شيوع خرافات به نام دين و ترويج اوهام که از اصل دين فاصلة بسيار زيادي داشت در کنار يک‏سو نگري مذهب و جزميت ديني، بسياري را از خدا و مذهب بيزار مي‏كرد. اين عده به‏رهبري کليسا، آن‏چه خود مي‏گفتند قبول داشتند و غير از آن‏را باطل و کفر مي‏پنداشتند. آن‏ها کلية علوم و تعليمات را در انحصار خود قرار داده بودند و همة آحاد مردم را وادار به اطاعت از آن مي‏کردند.

در حقيقت، کساني‏که با تمامي توان، امور دنيوي متعلق به‏خود را نزد مردم قدسي جلوه مي‏دادند، به نوعي از "دگماتيسم يا جزم‏گرايي"[1] رسيده بودند و آن‏چنان بر نظريات خود پافشاري مي‏کردند که گوئي حقيقت مطلق، تنها در اختيار آن‏ها قرار دارد. "جزم‏گرايي" که اين عدة در اقليت، پيشة خود ساخته بودند، آن‏چنان محيطي در جامعه ايجاد کرده بود که حتي تنفس در آن مشکل به‏نظر مي‏رسيد. هر کسي پيرو نظريات آن‏ها نبود، رافضي قلمداد مي‏شد و دستگاه انگيزاسيون مي‏توانست به چنين بهانه‏اي جان و مال عدة بسياري را بگيرد. روايت‏هاي بسياري را تاريخ نقل کرده است که مشتي از خروار به‏قرار زير است:

قتل و عام رافضيان توسط هانري ششم، امپراطور آلمان در سال 1194، سوزاندن مخالفين از طرف اوتوي چهارم در سال 1210 و لوئي هشتم سلطان فرانسه در سال 1226 و فلورانس در سال 1227 و ميلان در سال 1228 و وضع قوانين مشابهي توسط فردريک دوم در خلال سنوات 1229- 39 که به موجب آن، کساني‏که به جرم بدعت در دين و انکار استبداد ديني و قدسي بودن لوازم صاحبان دين و قدرت محکوم مي‏شدند، بايد در آتش سوزانده شده، اموالشان توسط حکومت ضبط و وارثين آن‏ها از حق ارث محروم شوند و اطفالشان نيز حق تصدي مشاغل اجتماعي و حکومتي را نداشتند، مگر آن‏که ساير "ملاحده" را لو دهند.

روبر دومينيکان در سال 1229 در يک روز، حکم سوزانيدن 180 نفر از انديشمندان را صادر كرد و از سال 1480 تا 1808 تعداد 40712 تن از متفکران و روشنفکران سوزانيده شدند و قريب 387944 تن از روشنفکران و دگرانديشان آن زمان، به مجازات‏هاي سنگين محکوم شدند. محکومين با وسائل مختلف مورد شکنجه و آزار قرار مي‏گرفتند تا وادار به اعتراف و توبه شوند، درغيراين‏صورت، سوزانيده مي‏شدند. تمامي اين اعمال براي آن بود که انديشمندان را وادار به تسليم در مقابل عقايد خود كنند، امّا تاريخ به‏روشني نشان مي‏دهد که چگونه انديشمندان اروپائي در مقابل ((استبداد ديني)) قد علم کردند و پايه‏هاي رنسانس را قوام بخشيدند.[2]

 درطول اين دوران اما، متفکران در واکنش به "اسکولاستيک" که ساليان بر اذهان ملت‏ها حاکم و قدرت نوآوري و ابداع را از آن‏ها سلب کرده بود، تقليد از انديشة گذشتگان را به‏کناري گذاشتند و متعاقباً، اصل "ابطال‏پذيري" بنيان و شالودة پيدايي نظريه‏هاي جديد ازجمله پيدايي علم اقتصاد شد که اگر در اثري، اقتباس و نوآوري به‏چشم نخورد مورد اعتناء قرار نمي‏گيرد و به‏کناري گذاشته مي‏شود و درمقابل، نظريه‏هاي جديدي که قدرت ابطال‏پذيري داشته باشند و نظريه‏هاي گذشته را نفي کنند، مورد استقبال قرار گرفته تا آينده‏اي پربار و فارغ از هرگونه پيش‏داوري بسازند.

جريان اصلي علم اقتصاد از اين قاعده مستثني نبود و با استفاده از روش اثبات‏گرايي به بسط و توسعة خويش اهتمام ورزيد. شايد متفکران اقتصادي قرن بيستم در واکنش به اسکولاستيک و اقتصاد اسکولاستيکي، اصرار بر جدايي علم اقتصاد از اخلاقيات را دارند.



[1] - dogmatism

[2] - سير تفكر عصر جديد در اروپا، مؤلف، انتشارات بعثت، 1368