکتهای خصوصیشده به بخشهای دیگر و....، بهمراتب کمتر است.
بهعلاوه، از این راه میتوان شرایط و تفکر اجتماعی – فرهنگی و سیاسی جامعه را برای انجام خصوصیسازی در سطحی گسترده آماده کرد. تجربة کشورهای بلوک شرق، مالزی و آرژانتین دلیل این مدعاست.
مهم آناست که بدانیم از خصوصیسازی چه میخواهیم، باید دانست که خصوصیسازی را نباید برای خصوصیسازی انجام دهیم. شاید برخی از کشورها به دلیل تأثیرپذیری از فضای بینالملل و بدون در دست داشتن برنامه و اهداف مشخص، به استقبال ((خصوصیسازی کور)) بروند.
در این شرایط، خصوصیسازی با تنشهای شدید اجتماعی – فرهنگی – سیاسی و حتی اقتصادی روبهرو خواهد شد و بهطور قطع، نتایج مطلوبی بههمراه نخواهد داشت.
خصوصیسازی تدبیری است برای افزایش بهرهوری اقتصادی و تسری آن در کلیة بخشهای اجتماعی، کوچککردن دولت بهطور گسترده و واگذاری مسئولیتهای نظارتی، آموزشی و تربیتی، امنیتی و مواردی این چنین، ایجاد نظام مردمسالاری و قطع سلطة دیوانسالاری و نظام توتالیتر، عضویت در خانوادة بینالمللی و ...... به طور کلی، اهداف خصوصیسازی باید از قبل مشخص شده باشند و منافع آن برای جامعه مسجل شود.
شایان ذکر است که بدانیم در فرایند خصوصیسازی، چه اقداماتی را باید انجام دهیم، باید دانست که نمیتوان از الگویی واحد و کلیشهای خصوصیسازی برای تمامی کشورها بهره جست، کشورها از لحاظ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و.... با یکدیگر متفاوتاند.
برنامة خصوصیسازی باید مختص همان کشور باشد و اقدامات بهعمل آمده باید با شرایط خاص آن کشور همخوانی داشته باشد، بنابراین الگوی خصوصیسازی تنها یک الگوی اقتصادی نیست، بلکه تمامی متغیرهای مرتبط اجتماعی – فرهنگی – سیاسی و ... جامعه در تعیین آن، نقش دارند.
به همین دلیل طراحان الگوی خصوصیسازی باید از متخصصان حرفهای و کارآزموده بخشها و رشتههای مختلف گرد هم آیند و در تدوین آن مشارکت کنند.
در ادبيات كنوني، برخي واهمه دارند كه حملات تروريستي در مقياس بزرگي چون حمله به واشنگتن و نيويورك در يازدهم سپتامبر 2001، (يا حتي احتمال وقوقع مواردي بسيار بزرگتر از اينها)، به پايان تعهد به احترام به مرزهاي آزاد ختم خواهد شد.
اما بايد درنظر گرفت كه رقابت ناسالم ميان قدرتهاي بزرگ اقتصادي ازيكطرف و محروم نگهداشتن كشورهاي ضعيف از پيشرفتهاي سريع علمي-اقتصادي، ميتواند دامنة تخاصمات جهاني را افزايش دهد. درواقع استفاده از سلاحهاي هستهاي و همكاري با گروههاي تروريستي كه در سطوح بينالمللي به فعاليت مشغولند، از طرف قدرتهاي بزرگ صورت ميگيرد كه دامنة اين رقابتهاي ناسالم، كشورهاي ضعيف را نيز آلوده ميكند.
در يك كلام كلي ميتوان گفت كه، نتيجه و برآيند چنين رقابتهايي از سوي دول قدرتمند، به مثابه ماليات سنگيني بر آزادسازي اقتصادي و جهانيسازي خواهد بود كه ممكن است گسترة نفوذ آنرا در سطح بينالمللي كاهش دهد.
در كنار موارد بالا، بايد به كميابي و عدم كفايت منابع، مثل منابع خام و سوختهاي فسيلي، منابع زيرزميني و كاني، اشاره كرد كه رقابت براي دستيابي به آنها، ميتواند تخاصمات جديدي را در سطوح بينالمللي ايجاد كند.
بديهي است كه افزايش رقابتهاي ناسالم بويژه از سوي قدرتهاي بزرگ اقتصادي، حس همگرايي ميان كشورها را زايل كرده، تهديدي براي جهانيسازي قلمداد ميشود. تلاش براي يافتن مواد خام حياتي نيروي محرك توسعه منطقهاي و سرزميني (استعمار كشورها) نيمه اول قرن بيستم بوده است كه در سالهاي آتي نيز بهسادگي احتمال وقوع دوباره آن وجود دارد.
چه بايد كرد؟
ميتوان گفت كه هم جهاني سازي اجتنابناپذير است و هم به سياست جهاني بستگي دارد كه در دنياي كنوني، بيش از همه به سياستگذاري قدرتهاي بزرگ اقتصادي- سياسي وابسته است. بهطوركلي، اگر جهانيسازي بخواهد موفق شود و بر تهديدات پيشرو فايق آيد، بايد موارد متعددي را درنظر گيرد كه موارد زير برخي از آنها هستند:
ضروري است تلاش عمدهاي انجام گيرد كه ضمانت كند، كشورهاي فقير و ضعيف در موقعيتي قرار گيرند تا بتوانند از منافع اقتصاد جهاني و پيشرفت فنآوري برخوردار شوند. مشاهدات آماري نشان ميدهند تا اواخر قرن بيستم، بيش از دو ميليارد نفر در كشورهايي زندگي ميكردند كه در آمد واقعي هر فرد، كمتر از يك صدم آنهايي بود كه در كشورهاي ثروتمند زندگي ميكنند. بديهي است كه، چنين دنيايي ممكن نيست از ثبات لازم برخوردار باشد.
همچنين، بايد تلاشهاي وسيعي صورت گيرد تا با سرچشمة بيثباتي اقتصاد کلان جهاني مبارزه شود. اين موضوع بويژه در بلندمدت براي اقتصادهاي درحال گذر، اقتصادهاي نوظهور و اقتصادهايي كه نياز به تعديل ساختاري دارند و ميخواهند از نظام بازار استفاده كنند، حايز اهميت است، چراكه به آنها اين اجازه را ميدهد تا با پول رايج خود در مبادلات بينالمللي در بازارهاي كالا، سرمايه و ماليه استفاده كنند.
