اقتصاد اخلاق (33)
به موازات تجدید نظر در عقاید مذهبی و اخلاقي و طرد جزم گرایی روحانیون، یک موج لامذهبی و الحاد "آتئیسم[1]" و "دئیسم[2]" (خداگرایی بدون اعتقاد به پیامبران)، میان بسیاری از اقشار جوامع اروپایی، بهويژه اندیشمندان، هنرمندان، نویسندگان و بسیاری دیگر از مردم، بالا گرفت. چنین موجی آنچنان شدید بود که بعدها تلاش افراد زیادی را که میخواستند دوباره میان انسان اروپایی و اخلاق مذهبي آشتی دوباره برقرار کنند، ناکام گذاشت.
سرانجام، اخلاق مذهبي مقولهای کاملاً خصوصی و شخصی پنداشته شد که اجازه ورود به هیچ صحنهای از مظاهر اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... بشر عصر جدید را نداشت. روحانیون مورد تمسخر قرار گرفتند و از بالا به زیر افکنده شدند. دیگر هیچ قداستی برای مذهب و روحانیت باقی نماند. حتی اجازه داده میشد که علیه آیین مسیحیت و روحانیون، بدگویی شود و آنها را متهم به فساد اخلاقی و مالی كنند و از همه شنیعتر آنکه به خود اجازه میدهند تا مسیح (ع) را در رسانهها و فیلمهای سینمائی هجو کنند، چراکه دین را آلوده به سیاست دیدند و چون برای سیاست اعتباری قایل نبودند، برای دین و اخلاق ديني هم احترامی قایل نشدند.
امروزه دیگر پاپ واتیکان هم یارای مقابله با آنها را ندارد، هرچند که روحانیون بهخوبی میدانند، عامل تمامی افسارگسیختگیهای مذهبی، دستورات زورگویانه و جزم گرایانه استبداد دینی روحانیت کلیسا بوده که با سیاست عجین شده و آنها بودند که طی سالیان مدید، یعنی سالهایی که به اشتباه خود را آلوده سیاست و حکومت کرده بودند و از اریکه قدرت میخواستند انسانها را دیندار كرده و به زور روانه بهشتشان کنند، باعث شدند نهتنها مردم از اخلاق و معنویت دینی فاصله بگيرند، بلکه بهمرور سبب شد که جدايي علم از اخلاقيات، در اولويت گسترش علم قرار گيرد. اينگونه بود که نبود اخلاقيات باعث شد انسان در برهوت تنهایی، سرگردان و ویلان باقی مانده و حتي توسعة علم در رشتههاي مختلف، گرهاي از مشکلات رو به افزايش او را باز نکند.
با تعمق در نگرشهاي اخلاقي الهي و حتي بشري مشاهده ميشود که پیدایی بسیاری از ادیان یا مکاتب فلسفی به سبب التیام رنجها و مصیبتهای انسان بودهاند و شاید اغراق نباشد اگر گفته شود برخی از مکاتب ساختة دست بشر، بر رنج و سرگشتگی او افزودهاند. بشر عصر جدید پس از رنسانس، هرچند خود را از حصار کلیسا آزاد کرد و درصدد دفن اندیشة "تئیسم" (خدامحوری) در کتابخانههای تاریخ برآمد، اما مکاتبی که پس از این دوران، یکی پس از دیگری بر مبنای تفکر "اومانیسم" (انسان محوری) یا "آتئیسم" (بیخدایی) هویدا شدند، نجات انسان را از وادی سرگشتگی بهدنبال نداشته است.
براي مثال، "جورج یاکوب هالی اوک" در سال 1846 که اندیشة "سکولاریسم" را ابتدا به جامعة انگلیسی و سپس به دیگر جوامع اروپایی معرفی کرد، اصلاً به دنبال نفی دین نبود و تنها اعتقاد داشت که وظیفة دولت باید توجه به افزایش رفاه دنیوی مردم باشد، اما بعدها، فیلسوفان دیگر با عکسالعمل درمقابل تفکر تئیسم یا مقابله با رفتار سیاسی دولتها که از دین ابزاری سیاسی برای گسترش سلطة خویش ساخته بودند، با طرح اندیشة "سکولاریسم"، بهطور کلی "اخلاق" را بدون اعتناء به ارزشهای دینی بنا كرده، آنرا در مقابل دین قرار دادند و برخی پا را فراتر گذاشته و از آن به جنبشی سیاسی- اجتماعی تعبیر کردند که دین در آن جایگاه و منزلتی ندارد، بلکه دین را تنها جنبهای خصوصی برای انسانها معرفی نمودند.
همين اتفاق براي علوم اجتماعي و انساني افتاد و حتي آندسته از علومي که با رفتار انسانها بهطور مستقيم در ارتباط بودند، ازجمله علم اقتصاد، اخلاقيات را بهکناري گذاشتند و بدون اعتناء به ارزشهاي اخلاقي، به تبيين اصول و نظريههاي علم پرداختند و بهطور يقين، اين واکنشي جهتدار درمقابل اسکولاستيک کليسا بود که ساليان مديد حتي در مراکز علمي جوامع اروپايي تعليم داده ميشد و هيچکس اجازة خروج از قواعد و اصول را نداشت.
[1] - Atheism
[2] - Deism
Alireza Rahimi Boroujerdi