چندي است كه دولت نهم در راستاي استفاده از برخي از سياستهاي پوپوليستي مرسوم و به بهانة اصلاحات ساختاري اقتصاد و اصلاح به اصطلاح يارانههاي حاملهاي انرژي (ازجمله، آب، برق و گاز مصرفي خانوارها) كه اينهمه تبديل به نهادي نوظهور در اقتصاد ايران شده است، جامعه را در التهاب و اضطراب نگه داشته و به اعتقاد من، با اصرار بر سياستهاي غيرعلمي (همينجوري)، غيركارشناسي و سليقهاي، هزينههاي فراواني را بر آيندة اقتصاد ايران تحميل كرده و به توزيع فقر مبادرت ميورزد.
اين دولت نيز همچون ساير نظامهاي كنترلي، براي تحميل سياستهاي خود، با بياعتنايي به مباني علم اقتصاد و تكيه بر سياستهاي غيرعلمي كه درنهايت به پيدايي نهادهاي نوظهور و احتمال نهادينه شدن آنها ميانجامد، ساختاري مغشوش و پرهزينه از اقتصاد طراحي ميكند كه نه با ساختارهاي اقتصاد بازار مطابقت دارد و نه حتي نگرشهاي سوسياليستي را بهطور كامل اشاعه ميدهد؛ بلكه هر از چندگاه با تكيه بر شعارهاي پوپوليستي و به بهانة تعميق نظام "اقتصاد اسلامي"، بر پراكندگي و آشوب اقتصاد بيمار ايران اضافه كرده و ناهنجاريهاي ديگري را بر اندام نحيف و بيمارش تحميل ميكند.
در اين نوشتار كوتاه، نقش نهادهاي نوظهور را كه منتج از نگرشهاي ايدئولوژيكي يا سليقهاي و سياستهاي كنترلي (همينجوري) هستند، در جهت بسط قدرت سياسي حكومتي كنترلي، مورد بررسي قرار داده و تأثيراتش را بهطور اجمال از زاوية اقتصادي مطالعه ميكنيم.
نگرشهای عقلايی، بر نقش محرکها و منافع تأكيد كرده و نهادهاي (عمومي) نوظهور را بهمثابه "بازارهای سیاسیِ" "گروههای سازمانيافته" براي رسیدن به قدرت و باقيماندن در آن، معرفي میکنند. در اقتصاد كنترلي ايران، گروههای مشخصی وجود دارند كه از اين نهادها براي رسيدن به منافع خود بهرهجويي كرده و همچنین آنها ممکن است گروههاي ديگر را از دستيابي به امكانات و منافع اقتصادي موجود در جامعه كه خود از آن بهره ميجويند، محروم سازند.
بنا به تعریف، نهادها بهطور ذاتی شامل محتويات سیاسی و روابط سلطه (قدرت) هستند که از آنها بهعنوان ابزاري ضمني و صريح استفاده ميكنند. بهطور بديهي، اين موضوع بهطور تفکیکناپذیری سبب منافعي گسترده براي گروهي خاص و زيانهاي عدیده براي گروههايي ميشود كه در قدرت سهمي در اختيار ندارند.[1] بنابراين، شناخت طرح مشخصی از نهادها و قراردادها و حقوقي كه آنها براي روابط سياسي و قدرت استفاده ميكنند، ساختار واقعي آنها را مشخص ميكند.
نهادها ضمن آنكه ميتوانند در متغيرهاي كلان اقتصادي همچون توزيع درآمد و مقولة رفاه يا فقر نقش مؤثري داشته باشند، به جهتدهي حركت اين متغيرها و حتي نهادينه كردن حركت آنها در بطن اقتصاد ميپردازند.
