اقتصاد اخلاق (31)
شيوع خرافات به نام دين و ترويج اوهام که از اصل دين فاصلة بسيار زيادي داشت در کنار يکسو نگري مذهب و جزميت ديني، بسياري را از خدا و مذهب بيزار ميكرد. اين عده بهرهبري کليسا، آنچه خود ميگفتند قبول داشتند و غير از آنرا باطل و کفر ميپنداشتند. آنها کلية علوم و تعليمات را در انحصار خود قرار داده بودند و همة آحاد مردم را وادار به اطاعت از آن ميکردند.
در حقيقت، کسانيکه با تمامي توان، امور دنيوي متعلق بهخود را نزد مردم قدسي جلوه ميدادند، به نوعي از "دگماتيسم يا جزمگرايي"[1] رسيده بودند و آنچنان بر نظريات خود پافشاري ميکردند که گوئي حقيقت مطلق، تنها در اختيار آنها قرار دارد. "جزمگرايي" که اين عدة در اقليت، پيشة خود ساخته بودند، آنچنان محيطي در جامعه ايجاد کرده بود که حتي تنفس در آن مشکل بهنظر ميرسيد. هر کسي پيرو نظريات آنها نبود، رافضي قلمداد ميشد و دستگاه انگيزاسيون ميتوانست به چنين بهانهاي جان و مال عدة بسياري را بگيرد. روايتهاي بسياري را تاريخ نقل کرده است که مشتي از خروار بهقرار زير است:
قتل و عام رافضيان توسط هانري ششم، امپراطور آلمان در سال 1194، سوزاندن مخالفين از طرف اوتوي چهارم در سال 1210 و لوئي هشتم سلطان فرانسه در سال 1226 و فلورانس در سال 1227 و ميلان در سال 1228 و وضع قوانين مشابهي توسط فردريک دوم در خلال سنوات 1229- 39 که به موجب آن، کسانيکه به جرم بدعت در دين و انکار استبداد ديني و قدسي بودن لوازم صاحبان دين و قدرت محکوم ميشدند، بايد در آتش سوزانده شده، اموالشان توسط حکومت ضبط و وارثين آنها از حق ارث محروم شوند و اطفالشان نيز حق تصدي مشاغل اجتماعي و حکومتي را نداشتند، مگر آنکه ساير "ملاحده" را لو دهند.
روبر دومينيکان در سال 1229 در يک روز، حکم سوزانيدن 180 نفر از انديشمندان را صادر كرد و از سال 1480 تا 1808 تعداد 40712 تن از متفکران و روشنفکران سوزانيده شدند و قريب 387944 تن از روشنفکران و دگرانديشان آن زمان، به مجازاتهاي سنگين محکوم شدند. محکومين با وسائل مختلف مورد شکنجه و آزار قرار ميگرفتند تا وادار به اعتراف و توبه شوند، درغيراينصورت، سوزانيده ميشدند. تمامي اين اعمال براي آن بود که انديشمندان را وادار به تسليم در مقابل عقايد خود كنند، امّا تاريخ بهروشني نشان ميدهد که چگونه انديشمندان اروپائي در مقابل ((استبداد ديني)) قد علم کردند و پايههاي رنسانس را قوام بخشيدند.[2]
درطول اين دوران اما، متفکران در واکنش به "اسکولاستيک" که ساليان بر اذهان ملتها حاکم و قدرت نوآوري و ابداع را از آنها سلب کرده بود، تقليد از انديشة گذشتگان را بهکناري گذاشتند و متعاقباً، اصل "ابطالپذيري" بنيان و شالودة پيدايي نظريههاي جديد ازجمله پيدايي علم اقتصاد شد که اگر در اثري، اقتباس و نوآوري بهچشم نخورد مورد اعتناء قرار نميگيرد و بهکناري گذاشته ميشود و درمقابل، نظريههاي جديدي که قدرت ابطالپذيري داشته باشند و نظريههاي گذشته را نفي کنند، مورد استقبال قرار گرفته تا آيندهاي پربار و فارغ از هرگونه پيشداوري بسازند.
جريان اصلي علم اقتصاد از اين قاعده مستثني نبود و با استفاده از روش اثباتگرايي به بسط و توسعة خويش اهتمام ورزيد. شايد متفکران اقتصادي قرن بيستم در واکنش به اسکولاستيک و اقتصاد اسکولاستيکي، اصرار بر جدايي علم اقتصاد از اخلاقيات را دارند.
[1] - dogmatism
[2] - سير تفكر عصر جديد در اروپا، مؤلف، انتشارات بعثت، 1368
Alireza Rahimi Boroujerdi