د: کسری بودجه و نرخ مبادله:
بسیاری از کشورهای درحال توسعه، در فرآیند انتقال اقتصادی، برای تأمین هزینههای تعدیل ساختاری، به بازارهای پولی و مالی بینالمللی، جهت تهیة وام و اعتبار مراجعه میکنند.
مطالعات کاربردی نشان میدهند که بدهیهای کوتاهمدت و بلندمدت کشورهای مزبور در سالهای اولیة اجرای آزادسازی مالی و برنامههای تعدیل ساختاری، بهطور فزایندهای افزایش مییابد و اکثر این کشورها عاجز از پرداخت بدهیهای کوتاهمدت خود که بعضاً بهصورت ((یوزانس)) تهیه گردیده است، میباشند و درنتیجه، آنها را با معضل ((بدهیهای معوقه)) روبهرو خواهد ساخت.
افزایش بدهیهای خارجی کشور به جریان خروجی سرمایه و متعاقباً کاهش ارزش پول داخلی منجر میشود، که موجب افزایش ((سود بدهیها)) برحسب پول داخلی میگردد و بنابراین هزینههای دولتی را افزایش میدهد.
تأثیر کاهش ارزش پول بر هزینههای عمومی، از طریق گرانشدن واردات و افزایش پرداختیها برای واردات برحسب پول داخلی نیز قابل تفسیر میباشد. بنابراین، کاهش ارزش پول به افزایش هزینههای عمومی از دو طریق: افزایش سود بدهیها و افزایش پرداختیها برای واردات برحسب پول داخلی منجر خواهد شد.
بهمنظور کنترل کسری بودجه، افزایش در درآمدها و یا کاهش هزینههای دولت ضروری است. شرایط ویژة اقتصادی- اجتماعی کشورهای درحال توسعه مؤید این امر است که کاهش در هزینهها – حداقل در کوتاهمدت- بسیار مشکل میباشد و افزایش درآمدها از طریق افزایش مالیاتها، مستلزم بهبود ساختار و مدیریت مالیاتی است که دسترسی به آن، برای کشورهای درحال توسعه زمانبر است.
امّا از آنجائیکه قسمت اعظم درآمدهای ارزی کشورهای درحال توسعه در اختیار و کنترل دولت میباشد، دولت با کاهش ارزش پول میتواند بخش قابل توجهی از کسری بودجة بهوجودآمده را جبران نماید. امّا کاهش ارزش پول، متعاقباً به افزایش هزینههای دولتی منجر خواهد شد و کسری بودجه را تحت فشار قرار خواهد داد و این ((دور باطل)) همچنان ادامه پیدا خواهد کرد.
ازطرفی، بر اساس منازعات تئوریک، کاهش ارزش پول باید به افزایش درآمدهای صادراتی و برخی از درآمدهای مالیاتهای غیرمستقیم برحسب پول داخلی منجر گردد. امّا از آنجائیکه تولید داخلی و بخش صادرات اکثر کشورهای درحال توسعه، وابستگی شدیدی به واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای دارد، گرانشدن واردات موجب افزایش هزینة نهائی یا قیمت کالای ساخته شده در داخل میگردد که ممکن است قدرت رقابتی کشور را تحت تأثیر قرار دهد و موجب کاهش صادرات شود.
یعنی تأثیر مثبت کاهش ارزش پول با افزایش سریع قیمتهای داخلی خنثی گردد. کاهش درآمدهای صادراتی به تقلیل درآمدهای بودجة عمومی منجر میگردد و فشار دیگری را بر کسری بودجه وارد خواهد آورد.
اهداف عمدة موافقتنامههای آزاد تجاری مزبور، شامل ایجاد تحرک در توسعه وتنوع تجارت همراه با حذف موانع تجاری، تسهیل جریان حرکت کالاها و خدمات، گسترش همکاریها و حمایت از حقوق مالکیت معنوی[1] در میان کشورهای عضو بود.
به اضافه اینکه، موافقتنامههای مزبور کوششی در جهت ایجاد راهکارهای مؤثر برای به سرانجام رساندن موافقتنامهها و تدوین راهحل برای جلوگیری از مجادلات و اختلافات بهشمار میآید. موافقتنامة تجاری آزاد چندجانبه، به آزادسازی تجارت در اکثر اقلام محصولات تجاری، حذف محدودیتهای تعرفهای در اکثر بنگاههای اقتصادی گردید.
موافقتنامة تجاری بین مکزیک و بولیوی باعث شد که 97% عوارض گمرکی بر کالاهای صادراتی مکزیک به بولیوی همچون: تریلی های باری، اتوبوس، تراکتور، کامیون، قطعات خودرو، لوازم الکتریکی منزل، تجهیزات کامپیوتری، تلویزیون، محصولات عکاسی، آهنآلات، محصولات نفتی و الیاف مصنوعی کاهش یابد.
همچنین، بعضی از محصولات زراعی و صنعتی - زراعی مثل: مرکبات، اسپراگوس، آواکادو، توت فرنگی، آبجو، تکیلا، کاکتوس، شیرخشک، کاغذ، پیاز، خربزه، هندوانه، عنبة هندی و هلو بدون عوارض گمرکی باقی بمانند. آخرین فرصت جهت کاهش عوارض گمرکی 15 سال بعد از شروع قرار داد تعیین شد. دراین رابطه، گوشت خوک، محصولات مرغ و شیر خشک به طور موقت از این قرارداد مستثنی شدند.
در موافقتنامة تجارت آزاد میان مکزیک وکاستاریکا موافقت شد که 70% از صادرات مکزیک، معاف از عوارض گمرکی باشد و عوارض گمرکی روی 20% دیگر از صادرات این کشور، طی 5 سال کاهش یابد و 10% باقیماندة صادرات، عوارض گمرکیاشان طی 10 سال کاهش پیدا کند. بنابراین تا سال 2005 اکثر عوارض گمرکی میان دو کشور مزبور، برداشته شده است.