"اختیار[2]" بهعنوان مکانیزمي کلیدی براي کاهش فقر در همين راستا مدنظر قرار گرفته كه مستلزم یکسری شرایط ضروری از جمله، وجود قوانین است. تأثیر اختیار نهادها بر فقر را میتوان از نوع قدرت سیاسی نهادها که توسط اجرای قوانین، حقوق و قراردادها حمايت میشوند، تشخیص داد. افراد ممکن است بنا بر تعريف، در جامعه از حقوقی برخوردار باشند، اما اگر قدرت سیاسی یا نهادهاي سنتی، با روشهاي كنترلي از اجرای واقعي اين حقوق ممانعت بهعمل آورند، بنابراين نهادهاي رسمي از كمترين ارزشي برخوردار نخواهند بود؛ يعني همان اتفاق ناخوشايندي كه در اكثر نظامهاي كنترلي قابل مشاهده است: اكثريت قريب به اتفاق مردم، از حداقل "حقوق" شناختهشده برخوردارند!
محتواي مؤثر نهادهاي عمومي (شامل: وظايف، معنا و اعتبار) در واقع، بيانگر ابعاد واقعي و رسمي آنها نیست (مانند: دادگاهها و مجالس قانونگذاري). قالبهاي نهادها میتوانند با يكديگر مشابه باشند، اما محتوي آنها كه در قالب سياستها تبلور مييابند، میتواند بهصورتي طراحي شوند كه براي مثال، مبتني بر افزایش رشد يا کاهش فقر باشند یا اينكه نهادهايي به شكل غارتگرانه[3] در جامعه جلوه كنند.
نهادها حتی میتوانند به نفع یک قانونگذار كه به دنبال تعميق هرچه بيشتر نظام كنترلي است، باشد. اين نهادها حتی میتوانند در راستاي منافع سلطة سياسي و گروههاي سلطهگر طراحي شوند و به نفع قانونگذار متجاوز به حقوق خصوصي مردم فعاليت كنند، بهگونهايكه از ايجاد نهادهاي پیشرفته و مردمي که ميتوانند قدرت حاكمان را تهدید کرده و در تقابل با انحصار و رانتجويي باشند، جلوگيري بهعمل آورند.[4]
همچنين، برخي از نهادهاي رانتجو كه به فساد ميانجامد، تأثير جدي بر توزیع مجدد منافع یا ضررهای حاصل از قرارگرفتن در فرايند جهانیسازی، بر طبقات محروم جامعه دارد. اين نهادها از برخورداري طبقات محروم به اعتبارات ماليه، امكانات سرمایهگذاری، گسترش فعالیتهای اقتصادی و کسب منفعت از خدمات عمومی اولیه، مانند بهداشت فراگير و آموزشهاي تخصصي که در فرايند جهانیسازي عرضه میشوند، جلوگيري ميكنند. برای مثال، نهادهايي كه از طرف دولت ايجاد شده و خدماتي را عرضه ميكنند، ممكن است درعمل، با فرايندهاي جهانيسازي در تقابل قرار گرفته و با صرف هزينههاي فراوان، موانع جدي بر سر راه اصلاحات اقتصادي- اجتماعي ايجاد كنند.
از آنجاييكه مفاهيم علم اقتصاد در تعريف، با مقولات فساد در تضاد قرار دارند، بنابراين ميتوان ادعا كرد كه درصورت استفادة صحيح از اصول آن بتوان فقر را بهطور جدي در جامعه كاهش داد؛ ولي در بسياري از جوامع درحال توسعه بهويژه كشورهاي با درآمد پايين، مشاهده شده است كه، طبقات محروم به سبب روبهرو شدن با اقتصاد سیاسیاي كه توسط نهادهاي ضعیف دولتی حمايت ميشود، عامل فقر را در جامعه افزايش دادهاند.
بهويژه، در اين كشورها مشاهده شده، دولتها با اتخاذ سياستهاي ناهمگون، غيركارشناسيشده، سليقهاي و نامرتبط با موازين علمي و ساختارهاي واقعي جامعه با توسل به نهادهاي خودساخته كه همگي در جهت حمايت از سياستهاي كنترلي و سليقهاي دولت مشغول بهكارند، به توزيع وسيع فقر در جامعه ميپردازند كه تازهترين جلوة آن در اقتصاد كنوني ايران، اصرار بر اجراي رئوس مبهم طرح به اصطلاح تحول اقتصادي در دولت نهم بوده كه از كمترين بنية كارشناسي و اصول علمي برخوردار است.
