به موازات تجدید نظر در عقاید مذهبی و اخلاقي و طرد جزم گرایی روحانیون، یک موج لامذهبی و الحاد "آتئیسم[1]" و "دئیسم[2]" (خداگرایی بدون اعتقاد به پیامبران)، میان بسیاری از اقشار جوامع اروپایی، به‏ويژه اندیشمندان، هنرمندان، نویسندگان و بسیاری دیگر از مردم، بالا گرفت. چنین موجی آن‏چنان شدید بود که بعدها تلاش افراد زیادی را که می‏خواستند دوباره میان انسان اروپایی و اخلاق مذهبي آشتی دوباره برقرار کنند، ناکام گذاشت.

سرانجام، اخلاق مذهبي مقوله‏ای کاملاً خصوصی و شخصی پنداشته شد که اجازه ورود به هیچ صحنه‏ای از مظاهر اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... بشر عصر جدید را نداشت. روحانیون مورد تمسخر قرار گرفتند و از بالا به زیر افکنده شدند. دیگر هیچ قداستی برای مذهب و روحانیت باقی نماند. حتی اجازه داده می‏شد که علیه آیین مسیحیت و روحانیون، بدگویی شود و آن‏ها را متهم به فساد اخلاقی و مالی كنند و از همه شنیع‏تر آن‏که به خود اجازه می‏دهند تا مسیح (ع) را در رسانه‏ها و فیلم‏های سینمائی هجو کنند، چراکه دین را آلوده به سیاست دیدند و چون برای سیاست اعتباری قایل نبودند، برای دین و اخلاق ديني هم احترامی قایل نشدند.

امروزه دیگر پاپ واتیکان هم یارای مقابله با آن‏ها را ندارد، هرچند که روحانیون به‏خوبی می‏دانند، عامل تمامی افسارگسیختگی‏های مذهبی، دستورات زورگویانه و جزم گرایانه استبداد دینی روحانیت کلیسا بوده که با سیاست عجین شده و آن‏ها بودند که طی سالیان مدید، یعنی سال‏هایی که به اشتباه خود را آلوده سیاست و حکومت کرده بودند و از اریکه قدرت می‏خواستند انسان‏ها را دین‏دار كرده و به زور روانه بهشتشان کنند، باعث شدند نه‏تنها مردم از اخلاق و معنویت دینی فاصله بگيرند،‌ بلکه به‏مرور سبب شد که جدايي علم از اخلاقيات، در اولويت گسترش علم قرار گيرد. اين‏گونه بود که نبود اخلاقيات باعث شد انسان در برهوت تنهایی، سرگردان و ویلان باقی مانده و حتي توسعة علم در رشته‏هاي مختلف، گره‏اي از مشکلات رو به افزايش او را باز نکند.

با تعمق در نگرش‏هاي اخلاقي الهي و حتي بشري مشاهده مي‏شود که پیدایی بسیاری از ادیان یا مکاتب فلسفی به سبب التیام رنج‏ها و مصیبت‏های انسان بوده‏اند و شاید اغراق نباشد اگر گفته شود برخی از مکاتب ساختة دست بشر، بر رنج و سرگشتگی‏ او افزوده‏اند. بشر عصر جدید پس از رنسانس، هرچند خود را از حصار کلیسا آزاد کرد و درصدد دفن اندیشة "تئیسم" (خدامحوری) در کتابخانه‏های تاریخ برآمد، اما مکاتبی که پس از این دوران، یکی پس از دیگری بر مبنای تفکر "اومانیسم" (انسان محوری) یا "آتئیسم" (بی‏خدایی) هویدا شدند، نجات انسان را از وادی سرگشتگی به‏دنبال نداشته است.

براي مثال، "جورج یاکوب هالی اوک" در سال 1846 که اندیشة "سکولاریسم" را ابتدا به جامعة انگلیسی و سپس به دیگر جوامع اروپایی معرفی کرد، اصلاً به دنبال نفی دین نبود و تنها اعتقاد داشت که وظیفة دولت باید توجه به افزایش رفاه دنیوی مردم باشد، اما بعدها، فیلسوفان دیگر با عکس‏العمل درمقابل تفکر تئیسم یا مقابله با رفتار سیاسی دولت‏ها که از دین ابزاری سیاسی برای گسترش سلطة خویش ساخته بودند، با طرح اندیشة "سکولاریسم"، به‏طور کلی "اخلاق" را بدون اعتناء به ارزش‏های دینی بنا كرده، آن‏را در مقابل دین قرار دادند و برخی پا را فراتر گذاشته و از آن به جنبشی سیاسی- اجتماعی تعبیر کردند که دین در آن جایگاه و منزلتی ندارد، بلکه دین را تنها جنبه‏ای خصوصی برای انسان‏ها معرفی نمودند.

همين اتفاق براي علوم اجتماعي و انساني افتاد و حتي آن‏دسته از علومي که با رفتار انسان‏ها به‏طور مستقيم در ارتباط بودند،‌ ازجمله علم اقتصاد، اخلاقيات را به‏کناري گذاشتند و بدون اعتناء به ارزش‏هاي اخلاقي، به تبيين اصول و نظريه‏هاي علم پرداختند و به‏طور يقين، اين واکنشي جهت‏دار درمقابل اسکولاستيک کليسا بود که ساليان مديد حتي در مراکز علمي جوامع اروپايي تعليم داده مي‏شد و هيچ‏کس اجازة خروج از قواعد و اصول را نداشت.



[1] - Atheism

[2] - Deism