متقابلاً، طی یک برنامة کاهش عوارض گمرکی بین مکزیک و نیکاراگوئه، حذف 80% از تعرفههای گمرکی میان دو کشور فوراً پذیرفته شد. بر اساس این قرارداد، ایجاد هرگونه عوارض گمرکی جدید برکالاهای اصلی صادراتی و وارداتی میان دو کشور، ممنوع اعلام گردید. همچنین، دو کشور موافقت کردند که سوبسیدها بر محصولات زراعی را حذف کنند و بعد از اول جولای 2007، هیچ کدام از کشورها حق داشتن سوبسید بر محصولات زراعی تجاری را نداشته باشند.
البته هر دو کشور برای پیشگیریهای بهداشتی حق دارند که قوانینی را که در سطح بینالمللی برای این قبیل موارد اجراء می شود، بر کالاهای زراعی وارداتی منظور نمایند و چنین روندی تا وقتیکه بر پایة ضوابط و برنامة معینی استوار با شد، ادامه خواهد یافت. در حوزة خدمات مالی، دو کشور توافق کردند که تمامی موانع بر خدمات مالی را آزادسازی کنند.
مشاهدات نشان میدهند که مکزیک یکی از فعالترین امضاء کنندگان موافقتنامة تجارت آزاد در دنیاست. سه موافقتنامة مزبور تنها بخشی از10 موافقتنامهای است که مکزیک از سال 1994 تا 2001 امضاء کرده است. دلایل متعددی وجود دارد که مکزیک چنین مسیری را انتخاب کرده است.
از لحاظ اقتصادی، مکزیک خود را ملزم میداند که به یک اقتصاد مبتنی بر صادرات مبدل شود. ((موافقتنامة تجارت آزاد)) با ایجاد امکان دسترسی مکزیک به بازارهای متعدد جهانی، به این کشور کمک میکند.
همچنین مکزیک با جذب سرمایههای خارجی- خصوصا در بخش صادرات صنعتی- کمک زیادی از چنین موافقتنامههائی دریافت کرده است، چراکه به اعتقاد این کشور، همگرائی اقتصادی بهمثابه یک سیاست بیمهای عمل میکند، یعنی با پرداخت حق بیمه، صادرات مکزیک را در مقابل صادرات کشورهایی مثل آمریکا بیمه میکند.
از طرفی دیگر، موافقتنامههای مزبور باعث تحرک عوامل تولید در مکزیک میشود چراکه این کشور با امضاء موافقتنامههای متعدد، به یک شریک جذاب برای کشورهای عضو موافقتنامه و سایر کشورها تبدیل شده است.[2]
5-2- مانیفست خصوصیسازی
تجربة کشورهای موفق در امر خصوصیسازی نشان میدهد که "مانیفست خصوصیسازی" دربرگیرندة مواردی به شرح زیر است. شایان ذکر است که تجربة خصوصیسازی در کشورهای درحال توسعه و برخی از کشورهای منتخب در فصل چهارم این کتاب بررسی میشود.
نخست آنکه باید خصوصیسازی را جدی بگیریم، باید دانست که خصوصیسازی لازمة یک اقتصاد متعالی و روبه رشد است و بدون آن، اصلاحات اقتصادی امکانپذیر نیست.
بسیاری از ارباب سیاست، از خصوصیسازی به مثابة ابزاری برای حفظ قدرت بهره میجویند و بهطور معمول مشاهده میشود پس از گذشت دهههای متمادی نه تنها خصوصی سازی محقق نشده است، بلکه اندازة دولت در اقتصاد بزرگتر میشود.
از آنجاییکه خصوصیسازی به کوچکشدن دولت میانجامد، و در مقابل، نقش مردم را در فعالیتهای اقتصادی فزونی میبخشد، مقدمات یک نظام مردمسالاری فراهم میشود که البته این امر مورد قبول ارباب سیاست و مدیران حقوقبگیر عالیرتبة دولتی نیست، بنابراین آنها خصوصیسازی را جدی نمیگیرند و از شعار آن برای نابخردشمردن ملت خود استفاده میکنند.
باید توجه داشت که فرایند خصوصیسازی تدریجی باشد، یعنی سرعت خصوصیسازی باید هماهنگ با سرعت اصلاحات و تحولات اقتصادی تنظیم شود. تجربة کشورهای درحال توسعه نشان میدهد که در زمان کوتاه، نمیتوان انبوه فراوانی از شرکتهای دولتی را خصوصی کرد.
بنابراین خصوصیسازی موفق نیاز به زمان لازم دارد، اما باید توجه کرد که برای انجام موفق خصوصیسازی لازم است که جدول زمانبندی مشخص تهیه و بر اساس آن اقدام کرد.
تدریجی بودن خصوصیسازی، به معنای از دستدادن زمان نیست، چرا که طولانیشدن آن موجب اختلال در امر خصوصیسازی میشود.
ت- رقابت بينالمللي و ناامني جغرافياي سياسي
يكي از مهمترين دلايل ناكارآمدي قرن بيستم را در فروپاشي روابط سالم بينالمللي بويژه ميان قدرتهاي بزرگ از يكطرف و طلوع كمونيسم و فاشيسم ازطرف ديگر بود كه ايندو در صورت ادامه ميتوانستند، جهان را متلاشي كنند.
"فرگوسن[1]" در مقالهاش با تأكيد بر خطرات جغرافيايي سياسي[2]، به پنج شباهت بين ايالات متحده آمريكاي امروز و انگلستان يك قرن پيش، اشاره ميكند كه بهطور خلاصه عبارتند از:
" از لحاظ فيزيكي و مالي تحت فشار زياد بودن"؛
"رقابت بزرگ قدرت با چين كنوني كه جاي آلمان را گرفته"؛
"بيثباتي نظام بهمپيوستگي و پيمان بين دولتها همراه با از همپاشيدگي روابط ميان دولتهاي آنسوي اقيانوس اطلس"؛
"ظهور دولتهاي زورگو و سلطهگر كه سابقاً آلمان و انگلستان بودند و درحال حاضر، آمريكا جانشين آنها شده"؛
و پيدايي تشكيلات خشن تروريستي (براي مثال بلشويكها در گذشته و القاعده در شرايط كنوني). شايد اين ادعاي درستي باشد كه فروپاشي نظام اقتصادي، از ناكارآمدي و اضمحلال "سياست جهاني" نشأت ميگيرد.