بنابراين، در فرايند چنين اثرات آستانهای نهادهاي عمومي، ساختارهای آموزشی، بهداشتی و قانونی میتوانند علیه فقرا عمل کرده و درنهايت به توزيع گستردة فقر در جامعه بپردازند، درحاليکه اگر جامعه در مسير اصلاحات درست اقتصادي قرار ميگرفت و نهادهاي عمومي در فرايند اصلاحات ساختاري به تصحيح روندهاي غلط ميپرداختند، كاهش فقر در اينصورت قابل رؤيت ميشد.
مطالعات نظري و مشاهدات كاربردي قوياً خاطرنشان ميسازند، در جوامع كنترلي كه نهادها از محتوي كنترلي نيز برخوردارند، قوانين و مقررات در راستاي منافع سلطه و قدرت تبيين شده و عملكرد نهادهاي دولتي ميتوانند برخلاف منافع فقرا شكل گرفته و نهادهاي نوظهور با قرارگرفتن در مقابل اصلاحات واقعي ساختاري و حتي فرايند همگرايي جهاني، نابرابري در جامعه را تشديد كنند.
از آنجاييكه نهادها بهطور ذاتي ميتوانند از ابعاد سياسي برخوردار باشند، بنابراين، انواع منتفع شدگان و بازندگان، قلمروها و محتويهاي مؤثر قوانين و حقوق و گروههايي كه ميتوانند به اين قوانين و حقوق دسترسي داشته باشند، تحت تأثير شرايط غيرقابل پيشبينيشده قرار ميگيرند.
بهعبارت ديگر، شرايط برندگان و بازندگان در اين فرايند بستگي به موازنة قدرت دارد، بدينترتيب كه معلوم شود آيا گروههاي مسلط سياسي، واقعاً بهدنبال ايجاد برابري، عدالت، رشد و توسعه اقتصادي و كاهش فقر هستند، يا اينكه با پافشاري بر افكار ايدئولوژيكي خود و بدون اعتناء به منافع ملي و موازين علمي، ميخواهند بر اريكة قدرت همچنان مسلط باشند. تجربة نظامهاي كنترلي، به موضوع دوم تكية بيشتري دارد.
[1] - Tilly (1985)
[2] - empowerment
[3] - predatory
[4] - Robinson (1996)
4- مشارکت:
در روش ((مشارکت))، سهام شرکتهای دولتی با درصد مشخصی که میتواند بیشتر و یا کمتر از پنجاه درصد باشد، به بخش خصوصی واگذار میشود و بدینسان بخش خصوصی و دولت بهطور مشترک در مالکیت و مدیریت سهیم میشوند.
این روش زمانی مورد توجه بخش خصوصی داخلی قرار میگیرد که حضور بخش دولتی از جنبههای سیاسی و مالی در ادامة فعالیتها مؤثر باشد. همچنین دولت در واگذاری شرکتها به افراد حقیقی و حقوقی خارجی، از روش ((مشارکت)) استفاده میکند.
جلب مشارکت بخش خصوصی در سرمایهگذاریهای جدیدِ مورد نیاز بنگاههای دولتی، زمانی بهکار گرفته میشود که نیاز دولت به منابع مالی چندان شدید نباشد، ولی دولت بخواهد حجم فعالیتهای اقتصادی خود را تا حد امکان، کاهش دهد.
در این روش، دولت امکان مییابد تا با کاهش سرمایة دولتی، واحد تحت کنترل خود را اصلاح کند. کاربرد این روش میتواند برای واحدهایی که به دلایل مختلف از تملک بخش خصوصی بیرون آمدهاند، اما بخش دولتی هنوز نتوانسته است واحد مذکور را سودآور کند، مفید باشد و آن بخش دوباره به بخش خصوصی ارجاع داده شود.
آندسته از شرکتهای دولتی که به سرمایه نیاز شدیدی دارند، میتوانند با جلب مشارکت بخش خصوصی برای سرمایهگذاری، منابع مورد نیازشان را تأمین کنند. یکی از مزایای این روش، مبتلا نشدن دولت به درگیریهای سیاسی ناشی از واگذاری شرکتهای دولتی است.
5- عرضة سهام مشمول واگذاری به عموم و افزایش سرمایه:
آندسته از شرکتهای دولتی که به منابع مالی جدید نیازمندند و مستقیم هم نمیخواهند در خصوصیسازی شرکت کنند، با فروش بخشی از سهام خود به بخش خصوصی، به نوعی ((استقراض)) مبادرت میورزند.
در این روش مالکیت و مدیریت، بنگاه هنوز در تسلط دولت است و بخش خصوصی از سود واگذاری از طرف دولت منتفع میشود. برای مثال، در ایران دولت و سازمانهای دولتی به اصطلاح با انتشار ((اوراق مشارکت))، هزینههای خود را تأمین مالی میکنند.
شایان ذکر است که برخی از اوراق مشارکت منتشرشده از طرف دولت، در واقع ماهیت ((اوراق قرضه)) دولتی را دارند، ولی به دلیل حرمت آن از طرف مراجع دینی در ایران، با نام ((اوراق مشارکت)) در اختیار مردم قرار می گیرند!
به طور کلی، عرضة سهام مشمول واگذاری به مردم از متداولترین روشهای واگذاری است. در این روش دولت، تمام یا بخشی از سهم خود را در واحد مشمول واگذاری به صورت ((سهام)) به مردم عرضه میکند. برای فروش سهام باید در هر مورد، ((آگهی فروش سهام)) را تهیه کرد.
روال معمول این است که واحد مشمول واگذاری از خدمات فنی بانکهای سرمایهگذاری برای عرضة سهام خود، استفاده میکند. در صورتیکه بنگاه دولتی در ((بورس)) پذیرفته شده باشد، جریان واگذاری بهمراتب سادهتر است. واگذاری شرکت دولتی به بخش خصوصی زمانی به بهترین شکل انجام میشود که از شرایط زیر برخوردار باشد:
الف: بنگاه دولتی به اندازة کافی بزرگ و سابقة مدون و روشنی داشته باشد که نشان دهد آن واحد میتواند روی پای خود بایستد و قدرت کسب سود را دارد؛
ب: از مجموعهای مدیریتی و اطلاعاتی لازم برای تجهیز بنگاه بهمنظور ورود به ((بورس)) و خصوصی شدن و همچنین اطلاعرسانی به متقاضیان احتمالی خرید سهام، برخوردار باشد. چنین مجموعهای باید در امر واگذاری، مشارکت و فعالیت داشته باشد؛
ج: نقدینگی لازم در بازاری که سهام در آن عرضه میشود، وجود داشته باشد که بتواند سهام مورد نظر را جذب کند؛
د: بازار سهام و اوراق بهادار (بورس) از قوام لازم برخوردار باشد و یا آنکه سازوکار مشخص و سازمانیافتهای وجود داشته باشد که بتواند با استفاده از حمایتهای قانونی، وظیفة بورس را انجام دهد.
از جمله مزایای این روش میتوان به آشکار و قابل ردیابی بودن روش کار عرضة سهام، عمومیت پیدا کردن خرید سهام در جامعه و گسترش امکانات عرضة منابع و پساندازهای مردم برای تأمین مالی سرمایهگذاری و نیازهای سرمایهای, اشاره کرد. با اینهمه، فقدان نهادهای مالی باقوام، بهویژه سازمانهای واسطهای مالی و مؤسسات ارزیابی، از مطلوبیت این روش در کشورهای درحال توسعه میکاهد.
همانطور که گفته شد، در پارهای از موارد که دولت به منابع مالی بهشدت نیازمند است، واگذاری به شکل فروش داراییهای واحد دولتی صورت میپذیرد. در مواردی بررسیهای حقوقی و مالیاتی نشان میدهند که فروش داراییهای شرکت دولتی، سود بیشتری دارد.