علاوه بر موارد بالا، بايد احتمال تخاصم و به تعبير "جان مييرشيمر[3]" استاد علم اقتصاد در دانشگاه شيكاگو، ناسازگاري (و نه جنگ) را ميان ايالات متحده آمريكا و چين بر سر موضوعات اقتصادي و سياسي (تايوان) اجتنابناپذير دانست كه ميتواند به بروز ناهنجاريهاي فراوان اقتصاد بينالملل بيانجامد.
او ميگويد: "ايالات متحده تحمل يك رقيب استراتژيك را ندارد. در آن هنگام، يعني درست به همان دليل كه بنا بر تاکتیکهای جنگی، جنگ ميان آتن و اسپارتا درگرفت، احتمال وقوع جنگ ديگري ميان رقباي اقتصادي امكانپذير است.
علاوه بر اين موارد، رشد بيسابقة اقتصادي چين، ميتواند به تغييرات ساختاري نامطلوب در اقتصاد ساير كشورها بيانجامد كه بخشي از اين تغييرات را ميتوان در افزايش استفاده از نظام حمايتي و متعاقباً افزايش محدوديتهاي تجاري در اقتصاد بينالملل جستجو كرد.
همچنين، پيدايي روحية تخاصم در رقابت بينالمللي ميتواند نتيجة درگيري ميان قدرتهاي اقتصادي بهحساب آيد. بايد دانست كه بخشي از ناكارآمدي بوقوع پيوسته در اوايل قرن بيستم، به دليل فشارهاي وارده بر همساز و يكنواخت كردن قدرتهاي در حال رشد، در نظام سياسي و اقتصادي جهان بود كه براي مثال، رشد كشورهايي نظير چين در بلندمدت، فشارهاي مشابهي ايجاد خواهد كرد.
ج: کسری بودجه و نرخ بیکاری:
اگر شرکتهای دولتی، کارکنان اضافی را بهمنظور بهبود کارآئی اشتغال، از کار برکنار کنند و متعاقباً هزینههای دولت برای بهوجودآوردن تشکیلات و تأمین بیمههای بیکاری افزایش یابد، همچنین هزینههای اجتماعی دولت برای مقابله با عوارض سوء بیکاری (از قبیل دزدی، جنایت، بزهکاری و....) افزایش نمایند، تغییرات مزبور موجب افزایش کسری بودجه خواهد شد.
جهت مقابله با افزایش کسری بودجه، دولت باید برنامههای مدون و سنجیدهای برای بیکارکردن افراد اضافی کند تا اینکه اولاً، از افزایش هزینههای اجتماعی جلوگیری نماید و ثانیاً افراد بیکارشده را به طرف شغلهای مناسب دیگری هدایت نماید.
یکی از نکات قابل ذکر این است که تمایل شرکتهای دولتی برای نگهداشتن کارکنان و جذب بیشتر آنها، موجب میشود که سازماندهی جدید آنها مشکل گردد و قدرت کارآئی و رقابتی آنها نیز با تأخیر روبهرو شود.
بههمین ترتیب خصوصیسازی شرکتهای مزبور نیز با مشکلات عدیدهای مواجه خواهد شد.
تلاشهاي همگرايي منطقهاي در آمريكاي لاتين در اواخر دهة 1980، پس از آنكه بسياري از كشورها فرآیند و دورة ((اصلاحات و تعديل ساختاري)) را پشت سرگذاشتند، با قوت بيشتري از سر گرفته شد. طبق برخي از برآوردها، تنها بين سالهاي 1990 و 1994، 26 توافقنامة تجاري دوجانبه و چندجانبه میان كشورهاي آمريكاي لاتين به امضاء رسید.
بسياري از تحلیلگران اقتصادی ابتكارات مزبور را به ((منطقهگرايي باز)) يا ((بلوکهای باز)) تعبیر كردهاند تا اين وضعيت را از تجربه گذشتة آنها، يعني ((بلوکهای بسته)) تميز دهند.
در ترتیبات تجاري ترجيحي PTA کشورهای مزبور تلاش شده بود تا شاخصهای زیر در فرآیند تجارت این کشورها مورد ملاحظه قرار گیرد:
(الف)- موانع خارجي کشورهای آمریکای لاتین در برابر واردات كشورهاي ثالث نسبتاً در سطوح پايينی تنظیم شود و افزايش نيابد(يا حتي در مواردي كاهش يابد).
(ب) در کشورهای مزبور، ترجيحات منطقهاي به معناي ارتقاي صادرات و ايجاد فضاي رقابتي خارجي در منطقه به جاي فعاليتهاي حمايتي جانشيني واردات، تعبیر میگردید.
از ديگر مشخصههاي ((منطقهگرايي باز)) در این منطقه، اتكاء به نيروهاي بازار به جاي برنامه ريزي صنعتي مركزي و سازگـاري نسبي براي الزامـات حمايتي ويژه كشـــورهاي عضو بود.
به اعتقاد بسیاری از تحلیلگران، ابتكــارات منطقهاي آمريكاي لاتين نه تنها در رويكردشان به تجـارت با یکدیگر كـاملاً موفق بودند، بلکه آنها متعهد شدند تا همكاري هايشان را نسبت به قبل منسجم تر و پايدارتر كنند.
اين امر وابسته به دو مقوله بود، اول برخورد آزادانه با تجارت توسط اكثر كشورهاي آمريكاي لاتين و دوم افزايش اهميت تجارت کالاهای کارخانهای و درنتيجه، افزايش فرصتهاي تجاري درون صنعتي در قارة آمریکا.
در مجموع باید گفت که گستردگي برنامههاي همگرايي منطقــهاي با اتكاء بر رويكرد درونصنعتي و تجارت کالاهای صنعتی که با كاهش هزينههای كارخانجات توليدي همراه بود، تغييرات در ساختارهاي تجاري و بهرهوري كشورهاي آمريكاي لاتين را کاملاً متأثر ساخت.
چنین تغييراتی در سه دهه گذشته نسبت به حركتهاي اوليه آن در دهة 1960، در پویائی و ثبات همگرايي منطقهاي در این کشورها کاملاً مؤثر بوده است.[1]
5-7- سه موافقتنامة آزاد تجاریِ مکزیک : مکزیک- بولیوی، مکزیک – کاستاریکا و مکزیک – نیکاراگوئه[2]
غالباً گفته می شود که رئیس جمهور سابق مکزیک ((کارلوس سالیناس دگورتاریا))[3] در جذب سرمایههای خارجی به کشور رُل ویژهای را ایفا كرده و قواعد بازیِ آزادی تجارت با نیم کرة غربی را با موفقیت رعایت نمود.