در مواقعی که هیچ امیدی به استقلال اقتصادی بنگاه مشمول واگذاری وجود نداشته باشد، یا نتوان امیدوار بود که شرکت به شکل موجودش بتواند به سودآوری برسد، از این روش واگذاری استفاده میشود. البته در این روش، سرنوشت کارکنان بنگاه واگذاریشده، برای دولت مطرح نیست.
باید توجه داشت که روش مذکور، کوتاهترین روش واگذاری است. قیمت در چنین روشی بهطور معمول از راه مزایده تعیین میشود.
از اهداف دیگر سیاستهای مالیاتی، بهبود در توزیع درآمد است. استفاده از مالیاتهای تصاعدی که سهم کمتری مالیات، از دارندگان درآمد پائین و سهم بیشتری مالیات، از دارندگان درآمد بالا دریافت مینماید، موجب میشود که توزیع بعد از مالیات، از نابرابری کمتری برخوردار شود.
درهر صورت، باید توجه داشت که گسترش مالیات بر فروش که بدون هدف و اساس مشخصی صورت میگیرد، و بهمعنای تشویق مالیاتهای نزولی[1] در اقتصاد است، موجب میگردد که اشخاص با درآمد پائین، سهم بیشتری از درآمدشان را مالیات دهند. ((مالیات نزولی)) معمولاً بهصورت درصد ثابتی از قیمت فروشهای خردهفروشی[2] صورت میگیرد.
کشورهائی که قصد دارند از سیاستهای مالیاتی، برای بهبود در توزیع درآمد استفاده نمایند، بر چنین مالیاتی، نباید تکیة زیادی کنند.
کارآئی تخصیص منابع از دیگر اهداف سیاستهای مالیاتی است. سیاستهای مالیاتی در نظر دارد که استفاده از منابع در اقتصاد، بهصورت کارآ صورت گیرد و یا حداقل عدم کارآئیها را به کمترین میزان ممکن، کاهش دهد.
مالیات بر صادرات، موجب کاهش تولید کالاهائی میگردد که قیمتهایشان در بازارهای جهانی تعیین میشود. چنین مالیاتی، منابع را از بخش صادراتی به تولید داخلی انتقال میدهد که درنتیجه، کارآئی در تولید و درآمدهای ارزی به شدت کاهش خواهد یافت.
از طرف دیگر، مالیات بر واردات، باعث افزایش قیمت دادههای تولیدی و کالاهای سرمایهای مورد نیاز بخش صادراتی و تولیدات مورد نیاز بازار داخلی میشود.
چنین افزایشی موجب افزایش قیمت کالاهای مصرفی در داخل میشود و ضمن بالابردن سطح عمومی قیمتها، انتخاب مصرفکنندة داخلی را محدود مینماید. یک اقتصاد سالم، زمانی میتواند تولیدات را حداکثر نماید و کارآئی منابع را بهینه کند که قیمت، با هزینة نهائی برابر شود. چنانچه دولتی درآمدهایش را از طریق مالیاتهای غیرمستقیم افزایش دهد، قیمت نمیتواند با هزینة نهائی در تمامی صنایع برابر گردد.
سیاستهای مالیاتی میتوانند برای افزایش در سرمایه و تشویق و گسترش فعالیتهای اقتصادی بخش خصوصی مورد استفاده قرار گیرند. کشورهای درحال توسعه میتوانند از طریق مالیاتهای مستقیم، مالیات بر کالاهای تجملی و مالیات بر فروش، پساندازها را بهحرکت درآورند.
چنین مالیاتهائی، درصورتی به نرخ رشد بالاتر تشکیل سرمایه منجر میشود، که دولت نسبت به آن مقداریکه، از مردم مالیات میگیرد، از نرخ رشد بالاتر سرمایهگذاری تبعیت نماید. بهعلاوه، استفاده از سیاستهای مالیاتی برای تشویق فعالیتهای اقتصادی خصوصی داخلی و خارجی، مؤثر است.
درآمدهای مالیاتی میتوانند برای توسعة زیرساختهای اقتصادی (از قبیل: گسترش و توسعة حمل و نقل، نیرو و آموزشهای فنی) مورد استفاده قرار گیرند. ضمن اینکه توسعة زیرساختهای اقتصادی به ایجاد ((صرفهجوئیهای اقتصادی)) برای سرمایهگذاریهای خصوصی منجر خواهد شد.
موافقتنامة تجارت آزاد اسرائيل- کانادا ( CIFTA )[1]
موافقتنامة تجارت آزاد اسرائيل- کانادا در اول ژانويه 1997 بهمرحلة اجراء درآمد. هدف آن، بهبود دسترسي به بازار براي محصولات غذايي- کشاورزي جهت صادرات به دو کشور کانادا و اسرائيل و حذف تعرفه از کالاهاي صنعتي بود.
بهعلاوه، درنظر بود در جائيکه ايالات متحده و اتحاديه اروپايي از طريق قراردادهای دو طرفه، موقعیتهای فراوانی را در اسرائیل بهدست آوردهاند، موقعيت رقابتي کانادا را در بازار اسرائيل بهبود بخشيد. از طرفی دیگر، موافقتنامه میتوانست امکان دسترسی به بازارهای کانادا را براي اسرائيل فراهم سازد.
عناصر اصلي موافقتنامة مزبور عبارتند از:
1- تعرفهها از محصولات صنعتي دو کشور از ابتداي ژانويه 1997 حذف شوند.
2- استفاده از عوارض گمرکي پايين يا حذف عوارض گمرکي براي محدودة وسيعي از محصولات کشاورزي و شيلاتي صادراتی دو کشور. براي کانادا، چنين مواردي شامل: غلات، محصولات غلهاي ، گوشت گاو، نيشکر، مشروبات الکلي و غذاهاي فراوريشدة متنوع درنظرگرفته شد.
هر دو طرف، فرآوردههاي لبني، طيور و تخم مرغ را مستثني کرده بودند که در مجموع، آزادسازي تجاری مواد غذايي و کشاورزي را نشانه میگرفت.
در نخستین سال اجراء ( 1997 )، موافقتنامه به افزايش تجارت متقابل میان دو کشور بهمیزانِ %20 -18 یاری رساند، واردات اسرائيل از کانادا را تا % 8/55 ( تا 294 ميليون دلار ) و صادرات اسرائيل به کانادا را تا %1/18 ( تا 146 ميليون دلار) رشد داد.
در میان اقلام وارداتی اسرائيل از کانادا، رشد چشمگيري در بخش مواد غذايي و غذاهای آماده، لوازم و تجهيزات حمل و نقل از جمله هواپیما، لوازم الکتريکي شامل تکنولوژي ارتباط از راه دور، محصولات معدني، سنگهاي قيمتي و فلزات و بخصوص الماسهاي پرداختشده، ديده میشود.
همچنین در میان اقلام صادراتی اسرائيل به کانادا، رشد چشمگیری در سال اول، در بخش فراوردههاي پلاستيکي و پاک کنندهها، فراوردههاي چرمي و پوست، چربيهاي حيواني و گياهي ، محصولات چوبي و چوبهاي صیقلدادهشده ديده میشود.
بهطور کلی، عامل بسيار با اهميت در افزايش تجارت میان دو کشور، حذف واقعي تعرفههاي محصولات صنعتي و کاهش تعرفههاي بسياري از محصولات کشاورزي و غذايي خلاصه ميشود.[2]
[1] - Canada- Israel Free Trade Agreement (CIFTA)
[2] - http://www.aseansec.org/economic/afta/afta.htm, http://laws.justice.gc.ca/en/C-6.4/24025.html,
http://www.us-israel.org/jsource/Economy/canada.html,
http://www.dfait-maeci.gc.ca/tna-nac/cifta-e.asp, http://strategis.ic.gc.ca/SSG/bi18394e.html