وقتی مذاکرات تجارت آزاد با آمریکای شمالی در سال 1990 با موفقیت انجام شد، ((سالیناس)) فوراً موافقت نامههای تجاری دیگری را با تعدادی از کشورهای منطقه بهمنظور ایجاد همگرائی اقتصادی، امضاء کرد.
سه کشوری که در نیم کرة غربی بودند یعنی بولیوی، کاستاریکا و شیلی، موافقت خود را با تجارت دو جانبه اعلام کردند.
در این بخش، به بررسی 3 موافقتنامة مکزیک با بولیوی و کاستاریکا که در اول ژانویه 1995 منعقد گردید و قرارداد تجارت آزاد مکزیک با نیکاراگوئه که بعداً به امضاء رئیس جمهور مکزیک ((ارنستو زدیلو))[4] در 1997 رسید و در 1998 لازمالاجراء شد، مبادرت میورزیم.
در ابتدا خیلی واضح بود که سه کشور مزبور در توافق با اهداف (( سالیناس))، قصد توسعة همگرائی اقتصادی میان خود را داشتند تا از این طریق بتوانند اقتصاد بینمنطقهای را گسترش دهند.
[1] - Ibid, p.14.
[2] - Three Mexico Free Trade Agreements - Mexico-Bolivia, Mexico-Costa Rica and Mexico-Nicaragua
[3] - Carlos Salinas de Gortari
[4] - Ernesto Zedillo
4-2- دلایل خصوصیسازی
برای خصوصیسازی دلایل متفاوتی ذکر شده است. شاخصترین آنها عملکرد ضعیف شرکتهای دولتی در مقایسه با بخش خصوصی است. بهطور معمول مشاهده شده است که شرکتهای دولتی به سبب پایین بودن بهرهوری، هزینههای سنگینی را بر بودجة دولت تحمیل میکنند و بار مالی دولت را افزایش میدهند.
بنابراین یکی از راههای مؤثر کاهش کسری بودجة دولت، کاهش این هزینهها بهوسیلة خصوصیسازی شرکتهای دولتی است. با خصوصیسازی میتوان کارایی آندسته از داراییهایی را که در بخش دولتی بهطور بهینه مورد استفاده قرار نمیگیرند و یا از بین میروند و هدر میشوند، افزایش داد و از اتلاف منابع ملی جلوگیری کرد و درنتیجه، کیفیت مدیریت منابع ملی را افزایش داد.
عملکرد حیرتانگیز اقتصادی کشورهای شرق آسیا بر پایة بخش خصوصی، ایجاد رقابت شدید میان بنگاههای اقتصادی، تکیه بر صادرات و تشویق سرمایهگذاریهای خارجی، نشان میدهد که با خصوصیسازی میتوان به بازارهای خارجی، فناوری مطلوب با سرمایه و منابع مورد نیاز، دست پیدا کرد، علاوه بر اینکه بازارهای سرمایه را نیز گسترش داد.
شکست اقتصادهای برنامهریزیشده و مالکیت دولتی در شوروی سابق، اروپای شرقی و.... ضرورت خصوصیسازی را خاطرنشان میسازد و اطمینان میدهد که از این راه میتوان پایة مالکیت بخش خصوصی را گسترش داد.
باید خاطرنشان کرد که خصوصیسازی، بهتنهایی یک هدف نیست، بلکه وسیلهای است برای رسیدن به اهدافی از قبیل: افزایش کارایی و رشد سریعتر اقتصادی. بنابراین افزایش کارایی تولیدی، کاهش دخالتهای دولت در تصمیمگیریهای اجرایی و رها کردن مسئولان دولتی از دخالتهای بیش از اندازه در جزئیات کارهای اجرائی و در عوض تمرکز بر مسائل و سیاستهایی که برای حیات ملی کشور ضروریاند، از منافع بسیار مهم خصوصیسازی بهشمار میآیند.
دولت میتواند با خصوصیسازی شرکتهای دولتی، درآمدهای نقدی خود را افزایش دهد، ضمن آنکه به درآمدهای جدید مالیاتی – که درگذشته ایجاد و جمعآوری آنها میسر نبود – دسترسی مییابد. همچنین با کاهش هزینههایی که قبل از خصوصیسازی، شرکتهای دولتی متحمل میشدند، کسری بودجه را کاهش دهد.
بخش دولتی قبل از خصوصیسازی، بهدلیل فشارهای سیاسی و اجتماعی مجبور به افزایش اشتغال از راه استخدام بیرویه و بدون ضابطة نیروی کار بود که در بسیاری از مواقع مشاهده میشد که بهرهوری نهایی نیروی کار در این شرایط، منفی بوده است.
خصوصیسازی میتواند منابع انسانی و مالی را تخصیص بهینه کند و نیروی کار مازاد را به طرف فعالیتهای مولد اقتصادی سوق داده و همچنین فرصتهای بهوجودآمده برای فعالیتهای فاسد را کاهش دهد.
بنابراین ایجاد شغلهای مبتنی بر رشد، بهجای خلق اشتغال کاذب، میتواند از نتایج خصوصیسازی محسوب شود. بنگاههای تولیدی خصوصی برای افزایش سوددهی و رقابت با دیگران، تلاش فراوان بهعمل میآورند تا به فنون مدیریت علمی، فناوری پیشرفته و منابع مالی جدید برای سرمایهگذاریهای آتی دسترسی پیدا کنند. ضمن آنکه درصدد افزایش کیفیت محصولات، افزایش صادرات و بهبود ارائة خدمات و جلب رضایت مشتریان نیز هستند.
در چنین شرایطی است که تولید و تجارت از فضای اطمینانبخشی برخوردار خواهد شد و سرمایههایی که درگذشته از کشور خارج شده بودند، دوباره به کشور برمیگردند و کشور میتواند از منابع و پساندازهای خارجی نیز بهرهمند شود.
در گذشته، مخالفان ليبراليسم توجهشان را معطوف به دو نظريه كرده بودند: "سوسياليسم راديكال[1]" و "ناسيوناليسم نژادپرستانه[2]". هر دو گروه، موافق كنترل دولت بر اقتصاد بوده و منافع جمعي و اشتراكي را بر منفعتطلبيهاي فردي مقدم ميداشتند. هر دو گروه به دنبال قدرت بودند و با استفاده از قدرت، ميخواستند به اهداف سياسي- اجتماعي-فرهنگي و..... خود نايل شوند.
توجه به اين نكته حايز اهميت استكه، ريشههاي متفكرانه جنبش ضدليبرالي در عصر جديد، متمايزتر از دورة پيشين است. گروههايي كه دربرگيرندة اين جنبش هستند، طيف وسيعي از طرفداران محيط زيست، لابيهاي توسعة اقتصادي مبتني بر مكاتب غيرليبراليستي، مردمگراها[3]، سوسياليستها، كمونيستها وآنارشيستها را شامل ميشوند.
بديهي است كه اين گروهها تنها در مخالفت با ليبراليسم، با هم متحدند، وگرنه آنها كمتر سنخيتي با يكديگر داشته و بهطور جمعي ريشه درهيچ نيروي اجتماعي منسجمي همچون تشكيلات طبقه كارگري ندارند. اكثر آنها بهطورعمده سياستهاي مبتني بر حزب را رد كرده و بهطوركلي، از روش جايگزيني براي ادارة اقتصاد برخوردار نبوده و در اهدافي كه دنبال ميكنند، ازهم جدا هستند.
بايد دانست كه بخشي ازآنچهكه اين گروههاي معترض بويژه در مورد تزوير و دورويي كشورهاي پيشرفته و وضع اسفناك كشورهاي فقير، صحت دارد؛ اما اگر يك حركت سياسي بدون داشتن ابزار مفيد و مؤثري به مبارزه برخيزد، و بهعبارت ديگر، جنبشي كه تنها معترض بوده و ابزاري جز اعتراض ارايه نميدهد، بهسختي پيروز ميشود.
پ- بيثباتي اقتصادي
نتايج دردناكي كه از فروپاشيدگي همگرايي اقتصادي اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در كشورهاي مختلف حاصل شد، تأثيرات شگرفي را بر اوضاع اقتصادي كشورها برجاي گذاشت كه نمونهاي از آن، "ركود بزرگ" در ايالات متحده آمريكا و بحران ماليه و نرخ ارز بود كه طي دهة 1930، سراسر جهان را فرا گرفت.[4]
حال به شرايط كنوني نگاه كنيم؛ در دو دهة پاياني هزارة دوم و اوايل هزارة سوم، بسياري از كشورهاي درحالتوسعه بحرانهاي سخت ماليه و نرخ ارز را بهطور مداوم تجربه كردند. كشورهاي توسعه يافته نيز از اين بحرانها بينصيب نماندند. ژاپن در ستيز با عواقب اقصاد حبابي[5] دستوپنجه نرم كرده و اين در حاليست كه، ايالات متحده آمريكا از حباب بزرگ بازار بورس كه در 2000 به بيشترين حد خود رسيد و سختترين شرايط ركودي را در اواسط دهة هزارة سوم مشاهده كرد، لطمات فراواني ديد.
تمامي موارد بالا، نشانگر بيثباتي مالية قابل توجهي است كه اكثر كشورهاي مطرح در اقتصاد جهاني، با آن مواجهاند. با اين حال، تقريباً غيرممكن استكه گمان كنيم پيآمد تحولات اخير، دستآوردي شبيه آنچه كه در دهه 1930 شاهد آن بوديم، همراه داشته باشد.
استفاده از نرخهاي ارز انعطافپذير[6] همانطور كه "مكس كوردن[7]" پيشبيني كرده بود، بهطور قابل توجهي خطر چنين بحرانهايي را كاهش داده است. پس، ميتوان ادعا كرد كه مشكلات پيشآمده براي بسياري از كشورها ازجمله آرژانتين كه در 2001، سقوط ارزش پول ملي را تجربه كرد، نبايستي بهمثابه آغاز عصر جديدي تلقي شود، بلكه بايد پايان آن عصر بهحساب آيد.
از طرفي اين قبيل بحرانها، اثرات كمي بر ديگر بازارهاي نوظهور[8]، داشته است. بخش اعظم انتقال منابع به كشورهاي درحال توسعه، اكنون بهصورت بلندمدت و در قالب سرمايهگذاري مستقيم خارجي انجام ميشود كه به همين دلايل، احتمال بروز موج وسيع بحرانهاي ماليه در اقتصادهاي نوظهور را كاهش داده است.
قابل ذكر است كه عليرغم پيدايي اين بحرانها، تاكنون كشوري تعهداتش را به تجارت آزاد از دست نداده و كمتر كشوري بهسوي كنترلهاي ارزي كشيده شده است كه اين موضوع شامل آرژانتين و بسياري از كشورهايي كه با بحرانهاي ارزي و ماليه دستوپنجه نرم كردهاند، همچون ايران در دهة 1990، ميشود.
امروزه سياستهاي ضدليبرالي بهمثابه بنبست براي كشورها تلقي ميشوند و كمتر كشوري مايل است كه از انديشههاي "كاسترو" در كوبا و "كيم جونگ ايل" در كره شمالی تبعيت كند. شايد به جرأت بتوان گفت كه مسير رهايي از انزواي اين كشورها، رو آوردن به آزادسازي، تجارت آزاد و قرارگرفتن در فرايند جهانيسازي باشد.
[1] - radical socialism
[2] - racially-defined nationalism
[3] - populists
[4] - James, Harold, (2001), chap. 2
[5] - bubble economy
[6] - floating exchange rate
[7] - Max Corden (1994)
[8] - emerging market
2-4-3- رابطه کسری بودجه با برخی از متغیرهای کلان اقتصادی
در ادامة این بخش، به رابطة کسری بودجه که استفاده از سیاستهای انقباضی با برخی از متغیرهای مهم کلان اقتصادی را طلب میکند، پرداخته میشود.
الف: رابطة کسری بودجه و مسئولیت دولت در هزینههای اجتماعی:
شرکتهای دولتی در بسیاری از کشورهای درحال توسعه و اقتصادهای در مرحلة انتقال، بسیاری از فعالیتهای اقتصادی کشور را در کنترل خود دارند و معمولاً خدمات اجتماعی متنوعی را برای کارکنان و خانوادهاشان تدارک میبینند.
هزینههای جاری اکثر شرکتهای مزبور، از طریق بودجة دولت تأمین میشود. بنابراین در مرحلة انتقال، بهجای آنکه هزینههای اجتماعی مزبور، توسط شرکتها تأمین مالی گردند، در بودجة دولت پیشبینی میشوند و طبیعتاً موجب افزایش هزینههای دولتی میشوند.
چنانچه درآمدهای دولت با افزایش روبهرو نشود، افزایش هزینهها به کسری بودجه منجر خواهد شد. لازم به ذکر است که پیشبینی هزینههای خدمات اجتماعی در بودجة دولت و کاهش وابستگی کارکنان به بودجة شرکتهای دولتی، موجب تسریع خصوصیسازی شرکتهای دولتی میشود.
ب: رابطة کسری بودجه و تورم:
بررسی رابطه میان کسری بودجه، تورم و استقراض عمومی در اقتصاد بسیاری از کشورهای درحال توسعه که از تورم بالائی برخوردارند (برای مثال کشورهائی از قبیل مکزیک، آرژانتین و ایران)، از اهمیت بهسزائی برخوردار است.
از افزایش در نرخ بهرة اسمی که بر استقراض عمومی مترتب میشود، حتی اگر نرخ بهرة واقعی تغیر ننماید (افزایش در نرخ بهرة اسمی با افزایش در نرخ تورم تورم برابر باشد)، موجب افزایش هزینههای دولتی و متعاقباً افزایش کسری بودجه خواهد شد.
افزایش در کسری بودجه، تابع مستقیمی خواهد بود از اندازه و حجم استقراض و سطح نرخ بهرة اسمی که بهنوبت به نرخ تورم بستگی دارد.
حال اگر مقامات سیاسی کشور بخواهند کسری بودجه را پائین نشان دهند، ممکن است به کاهش نرخ بهره مبادرت ورزند. امّا این اقدام موجب مشکلاتی برای توسعة بخش پولی و مالی و تخصیص منابع مالی خواهد شد.
در ذیل شرح مختصري از موافقتنامه {{موافقتنامة تجارت آزاد)) میان بلغارستان و ((منطقة آزاد تجاری اروپا یا اِفتا))}} مورد مطالعه قرار میگیرد:
موافقتنامة مزبور شامل 39 ماده، 14 پيوست، 6 پروتکل و يک اظهارنامه است که در برگیرندة تأسيس يک منطقه آزاد تجاري بين اعضاي اِفتا و بلغارستان در انتهاي دوره انتقالي در 31 دسامبر 2002 ميباشد. موافقتنامه، پوشش دهندة فراوردههاي صنعتي و همچنين فرآوردههاي دريايي و صید ماهي است.
بهعلاوه، تجارت در محصولات کشاورزي نیز در سه قرارداد کشاورزي دو جانبه بين اعضاي اِفتا و بلغارستان بهمذاکره گذاشته شد. طبق موافقتی که میان آنها صورت گرفت، تمامي تعرفههاي گمرکي تعهدآور در تجارت بين اعضاي اِفتا و بلغارستان در خصوص ابزار صنعتي و فراوردههاي دريايي و ماهي، بايستي بهطور مستمر حذف شوند.
تعرفههاي گمرکي، بهطور کامل در اول ژانويه 2002 میان طرفین ازمیان رفتند و محدوديتهاي کمّي تعهدآور در تجارت نیز میان اعضاء، در تاريخ به اجراء درآمدن قرارداد، حذف شدند.
در کنار حذف موانع تجاري، موافقتنامه شامل بررسي و بازرسيهاي مربوط به تنظیمات تجاری از قبيل قوانين مربوط به ((رقابت))، حفاظت از ((مالکیتهای معنوی))، ((تأمين اجتماعي))، ((انحصارهاي دولتی))، ((کمکهای دولتی)) و موضوعات مربوط به ((پرداختیها)) و ((حمل و نقل)) ميباشد.
در خصوص ((کمکهای دولتی)) مقرر شد که کشورهاي شريک از هرگونه کمک سخاوتمندانة دولتی به نهادهای مردمی هدفدار و یا تولید کالاهای بالخصوصی که تهديدی برای رقابت میگردد، اجتناب کنند.
البته شایان ذکر است که موافقتنامه به اعضاء اِفتا و يا بلغارستان اجازه میداد در زمانیکه کشوری با فشارها و مشکلات مربوط به تراز پرداختها و يا تهديدهاي قريبالوقوع مواجه میشود، محدودیتهای تجاری را زیر نظر ((سازمان تجارت جهانی)) اعمال نمایند و زمانیکه مشکلات مربوط به ترازپرداختها ازبین رفتند، چنین محدوديتهائی بايستي بتدريج مرتفع شوند .
موافقتنامة مزبور از یکسری از استثناهاي کلي بهقرار زیر برخوردار است:
نخست آنکه موافقتنامة مزبور نبايستي از محدوديتها و تحريمهای مربوط به واردات، صادرات يا کالاهايي که واجد شرايط ترانزيني هستند، به دلائل زیر جلوگيري کند:
الف: اخلاق جمعي ، سیاست عمومی و يا امنيت جامعه؛
ب: حفاظت از سلامت و حيات بشر، حيوانات يا گياهان و محيط زيست؛
ج: حفاظت از گنجينههاي ملّي، هنري و داراي ارزش تاريخي؛
د: حفاظت از مالکیت معنوی؛
هـ: قوانينی که مربوط به طلا يا نقره میشود،
و: حفاظت از منابع ملّي فناپذیر.
دوم آنکه چنين تحريمها يا محدوديتهايي نبايستي بعنوان ابزارِ متمايزکنندة اختياري يا محدوديت ظاهري بر سر راه تجارت بين کشورهاي عضو اِفتا و بلغارستان قلمداد شوند .[1]
4-7- آمريكاي لاتين[2]
همانطور که سابقاً شرح داده شد، تلاشها براي همگرايي منطقهاي و بهطور کلی نظرية همگرائي اقتصادي در قارة آمریکا، به زمان پيش از جنگ جهانی برميگردد و بههمین مناسبت اولين گروه منطقهاي تا دهة 1960 تشكيل نشد.
باید دانست که عليرغم تمامي لفاظيها و شعارهای زیبا دربارة ((همگرايي و اتحادية اقتصادی))، به جز چند مورد استثنايي، گروههاي اوليه در رسيدن به اهدافشان موفقيتهاي ناچيزي بهدست آوردند.
[1] - http://secretariat.efta.int/library/legal/fta/bulgaria, http://www.efta.int/docs/EFTA/GeneralInformation/PressReleases/EFTA-Bulg.htm, http://secretariat.efta.int/presentation/links, http://www.unece.org/cefact/trafix/eftastr.htm
[2] - Latin America
3-2- طرح سؤالاتی در زمینة خصوصیسازی
خصوصیسازی یک هدف نیست، بلکه وسیلهای برای اصلاح ساختاری اقتصاد، راهکاری برای افزایش بهرهوری و ایجاد مسیری برای رسیدن به تعادل اقتصادی است. ((خصوصیسازی)) بر متغیرهای بسیاری تأثیر میگذارد و از آنها تأثیر میگیرد.
بنابراین برای بررسی خصوصیسازی لازم است به سؤالات متعددی پاسخ نظری و کاربردی و منطبق با شرایط و ساختارهای اجتماعی – سیاسی – فرهنگی و..... داده شود. بهطور خلاصه برخی از سؤالات مهم را به قرار زیر میتوان خلاصه کرد.
نویسنده سعی کرده است که بخشهای مختلف کتاب را با توجه به سؤالات مطروحة زیر تحریر کند و پاسخ آنها را در بخشهای موردنظر، بدهد. هرچند اعتقاد راسخ دارم برای جوابگوئی به سؤالات زیر، نیاز به تحقیقی جامع است که سایران را به بررسی و تفحص در آن تشویق میکنم.
۱- چه دلایلی برای خصوصیسازی وجود دارد؟
۲- برای خصوصیسازی موفق از چه روشهایی باید استفاده کرد؟
۳- برای انجام خصوصیسازی باید چه قدمهایی برداشت و از چه مسیرهایی گذشت؟
۴- نقش خصوصیسازی در وضعیت بیکاری و اشتغال چگونه مورد ارزیابی قرار میگیرد؟
۵- اثر خصوصیسازی در کارایی واحدهای تولیدی کدام است؟
۶- نقش خصوصیسازی در روند و ساختار سیاستهای پولی و مالی اخذشده از طرف سیاستگذاران چگونه است؟
۷- خصوصیسازی بر رشد اقتصادی کشور چگونه و تا چه اندازه تأثیر میگذارد؟
۸- نقش کارکنان دولتی در برنامة خصوصیسازی واحدها چه اندازه است؟
۹- میان خصوصیسازی و تخصیص منابع در اقتصاد کشور چه ارتباطی برقرار است؟
۱۰- نقش بانکها در موفقیت خصوصیسازی و تثبیت آن چیست؟
۱۱- نقش گسترش و تعمیق بازارهای مالی در روند مطلوب خصوصیسازی چگونه ارزیابی میشود؟
۱۲- رابطه میان خصوصیسازی و عدم تعادل در بازارهای داخلی، بویژه در بازار کالا و خدمات چیست؟
۱۳- محدودیتهای خصوصیسازی در ارتباط با اصل چهل و چهار قانون اساسی کشور جمهوری اسلامی ایران، چگونه مورد ارزیابی قرار میگیرد؟
۱۴- مشکلات ساختاری شرکتهای دولتی و موانع مربوط به خصوصیسازی آنها را چگونه شناسایی میکنیم؟
۱۵- لزوم ایجاد نظامهای نظارتی مناسب بر اجرای فرایند خصوصیسازی و تأثیر آن در موفقیت این فرایند تا چه اندازه است؟
۱۶- راهکارهای مقابله با چالشهای پیشرو در خصوصیسازی کدامند؟
۱۷- آیا انتخاب بهینه در اقتصاد ایران، تعمیق فرایند خصوصیسازی است یا گسترش و توسعة بخش تعاونی؟
۱۸- گسترش فعالیت بانکداری خصوصی و لزوم جلوگیری از خطر انحصار در نهادهای مالی از راه تحدید تمرکز مالکیت بانکها چه تأثیری بر خصوصیسازی دارد؟
۱۹- نقش خصوصیسازی و واگذاری فعالیتهای دولتی به بخش خصوصی در موفقیت برنامة اصلاحات ساختار اقتصادی در ایران چقدر است؟
۲۰- تأثیر متقابل میان بخش عمومی و خصوصی چیست؟
۲۱- تخصیص منابع در فرایند خصوصیسازی و انتقال به اقتصاد بازار چگونه صورت میگیرد؟
۲۲- نتایج خصوصیسازی در کشورهای مختلف چگونه مورد ارزیابی قرار میگیرد؟
۲۳- به طور کلی اثرهای خصوصیسازی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه – ازجمله ایران- چگونه ارزیابی میشود؟
و دهها سؤال دیگری که باید طرح شوند و جوابهای مناسب هر کدام با استعانت از مبانی علمی و تجربة کشورهایی که خصوصیسازی را آزمودهاند، به تصویر کشیده شود.
همانطور که پیشتر گفته شد، مباحث کتاب حاضر بر اساس بررسی و پاسخگویی به سؤالات مذکور طراحی شدهاند. با وجود این، باید در نظر داشت که هیچگونه دستورالعمل از قبلتعیینشدهای وجود ندارد که با اجرای آن بتوان موفقیت خصوصیسازی را تضمین کرد.
همچنین، پاسخ به تمامی سؤالات نمیتواند موفقیت خصوصیسازی را در عمل تضمین کند. تنها باید قواعد عمومی خصوصیسازی را بهخوبی اجرا و آن را در باور و فرهنگ جامعه حک کرد.
اعتماد مردم را به دولت در فرایند خصوصیسازی برانگیخت و آنها را امیدوار کرد و از همه مهمتر، مردم و دولت به خصوصیسازی و نتایج مثبت آن ایمان داشته باشند و آمادة پرداخت هزینههای احتمالی آن باشند. در چنین شرایطی میتوان به نتایج و اثرهای مثبت خصوصیسازی امیدوار بود.
